شمارهٔ ۱۳۶۰
دلی که نیست به درد فراقت ارزانی روا مدار کز آن پس خورد پشیمانی من شکسته جفای تو نیک می دانم ولی تو مهر و وفای مرا نمی دانی مراست درد دلی ای نگار در غم تو اگر تو نیک بدانی در آن فرو...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دلی که نیست به درد فراقت ارزانی روا مدار کز آن پس خورد پشیمانی من شکسته جفای تو نیک می دانم ولی تو مهر و وفای مرا نمی دانی مراست درد دلی ای نگار در غم تو اگر تو نیک بدانی در آن فرو...
دلی ز دست بدادم ز روی نادانی ز دست جور تو خوردم بسی پشیمانی بریختی به ستم خون دل ز دیده ما کنون به گردن تو خون ماست تا دانی اگرچه دادن جان مشکلست در هجران تو رخ نمای که تا جان دهم ...
ای جان و زندگانی عمری و شادمانی بر حال ما نظر کن کز لطف می توانی من سخت ناتوانم جز تو کسی ندارم از پیش خود مرانم هرچه کنی توانی من در غم تو زارم وز خود خبر ندارم لطفی بود به کارم گ...
صبا تو حال دل تنگ ما نکو دانی به گوش یار رسان حال ما چو بتوانی چو چشم سرخوش تو ناتوان و بیمارم دمی تو نام من خسته بر زبان رانی ز جان و دل شده ام بنده ات بدار مرا کسی ز خود نرمانید ...
تو جام جهان نمای جانی جانی و دو دیده جهانی در عشق رخ تو ناتوانم رحم آر به من چو می توانی در هجر تو زندگی نخواهم با وصل خوشست زندگانی ای ماه جبین سرو بالا تو راحت روحی و روانی ای لع...
بده ساقی تو جام ارغوانی ز دست غم مگر بازم رهانی تن مسکین من از درد عشقت گرفته چون دو چشمت ناتوانی به هرزه در سر کار تو کردم من خسته جگر جان و جوانی به لعل دلکشش گفتم خدا را بیا بوس...
صبا حال دلم را نیک دانی به کوی دوست رو یک شب نهانی بگو حال دلم با آن ستمگر ز روی لطف و دانم می توانی بگویش ای بت سنگین دل من چرا با ما چنین نامهربانی نیارم کرد عشقت آشکارا تو باری ...
جانا چه باشد ار دل ما را دوا کنی رحمی به حال زار من بینوا کنی ای لعل تو چو آتش و روی تو همچو ماه باشد که از کرم گذری سوی ما کنی دادی هزار وعده به وصلم ز لطف خویش باشد کز آن هزار یک...
جانا چه باشد ار نظری سوی ما کنی امید خسته ای ز وصالت دوا کنی تا بر شب وصال تو امید بسته ام جانا تو میل هجر بگو تا چرا کنی هستی تو پادشاه ملاحت چه کم شود از روی لطف گر نظری بر گدا ک...
چو شود گر ز من ای جان دمکی یاد کنی خاطر خسته ما را شبکی شاد کنی چو شدم از دل و جان بنده تو پس چه شود گر ز بند غم و هجر خودم آزاد کنی یک زمانم ز سر لطف خدا را بنواز تا به کی بر دل م...
بتا تا مهر روی تو دلم با مهربانی جست درخت قامتت گویی میان دیده ما رست نو زین حالت خبر داری که یار مهربان من نداند بنده پروردن ولی در دلربایی چست ز تاب روز هجرانت ببین کاین مردم دید...
بیچاره کسی که از وطن دور شود از صحبت یار خویش مهجور شود تنها و به دست دشمنان گشته اسیر بی برگ و جگر خسته و رنجور شود
ای ماه اگر به گوشه گلشن نظر کنی گل را ز حال بلبل بیدل خبر کنی گویی که جمله چشم امیدم به راه تست شاید گرم به گوشه چشمی نظر کنی ما بینوا و مفلس و تو کیمیافروش آخر چه باشد ار مس ما را...
تا به کی جانا دلم پر خون کنی وز میان دیده ام بیرون کنی تا کی از بار فراقت دلبرا پشت امید مرا چون نون کنی تا کی از هجر خود ای لیلی عهد در غم عشق خودم مجنون کنی در فراق روی خوبت تا ب...
دلبرا با من جفا تا کی کنی بگذرد کار جهان تا هی کنی گر بخوانی دفتر غمهای من نامه جور و جفا را طی کنی ای دل سرگشته بر باد هواست هرچه از راه وفا با وی کنی گر بود عیشم به خوبی چون بهار...
تا کی از سرکشی وفا نکنی با من خسته جز جفا نکنی این چه بد عادتی و بد مهریست کانچه گویی بدان وفا نکنی چند تیر جفا زنی بر من به غلط خود یکی خطا نکنی هرگز از روی دوستی و کرم با من خسته...
تو خود به حال پریشان ما نظر نکنی به کنج کلبه احزان ما گذر نکنی بیا که از غم هجرت به جان رسید دلم به شرط آنکه ز پیشم دگر سفر نکنی به لطف بنده نواز تو چشم آن دارم که گوش با سخن مدعی ...
نه درد دلم را دوا می کنی نه بر گفته خود وفا می کنی نه یک شب به حالم کنی رحمتی نه فکری ز روز جزا می کنی نه کام دلم یک نفس می دهی نه از بند جورم رها می کنی چرا زخم بر دوستان می زنی چ...
دلبرا با ما تو لطف بی نهایت می کنی از درم بازآ اگر با ما عنایت می کنی ای امید دوستان هجر تو ما را دشمن است دشمن ما را چرا آخر حمایت می کنی دل ستانی غم دهی بر ما ستم داری روا بعد از...
من دردمند چاره دردم چه می کنی تدبیر حال دیده پر نم چه می کنی داریم ما دلی چو دو زلف تو پر ز شور بازش ز درد دوری در هم چه می کنی مجروح شد دلم ز جفاهایت ای صنم بر ریش ما بگوی که مرهم...
تا کی ای دلبر تو با ما بی وفایی می کنی با وجود بی وفایی دلبریایی می کنی روشنای چشم مایی کی روا باشد چنین کز من دلداده آهنگ جدایی می کنی حسبة الله به غور حال مسکینان برس چون به دارا...
جانا چه شد که بنده نوازی نمی کنی ترک جفا و قلب گدازی نمی کنی ای دل حقیقتیست مرا عشق آن نگار ای تیره بخت ترک مجازی نمی کنی رو گوشه ای بگیر که اندر هوای عشق گنجشگکی ضعیفی و بازی نمی ...
تا دلم با غم روی تو به شادی بنشست جان فدا کرد جهان وز همه عالم وارست هیچ امیدم صنما بر شب هشیاری نیست که شدم مست می عشق تو از روز الست غمزه ات دوش چنین گفت که کامت بدهم بخشش مست بو...
بر درد دلم طبیب ار آگاه شود بیچاره قرین ناله و آه شود ای دوست علاج درد بیماران ساز تا دردسر طبیب کوتاه شود