شمارهٔ ۱۲۲۳
آن دیده بین که چون به جفا می کند نگاه با آنکه برد در سر زلفش دلم پناه جانا چرا به خون دلم تشنه ای مکن آخر بگو که چیست مرا جز وفا گناه جز آنکه دل به زلف تو دادیم در وفا کردیم خانه د...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
آن دیده بین که چون به جفا می کند نگاه با آنکه برد در سر زلفش دلم پناه جانا چرا به خون دلم تشنه ای مکن آخر بگو که چیست مرا جز وفا گناه جز آنکه دل به زلف تو دادیم در وفا کردیم خانه د...
تشنه درد فراقت منم ای جان درده جرعه ای زآن لب لعلت که کند ما را به دلم از تیغ فراق رخ تو مجروحست مرهمی از شب وصلت به من بی دل نه این سخن چون بشنید از من مسکین فی الحال ترک سرمست بر...
ای غمت در جان ما جا ساخته خانه دل را به تو پرداخته ای بت مهروی من عشقت مرا در زبان خاص و عام انداخته در چمن سرو روان را دیده ام قد تو بر سرو سرافراخته هر شبی چو شمع در طشت فراق در ...
ای در شکنج زلف تو مرغ دلم جا ساخته جانم روانی مسکن خود را بدو پرداخته ای نور هر دو دیده ام در پیش شمع روی تو مسکین دلم پروانه وش جان و جهان درباخته نقد روان ما غمت بربود از دستم ول...
گر کند میل جفا دلبر من گویم چه ور دهد ترک من و عهد وفا گویم چه دل ببرد از من و خون ریزدم اکنون از چشم دارد این جرم بر این خسته روا گویم چه پادشاهیست اگر جان بنوازد به کرم ور براند ...
ای مرا از یاد خود بگذاشته مهربانی از میان برداشته این دل مسکین سرگردان ما از تو چشم مهربانی داشته دشمنی کردی به جانم دلبرا او تو را از دوستان پنداشته با وجود بی وفایی و جفا تخم مهر...
نگران خم ابروی توام پیوسته دیده جان به جمال رخ تو دربسته کام کس زین لب لعل شکرینت ندهی دل خلقی به چه در زلف خودی وابسته هوش و گوش و دل و جانم همگی سوی تو شد کمر چاکریت از دل و جانم...
ای دیده در دو دیده جانم خیال تست سودای خاطرم ز سر زلف و خال تست ای باد صبحدم بگذر سوی آن نگار از من ببر پیام که آنجا مجال تست از من بگو که ای بت نامهربان شوخ ما را مراد جان ز جهان ...
دلبر چو نظر بر من مسکین افکند فی الحال میان من و دل کین افکند آن خسرو خوبان جهان را دیدی شوری و شکر در لب شیرین افکند
پیش قد تو سهی سرو ز پا افتاده گل ز شرم رخت ای جان به حیا افتاده قد همچون الفت راست بگویم سرویست سایه اش بر لب جو بر سر ما افتاده مهر ما بر رخ چون ماه تو امروزی نیست در ازل بود نه ا...
آتش مهر توام در دل و جان افتاده جان ز هستی خود ای جان به گمان افتاده از غم هجر تو دلسوخته ام چون لاله سوز سودای تو تا در دل و جان افتاده تا تو برخاسته ای در چمن جان باری پیش قد تو ...
جان در غم فراقت دل بر بلا نهاده مرغ دل ضعیفم در قیدت اوفتاده دل بسته ام به زلفت مگشایش از هم ای جان زین رو که دیده جان بر روی تو گشاده تو شهسوار عشقی بر بادپای هجران با تو چه چاره ...
ای ما جهان و جان را بر باد عشق داده وز دیده در فراقت صد جوی خون گشاده مهر تو در دل ما تا هست روح باقیست با عشق چون بزادی مادر مرا بزاده عشق تو شهسواریست بر بادپای چون برق با او چه ...
ماهتابی هست و ابرش دست پیرامن زده در فراقش دست دل هر کس به پیراهن زده گر نمی تابد مه رویش به ما تدبیر چیست آتش دل شعله های هجر در خرمن زده گر چه طوفان فراق دوست کاری مشکل است امت ن...
تا غمت همچو الف در دل ما جا کرده دل ما ترک هوای غم هر جا کرده رو به روی غمت آورده و دل برده ز دست از جهانی شب وصل تو تمنا کرده از دو چشمم همه شب خیل خیالت نرود در درون دل و جان مهر...
ای سلاطین جهان پیش رخت بنده شده وز دم عیسویت جان جهان زنده شده از حیای سر زلف تو بنفشه در باغ پیش خاک کف پای تو سرافکنده شده هر سحرگاه به پروانه ماه رخ تو شمع خورشید جهانتاب فروزند...
به بوی زلف خودم دلبرا به باد مده وفا و عهد من خسته را ز یاد مده نصیحتی بشنو از من ضعیف ای دل تو خود به دست حریفان حورزاد مده اگرچه نیست تو را اختیار مرد و زنی زمام مصلحت خود به اوس...
بنفشه چون سر زلف بتان سر افکنده به پیش زلف تو نرگس ز جان شده بنده نیازمند وصال توام مرا بنواز که نیست بنده مسکین به هجرت ارزنده به جان تو که ازین بیشتر به درد فراق دلم مکن چو سر زل...
تو را لبیست نگارا چو غنچه پر خنده مرا سریست چو نرگس به پیش افکنده نقاب از رخ خود برگشا که تا خورشید شود ز تاب رخ روشن تو شرمنده تنت ز درد مصون باد و دل ز غم آزاد که نیست ذات شریفت ...
ای دیده دل به خون جگر رهنمای تست زین ره تو درگذر که چنین جا نه جای تست دل گفت من کیم قدری خون سوخته هر درد دل که هست مرا از بلای تست گفتم مرو دل از پی دلبر که بی وفاست وآنگه ز دیده...
حسن تو حسد بر مه و پروین افکند شوری به جهان زان لب شیرین افکند عطر خوش دلفریبت ای دوست چو اشک از دیده چرا بنده دیرین افکند
این دل محنت و بلا دیده دایم از دست خود جفا دیده ننشیند به کو شده چه کنم با دل پر زنان و با دیده گر دهد ترک عشق به باشد کاو ز بالای تو بلا دیده دیده من به کار می باید بهر دیدار تو م...
ای خیال رخ تو در دیده مه ز روی تو نور دزدیده ای سهی سرو ما دمی بخرام تا کنم مسکن تو در دیده دلم از جان شده ست بنده تو آن رخ دلفریب تا دیده تا به کی در فراق جان بدهد آن دل مستمند غم...
آه از این روزگار گردیده آه از این کار ناپسندیده جان رسیدم به لب بگو چه کنم از جفای تو ای دل و دیده از جفاهای چرخ بی قانون خون فشانیم دایم از دیده ای بسا خار کز غمت خوردیم یک گل از ...