شمارهٔ ۱۳۲۰
چرا تو درد دلم را دوا نمی سازی نظر به عین عنایت بما نیندازی صبا به زلف نگارم اگر رسی زنهار مباز با سر زلفش مکن تو جانبازی به گوش یار رسان نرمکی ز من پیغام که عاشقان جهانرا تو محرم ...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چرا تو درد دلم را دوا نمی سازی نظر به عین عنایت بما نیندازی صبا به زلف نگارم اگر رسی زنهار مباز با سر زلفش مکن تو جانبازی به گوش یار رسان نرمکی ز من پیغام که عاشقان جهانرا تو محرم ...
چرا به کار من ناتوان نپردازی نظر به حال اسیران خود نیندازی ز مرتبت چو سراپرده بر فلک زده ای به زیر خرگه دولت همی طرب سازی چو کرد بانوی ایران تو را فلک ناگاه سزد به تاج و به تخت ار ...
بگفتم با صبا دزدیده رازی که دارم بر رخ جانان نیازی گذر کن بر سرابستان حسنش چو بینی بر لب جو سرو نازی چو زلف ناشکیبش دلفریبی چو لعل شکرینش دلنوازی نظر کن بر رخش از چشم معنی چو بینی ...
معطرست جهانی ز باد نوروزی چه باشد ار شب وصلت مرا شود روزی دلم به دولت وصلت رسید و می خواهم که آن سعادت و بختم شود به نو روزی منم که سوخته بر آتش شب هجران به حال من نکنی رحمتی ز دلس...
بو که آن ماه من اندر چمن آید روزی حال زار منش اندر نظر آید روزی گرچه پیچید عنان از من بیچاره به خشم خبری زان بت بدخو مگر آید روزی ورچه مستست چو آن نرگس رعنا همه روز بو کز آن بی خبر...
هر آنکه داد مرا عمر او دهد روزی چو او گذشت به روزم دهد به نوروزی به حکم ایزد بی چون بود همه بد و نیک ز بخت خویش ندانیم دور بهروزی ز سنگ خاره که آورد لعل چون آتش هم او نهاد به فیرزو...
بیا که غمزه سرمست تو به دلدوزی فراق روی تو را می کند بدآموزی چو بخت یار نباشد بگو چه چاره کنم که دولت شب وصلت مرا شود روزی دلم به آتش عشقت بسوخت در سر لطف تو را به حال من خسته نیست...
اگر شود شب وصلت مرا شبی روزی به اوج چرخ فلک سرکشم به پیروزی سنان غمزه مزن بیش ازین به جان و دلم که چشم مست تو مشهور شد به دلدوزی چراغ وصل تو جانا که شمع مجلس ماست ببرد دل ز من خسته...
من تو را دارم و جز لطف توام نیست کسی در جهانم نبود غیر تو فریادرسی نفسی بی تو نیارم زدن ای جان گرچه نکنی یاد من خسته به عمری نفسی هرکسی راست هوایی و خیالی در سر من بجز فکر و خیال ت...
تا نفس هست به یاد تو برآرم نفسی ناکسم گر فکنم جز تو نظر سوی کسی بر دلت گر گذرم نیست عجب ای دل و دین زآنکه بر بخت جهان می گذری هر نفسی نقطه خال سیاهی که تو بر لب داری فی المثل هست ب...
شوقم به روی دلبر خود بی نهایتست زان رو که حسن روی بت من به غایتست با من خطاب کرد که عاشق ترا که گفت دانم خطاب وی که ز روی عنایتست گویند شمع نیست به مجلس چه می کنی مهر رخ چو ماه نگا...
ای آنکه تو را نظیر و همتا نبود واندر همه علم جز تو دانا نبود افتاده و ناتوان چو موریم ضعیف زیرا که به غیر از تو توانا نبود
بتا به عهد من ار بر سر جفا باشی دل ضعیف مرا مایه دوا باشی مشو ز دیده ما دور ای دو دیده من تو همچو جان منی چون ز من جدا باشی دلا تو پادشه من شدی مرو از راه چرا که تا به سر کوی او گد...
چرا جانا به دردم شاد باشی چرا راضی بدین بیداد باشی نگارا چون ز جانت بنده گشتم چو سرو از ما چرا آزاد باشی بنفشه وار در پایت فتادم که تا در باغ چون شمشاد باشی دلا تا کی ز جور آن ستمگ...
دلا تو تا به غم عشق در جهان باشی میان خلق جهان بی سخن چو جان باشی چو نرگسم شده بیمار تا به کی با ما چو سوسن ای بت مهروی ده زبان باشی اگر ز نسل بنی آدمی بگو آخر چرا ز دیده ما چون پر...
دلا تا کی چنین سرگشته باشی به تیغ روز هجران خسته باشی ز بار هجر آن دلدار تا کی چو زلف دلبران بشکسته باشی سرانگشتان دلبند تو تا کی به خون ناتوانان رشته باشی به تخم بی وفایی خاطرت را...
دلا تا کی چنین دیوانه باشی ز خویش و آشنا بیگانه باشی به پیش شمع روی ماهرویان در آتش زار چون پروانه باشی زده در زلف خوبان روز و شب چنگ به صد دست امل چون شانه باشی میان ورطه غرقاب هج...
ز جانم تو را بنده در بندگی ز تو یافت جان جهان زندگی ببخشای بر من که بر آستان نهادم سر طاعت و بندگی همه فانی و باقیی چون تو نیست سزاواری تست پایندگی سهی سرو در بوستانهای جان ز نور ب...
ماییم و غم عشقت و خوابی و خیالی وز ماه رخت گشته تنم همچو هلالی با محنت هجر تو شب و روز قرینم تا با تو کجا دست دهد روز وصالی با خیل خیال تو بود انس دلم را گر خاطر محزون کندم دفع ملا...
دلا تا کی به درد عشق نالی مگر در باغ با بلبل همالی به بستان صبحدم بر روی چون گل بنال ای دل چو عاشق بر جمالی به رویت سخت مشتاقم نگارا تو از من گرچه در عین ملالی تو از من فارغ و من د...
در دیده ام نیامد جز روی تو خیالی جز قامتش نیامد در چشم ما نهالی هجران به جانم آورد بر حال من ببخشای جانم به طاقت آمد در حسرت وصالی در حسرتم که روزی در خاک پات غلطم ای آب زندگانی گر...
مرا خود نباشد به عالم دلی کزو باشدم یک زمان حاصلی بسی در سرابوستان گل بود ولی همچو من کی بود بلبلی دل آزاری خلق ازین پس مجوی به دست آر اگر می توانی دلی تو آن بلبل شوخ دیده ببین که ...
ای نور هر دو دیده جفا را نهایتست ما را فراق روی تو دانی کفایتست خسرو تویی حقیقت و شیرین منم یقین ورنه ز گفت و گوی نظامی حکایتست زین بیشتر عنان محبت ز ما متاب جانا مرا به لطف تو چشم...
بیچاره کسی که محرمش کس نبود جز صحبت خصم همدمش کس نبود غم گفت ببخشای بر آن خسته دلی کاو در دو جهان بجز منش کس نبود