شمارهٔ ۱۲۶۳
زان لعل لبم بده زکاتی تا در تن ما کنی حیاتی چون شکر آن لبم ندادی ای جان و جهان کم از زکاتی از دوست جز این قدر نخواهم کاندر قدمش بود ثباتی بر خط لبم دهد به هر سال آن نور دو دیدگان ب...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
زان لعل لبم بده زکاتی تا در تن ما کنی حیاتی چون شکر آن لبم ندادی ای جان و جهان کم از زکاتی از دوست جز این قدر نخواهم کاندر قدمش بود ثباتی بر خط لبم دهد به هر سال آن نور دو دیدگان ب...
ای دل ز شراب عشق مستی در زلف نگار پای بستی تا چند نظر ز دور کردن بیزار شدم ز بت پرستی ای جان و جهان تو خاطر ما بسیار به خار جور خستی دانی که چو زلف عهد یاران بشکستی و زود باز رستی ...
تا که مهر مهرم از درج وفا برداشتی بی خطایی از چه رو راه خطا برداشتی ای بت سیمین بر نامهربان سنگ دل شرم بادت بی گناهی دل ز ما برداشتی نارسیده از گلستان رخت بویی به ما از چه معنی خنج...
من ندارم بی رخت از زندگانی راحتی وین سعادت کو که از وصلم نوازی ساعتی بر من مسکین نمی سوزد تو را دل تا به کی دلبرا آخر جفا را نیز باشد غایتی گفته بودم ترک مهر روی مهرویان کنم باز بر...
چه کردم تا ز من دل برگرفتی به جایم دیگری دلبر گرفتی چه دیدی از من ای دلدار آخر که رفتی همدمی دیگر گرفتی چرا ای نور چشم از خون دیده رخ چون لاله ام در زر گرفتی جفا کردی و آنگه بی وفا...
ای مسلمانان خدا را همتی تا کند دلدار با من رحمتی از وصالش هر زمان بنوازدم کز فراق افتاده ام در زحمتی در غم وصل تو بودم عقل گفت کی گدایی یافت زین سان نعمتی دیده نگشایم ز غیرت بر کسی...
دارم به لطف عام تو چشم عنایتی بنگر به حال زارم و فرما رعایتی عمریست تا دو چشم امیدم به راه توست تا بشنوی به گوش خود از من حکایتی درد فراق را چه دهم شرح در غمت گویی که از عذاب جحیمس...
مرا سریست که بی باده نیک سرمستست مرا دلی که به زلفین دوست پابستست مرا به روی چو ماه تو اشتیاق تمام به جان تو که چو ابروی دوست پیوستست خوشا دلم که وطن کرد حلقه زلفت ز گفتگوی بلای زم...
چون قد تو سرو سرفرازی نکند چون باد به زلفین تو بازی نکند ما بنده مخلصیم دانی به یقین لطف تو چرا بنده نوازی نکند
گفتم ز جور دوست بگویم حکایتی نگذاردم وفا که نویسم شکایتی دردم نمی رسد ز فراقش به آخری شوقم چو جور دوست ندارد نهایتی در ملک دل که بود خراب از جفای چرخ سلطان عشق باز برافراشت رایتی م...
دردا که نیست روز غمت را نهایتی تا کی نباشدت سوی یاران عنایتی تا چند بر دل من مسکین ستم کنی باشد جفا و جور تو را نیز غایتی گفتی وفا کنم نکنی گفتمت به عهد آری بود وفای تو جانا حکایتی...
به رخ چون ماه تابانی به قد چون سرو آزادی چنین نبود بنی آدم یقینم کز پری زادی تویی آزاد سرو ما به جوی خلد بررسته شدیم از جان تو را بنده نمی خواهیم آزادی بده دادم نگارینا ز روز وصل خ...
ز کوی دوست آمد شاد بادی ولی از ما نکرد او باز یادی نگشتم شادمان از وصل و هر دم مرا بر دل ز غم باری نهادی به شاگردی وصلش جان بدادم ندیدم زین صفت من اوستادی از ایامم چو جز غم نیست رو...
دلا در عشقبازی نیک مردی چرا از غم چنین با آه و دردی مگر هجران تو را از پا درآورد که با چشم پر آب و روی زردی نه شرطی کرده بودی با من ای دل که گرد کوی مهرویان نگردی به قول خود وفا نن...
گر مرا با درد عشقت چاره بودی خوش بدی ور شب وصل بتان همواره بودی خوش بدی دستگیرم گر بدی وصل رخت در پیش ما گر شب هجران تو آواره بودی خوش بدی سرو بستان را بود میلی خرامان سوی ما میل ت...
یک شب به لطف از در ما درنیامدی چون سرو راستی تو ز در برنیامدی گفتم به دیده کز رخ خوبش نظر بدوز ای دیده عاقبت تو به دل درنیامدی ای سرو ناز من ز چه معنی به هیچ باب یک شب مرا ز لطف به...
تا کی ای دیده دل اندر رخ جانان بندی مدتی با غم زلف مهی اندر بندی بس جفا می رود اندر غم هجران بر من تا کی ای جان ستم و جور به ما بپسندی نقش رویت نرود هرگزم از دیده جان تو مگر مهر رخ...
گهی بزم طرب را ساختندی گهی نرد هوس را باختندی به خلوتگاه خاص و مجلس انس همی جام طرب پرداختندی کمیت و خنگ فرصت را به شادی به میدان سعادت تاختندی به میدان شجاعت گوی دولت به چوگان ارا...
دلا خود را به مهرویی چه بندی مرا حیران و سرگردان پسندی چنین زار و نزارم در فراقش بگو تا کی به عشقش کار بندی یقین تو بار نابی از در دوست که همچون آهوی سر در کمندی صبا از ما بگو با آ...
داغ فراقت دل من سوخته ست وز همه عالم نظرم دوخته ست عشق تو در جان و دلم آتشی از غم هجران تو افروخته ست این دل بیچاره من کوه کوه محنت هجران تو اندوخته ست نرگس جادوی جهان گوییا ساحری ...
دل میل بجز تو سوی کس می نکند جز دیدن روی تو هوس می نکند چندش گویم دلا نصیحت بپذیر سودای غمش بسی و بس می نکند
بگو چگونه دهم شرح آرزومندی که گر بیان کنمت حال خویش نپسندی چه باشد ار نظری سوی ما کنی ز کرم ز بندگان گنه آید ز تو خداوندی چو من ز جان و دلم بنده درت جانا در وصال به رویم بگو چرا بن...
گلبن وصل ز باغ دل ما برکندی آتشی از لب لعلت به جهان افکندی گل به باغست و چمن خرم و وقت طربست ما چنین بی دل و بی یار مگر بپسندی تن ضعیفست و دلم غمزده و وقت بهار بلبل خاطر بیچاره از ...
چه جرم رفت که یکباره مهر ببریدی چه اوفتاد که از ما عنان بپیچیدی به قول و عهد تو دیگر که اعتماد کند که هر سخن که بگفتی از آن بگردیدی هزار بار بگفتم که نشنوی زنهار ز دوستان سخن دشمنا...