شمارهٔ ۱۱۶۷
به دل گفتم برو شست دو زلفش را پناهی کن گوا نه مردم دیده به راهش عذرخواهی کن بگو از شوق آن قامت قیامت می کنم هر دم سهی سروا به لطف خود به سوی ما نگاهی کن چو زلف کافرت جانا به سودا ش...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
به دل گفتم برو شست دو زلفش را پناهی کن گوا نه مردم دیده به راهش عذرخواهی کن بگو از شوق آن قامت قیامت می کنم هر دم سهی سروا به لطف خود به سوی ما نگاهی کن چو زلف کافرت جانا به سودا ش...
نشین به تخت دل ما و پادشاهی کن بده تو داد دل ما و هرچه خواهی کن گواه خون دل ماست مردم دیده تو چشم سوی من و گوش بر گواهی کن که خون دل به فراقت ز دیده می بارد ز وصل خویشتنش زود عذرخو...
خلاف عادت معهود را وفایی کن بیا و درد من از وصل خود دوایی کن تو پادشاهی و من بنده ای ضعیف نحیف نظر ز روی عنایت سوی گدایی کن چرا شدی تو ز ما ای نگار بیگانه که گفت پشت وفا را به آشنا...
پشت دلم ز بار فراقت خمیده است جانم ز درد عشق تو بر لب رسیده است دانی که در فراق رخت ای دو دیده ام خون دلم ز دیده حیران چکیده است ای نور دیده تا ز برم گشته ای جدا بخت از برم چو آهوی...
از لطف خدا حسن تو آراسته اند بدخواه تو را چو مه ز غم کاسته اند باز آی خدا را که همه خلق جهان وصل تو به زاری از خدا خواسته اند
مویت به آفتاب رخ ای جان رها مکن شب را ز صبح روی که گفتت جدا مکن با دوستان وفا کن و زین بیش سر مپیچ از ما و بر دل من خسته جفا مکن از که شنیده ای بت مهروی بی وفا با مخلصان خویش جفا ک...
زین بیشتر چون زلف خود خاطر پریشانم مکن واندر فراق ای عمر من شیدا و حیرانم مکن دردی ز تو دارم ولی درمان نمی یابم چرا آخر که گفتت درد ده وز لطف درمانم مکن از دست هجران جان من آمد به ...
ای نگارین زلف شب رنگت به گل پرچین مکن ابروان چون هلالت را به مه پرچین مکن صورت خود را چو می بینی ببین در آینه لیکن ای جان طعنه ها بر لعبتان چین مکن گر تو دعوی می کنی شطرنج عشقش باخ...
ای دل ای دل بیش ازین در عشق نادانی مکن دیده مهجور ازین پس گوهرافشانی مکن چون نمی خواهد مرا دلدار شهرآرا بیا هم سبک روحی کن آنجا هم گرانجانی مکن عشقبازی با رخ خوبش نه کار سرسریست سر...
ای عزیز من ستمکاری مکن بیش ازین بر بندگان خواری مکن چون تو را دادم دل و جان و جهان دلبرا آخر جگرخواری کن از من بیچاره چون زارم ز غم بی گناه آهنگ بیزاری مکن بار عالم هست بر پشت دلم ...
ای عارض زیبای تو نازک تر از برگ سمن وی قد جان آرای تو رعناتر از سرو چمن من در فراق روی گل فریادخوان چون عندلیب تا کی چنین فارغ دلی از ناله و فریاد من هرچند دوری از وفا فکری کن از ر...
ای به بالا سرو نازی ای به رخ همچون سمن عاشقان مشتاقت از جان میل کن سوی چمن تا فرو ریزد گل از بار از احیای روی تو تا نشیند از خجالت سرو بر خاک دمن گر به بستان بگذری یک دم به طرف جوی...
صبح وصال کی دمد زین شب لاجورد من شکوه هجر چون کند این دل پر ز درد من آتش اندرون من در تو اثر نمی کند هم اثری کند مگر در دل آه سرد من خون دلم ببین که چون می رود از دو چشم جان ای دل ...
آن خوشدلی کجا شد و آن روزگار من وآن قامت چو سرو روان نگار من کارم ز دست رفته و بارم ز غم به دل از روی مرحمت نظری کن به کار من زان رو به کوی دوست گذارم نمی فتد بگرفت اشک دیده من رهگ...
زمانه تا به کی آخر جفا کند بر من به آتش غم هجران بسوزدم خرمن نسیم زلف تو گر بشنوم ز باد صبا چنان بود که به یعقوب بوی پیراهن شکسته دل منم از تاب هجر تو زین بیش دل حزین مرا همچو زلف ...
دل من از غم عشقت خرابست جگر بر آتش هجران کبابست نظر بر حال زارم کن که لله نظر بر خستگان کردن ثوابست طبیب من تویی آخر دوایی بکن کاحوال این بی دل خرابست بگفتا صبر می باید در این کار ...
ای چرخ فلک به خیرگی دیده مبند بر حال دل ریشم ازین بیش مخند از روی کرم صد در شادی و نشاط بر ما بگشای و بر رخ خصم ببند
ای دو چشمت مایه درمان من تا به کی باشد بلا بر جان من از غم عشقت بگو ای سنگدل چند باشد در غمت افغان من جز لب لعل تو ای آب حیات هیچ نبود در جهان درمان من این دل سرگشته بیچاره ام چون ...
مکن تو روی چو خورشید خود نهان از من که در فراق برآمد دو صد فغان از من روان به پای تو کردم دلی که بود مرا قرار و صبر و خرد بستدی روان از من چو سرو ناز اگر سوی باغ بخرامی به جای زر ب...
قد تو سرو ناز من هجر تو جان گداز من بر رخ چون مهت ببین ای دل و جان نیاز من کعبه رویت ای صنم قبله جان من بود زان سبب ای دو دیده ام هست درو نماز من ناز مکن تو بیش ازین بر من خسته رحم...
ای بار غم تو بر دل من مهر تو سرشته در گل من آخر چه شود به لطف آسان از وصل کنی تو مشکل من گفتم ز تو کی شوم شبی دور بنگر تو خیال باطل من در عشق رخت نبود جز غم ای نور دو دیده حاصل من ...
تا به کی در پا کشد زلفت دل مسکین من رحمتی بر حال ما کن ای مه و پروین من چون من از دنیا و عقبا مهر تو بگزیده ام نور چشمم از چه رو رفتی چنین در کین من رویم از درد فراقت زرد و اشک دید...
آه از ستم زمانه دون کاو کرد مرا جگر پر از خون از درد فراق آن دلارام از دیده روان شده ست جیحون قدی چو الف که بود ما را از تاب فراق کرد چون نون لیلی صفتا منم ز شوقت سرگشته به کوه و د...
ای بت سنگین دل سیمین بدن مه رخ شکرلب شیرین دهن نیست چو روی تو رخ آفتاب نیست به بالای تو سرو چمن پیش دهان شکرینت دگر طوطی خوش گوی نگوید سخن جور مفرمای بتا بیش ازین نیش فراقت به دل م...