شمارهٔ ۱۳۴۰
من ندیدم به جهان همچو دو زلفت شامی کیست آنکس که بدید از لب لعلت کامی بر من و حال دلم هیچ ترحم نکنی کز فراق رخت ای دوست گذشت ایامی نام تو ورد زبانست مرا ای دل و جان نیستم پیش تو اسم...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
من ندیدم به جهان همچو دو زلفت شامی کیست آنکس که بدید از لب لعلت کامی بر من و حال دلم هیچ ترحم نکنی کز فراق رخت ای دوست گذشت ایامی نام تو ورد زبانست مرا ای دل و جان نیستم پیش تو اسم...
دامن وصل ار به کف آید دمی هیچ نخواهم بجز او همدمی ای بت سنگین دل نامهربان گر بنوازیم چه باشد دمی ماه نو انگشت نما شد ولی همچو دو ابروت ندارد خمی باد صبا حال دلم بازگوی به ز تو چون ...
من شبی در خواب عکس روی او گر دیدمی زیر نعلین تو چون خاک رهت گردیدمی گر مرا بودی مجال خاک بوس حضرتت صد هزاران دردت از سر تا قدم برچیدمی ور صبا از کوی تو بویی نیاوردی برم کی چو غنچه ...
چرخ کی گردد به کام ما دمی تا زداید از دل تنگم غمی تا نهد بر جان مجروحم ز لطف از شب وصل نگارم مرهمی باشدم هر دم غمی بر دل ز هجر چون کنم در غم ندارم همدمی جان بدادم از غم عشقت کنون ا...
بتا تا کی کنی این سرگرانی چرا با ما چنین نامهربانی زدم در دامن لطف تو دستی چو گرد از دامنم تا کی فشانی درون خستگان هجر مخراش به تیغ زجر جانا تا توانی مرا بر دل غم عشقت قضا بود که گ...
الا ای سرو ناز بوستانی به غایت دلفریب و دلستانی جهان بادت به کام ای سرو آزاد که تو آرایش این گلستانی به روی گل بناز ای بلبل مست که تو با عاشقان همداستانی نگردانم سر از فرمان و رایت...
تو مرا دردی و تو درمانی نور چشمی و راحت جانی من ندارم بجز تو در عالم هیچکس جان من تو می دانی جان به پای تو کردم از سر شوق تا به کی دست بر من افشانی تا دو دیده به زلف تو بستم نشدم خ...
دل من درد غمت دارد و تو درمانی زآنکه باشند همه در دل و تو در جانی بخور آخر غم احوال دل نیک دلان مکن ای دوست که ناگه به غمی درمانی ای صبا نکهت عنبر ز کجا آوردی تو همانا ز سر کوی غم ...
چو حال زار من خسته دل تو می دانی به شرح حال چه حاجت که در دل و جانی به سر سینه مردان که از میانه جمع به لطف خویش برون بر تو این پریشانی بگیر دامن اخلاص و نیک مخلص باش دلا خلاص نیاب...
دلم را درد و درمانی مرا تو مونس جانی من بیچاره را تا کی به درد دل برنجانی چو درد ما تو می دانی ز روی لطف جان پرور به سوی ما گذاری کن ز روی لطف پنهانی ز من پرسی که در هجران ما چونی ...
به دل چو سنگدلانی به مهربانی سست ز عهد دور به غایت به دلریایی چست به جست و جوی تو عمر عزیز کردم صرف به اختیار جدایی ز ما نباید جست نمی رود ز مقابل نهال قامت دوست خیال قد چو سروت ز ...
روزیت هوای من درویش نبود رحمیت بر این خسته دل ریش نبود دانی که عنایت تو با بنده چه بود چون موسم گل که هفته ای بیش نبود
تو عهدی کرده ای جانا که از من سر نگردانی تویی سرو روان جان به باغ عمر ما دانی قدت چون همتم بالا گرفت اندر سرابستان از آن در درنمی آید مرا آن سرو بستانی بسا دردی که من دارم ز درد دو...
دل من به دست آر اگر می توانی که جز لطف تو کس ندارم تو دانی ز درد غم عشق بس ناتوانم به فریاد من رس اگر می توانی نسیم صبا از من ناتوان تو به گوش نگارم پیامی رسانی بگویش ز من بیوفایی ...
دل بدادم به تو ای دوست من از نادانی تا کشیدم ز غمت این همه سرگردانی چند طومار صفت پیچ به پیچم بدهی چند همچون قلمم راست به سرگردانی قلم از شرح جمال تو به عجز آمده است زآنکه هر وصف ک...
فراموشت چرا شد مهربانی مگر حال من بی دل ندانی مرا چون دیده ای ای نور دیده دلم را جانی و جانم روانی تو را چون من فراوان بنده باشد مرا چون تو نباشد کس تو دانی چرا ای دلبر طناز باری د...
نگارا چون قلم ما را به سر تا کی بگردانی مگر حال من مسکین سرگردان نمی دانی چو زلف خویشتن ما را مکن سودازده جانا که در هجرت به جان آمد جهانی از پریشانی مرا دردیست در عشقت که تا جانم ...
تا چند مرا جانا از غمزه برنجانی حسن خود و عشق ما گویا که نمی دانی از غمزه کافرکیش دل برد و به جانم زد از تیر جفا زخمی اینست مسلمانی دل دادم و بد کردم بنگر به رخ زردم وآنگاه بسی خور...
تو راست بر مه تابنده از شکر دهنی قدی چو سرو روان سرو را ز گل بدنی سزد که سرو خرامان ز پای بنشیند به ناز اگر بخرامی به گوشه چمنی به تنگنای دهانت سخن نمی گنجد در آن دهن که تو داری که...
همچون قلم نگارا چندم به سر دوانی چندم به تیغ هجران از پیش خود برانی من بر سر وفایم تو بر سر جفایی چندانکه من بر اینم تو سنگدل بر آنی تو راحت روانی تو آرزوی جانی تو شهره زمینی تو طر...
جهان بگرفت باز از سر جوانی رسید ایام عیش و کامرانی بهار و نرگس و بید و بنفشه کنار جوی و روز شادمانی شکفته ارغوان و سوسن آزاد چمن سبز و شراب ارغوانی کنونت ای عزیزا قدر بشناس مده بر ...
مرا که در دو جهان راحت دل و جانی به درد عشق تو درمانده ام تو درمانی مرا به غیر تو مقصود در دو عالم نیست خدای داند و من دانم و تو هم دانی بیا که ملک دل ایثار خاک مقدم تست به هرچه حک...
دل ربایی دلبری داریم چست دل ربود و جان فدا کردم نخست بر لب سرچشمه آب حیات چون قد و بالای او سروی نرست چون قدش سروی نباشد در چمن پیش روی او سخن گویم درست درد هجرانت چه گویم دلبرا رو...
فریاد ز دست جور این چرخ کبود کاو لحظه به لحظه درد دل را بفزود از چرخ فلک هرآنچه آمد دیدیم آن نیز ببینیم چه افتاد و چه بود