شمارهٔ ۱۲۸۳
گر شبی روی چو ماه تو دو چشمم دیدی کی چنین شیفته در گرد جهان گردیدی دل من گر قد چون سرو تو دیدی در باغ درد از آن قامت و بالای تو در دم چیدی راستی گر ننهادی به خطت سر چو قلم آن همه س...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گر شبی روی چو ماه تو دو چشمم دیدی کی چنین شیفته در گرد جهان گردیدی دل من گر قد چون سرو تو دیدی در باغ درد از آن قامت و بالای تو در دم چیدی راستی گر ننهادی به خطت سر چو قلم آن همه س...
به حکم آنکه مرا نیست در جهان یاری ز خویشتن بترم نیست در نظر باری مرا نه دل نه دلارام و نه رفیق و نه یار غمم بسیست ولی نیست هیچ غمخواری ز یار هست بسی بر دل ضعیفم بار ولی نمی دهدم یا...
مگر با ما سر یاری نداری بگو تا کی کشم این بردباری ز من دل بستدی کردی مرا خوار چنین باشد نگارا شرط یاری عزیز من عزیزم داشت دایم تحمل چون کنم زین بیش خواری دلم بردی و کردی قصد جانم ن...
ای که ز دولت و اقبال تو برخورداری برخور از عمر و جوانی که تو در خور داری چون دلت می دهد ای سنگدل عهد شکن بی خطایی که ازین غمزده دل برداری دل نداری و گرت هست دلش نتوان گفت آن مگر آه...
صبا اگر به سر کوی او گذر داری بگو چه از بت رعنای من خبر داری به سالها نفسی یاد ما کند یا نی تو حال زار دل عاشقان ز بر داری اگرچه یاد من خسته دل نمی آرد بگویش از من مسکین مجال اگر د...
دلم ز دست ببردی و جان به سر باری بگو که با من بیچاره خود چه سر داری نه کامم از لب لعلت روا کنی شبکی نه یک زمان غمم از دل به لطف برداری دلم ز دست ببردی مرا امان ندهی ستمگرا نه چنین ...
بگو تا کی دلم را تنگ داری جهانی را تو با نیرنگ داری نداری رحمتی بر حال زارم دلی بس سخت همچون سنگ داری مرا صلحست با روی تو جانا چرا دایم تو با ما جنگ داری نگارینا چرا در عشقبازی ز ن...
دلم دیده به رویی خوب بسته ست ز جستجوی هرکس باز رسته ست چو زلف سرکشت آشفته حالیست چو لعل می پرستت می پرستست سر زلف سیاهت را وطن ساخت جزاک الله به نامی نیک جسته ست دو زلف تو پریشان ح...
با روی تو میل دل به رویی نکند جز دیدن رویت آرزویی نکند جان در بدن من به چه کار آید باز گر در طلب تو جستجویی نکند
چرا بی جرم با ما جنگ داری همه سوی جفا آهنگ داری نگویی کز چه رو ای دوست جانا چو گل یک هفته بو و رنگ داری دل ما با دهان تست از آن روی دهانی چون دل ما تنگ داری مرا نام لبت کام زبانست ...
نگارینا ز نامم ننگ داری به خون جان مرا آهنگ داری نبخشی بر من رنجور مهجور چرا آخر دلی چون سنگ داری مرا با تو سر صلحست باری اگر با ما تو رای جنگ داری دلم بردی و در خونش فکندی به دستا...
چه باشد ار ز من خسته دل تو یاد آری ز روزگار وصال و ز عهد دلداری مکن تو عهد فراموش و مگسل آن پیمان مکش چو سرو سر از ما اگر وفا داری ز جور و غصه بیازرده ای دل ما را چه باشد ار ز وصال...
دلم ببردی و دانم که قصد جان داری سر بریدن پیوند دوستان داری نه شرط صحبت و آیین دوستان دانی نه رسم و عادت یاران مهربان داری به خاطرت نگذشت ای طبیب مشتاقان که خسته ای چو من زار ناتوا...
صبا بازآ که درمانم تو داری نسیم زلف جانانم تو داری منم رنجور و مهجور از فراقت دوای این دل و جانم تو داری طبیبان از علاجم خسته گشتند شفای درد من دانم تو داری بیاور بوی زلفت تا شوم خ...
چون چشم بد از روی خودم دور چه داری روی از من دل سوخته مستور چه داری خورشید جهانتاب بگو راست چو قدش کز پرتو روی بت من نور چه داری چون نیش جفا می زنی ام دم به دم ای جان مرهم تو ز ریش...
ای دل به سر کویش رو گر هوسی داری جان در قدمش انداز گر خود نفسی داری یا کام دلم از لب یک لحظه بده جانا یا جان بستان از من تو بنده بسی داری در پای شهید عشق چون کشته شوم آخر دریاب دل ...
ای دل به درد عشقش دانم دوا نداری یک دم خیال رویش از خود جدا نداری ای دل به درد هجران تا کی صبور باشم ای نور هر دو دیده ترس از خدا نداری کارت جفاست بر من تا کی توان کشیدن مشکل که یک...
نگارا رسم دلداری نداری دمی با ما سر یاری نداری دل مسکین من گشت از غمت خون تو خود آیین غمخواری نداری رهی غیر از جفاجویی نجویی طریقی جز ستمکاری نداری نپرسی حال یاران وفادار مگر رای و...
گرم بودی به وصلت اختیاری نبودی بر دلم از هجر باری دلم بر آتش رخسارت ای جان چو زلف تو نمی گیرد قراری نه یاری داد بختم در فراقت که تا گردم به وصلت بخت یاری چو باری برنگیری از دل من ن...
تا که دل مایل آن سرو روانست مرا خون دل در غمش از دیده روانست مرا گرچه برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت چه توان کرد که او روح و روانست مرا همه را دوستی و مهر به دل می باشد میل با رو...
برخیز و به باغ آی که گل در جوش است بی روی تو بلبل چمن خاموش است زنبور صفت چرا زنی نیش مرا گفتا چه شود که نیش من با نوش است
نقاش که او نقش و نگاری دارد آن نسخه ای از لاله عذاری دارد مقصود دل جهان جهان کرد وداع وز خلق جهان گوشه کناری دارد
جز خیال رخ تو در دل ما ننشسته ست مهر از آن روی چو ماه تو دلم بگسسته ست سرگذشتیست مرا دوش که ای سرو سهی جز خیال تو کسی بر سر ما نگذشته ست بی وفایی مکن ای دوست که هرگز چون تو در جهان...
تا در دل من پیام تو خواهد بود پیوسته جهان به کام تو خواهد بود هر دم که زنم به یاد تو آن دم ماست اول نفسم به نام تو خواهد بود