شمارهٔ ۱۴
تا چند فلک جامه غم می دوزد بر قامت جان بین که دلم می سوزد چون شرح توان داد که مسکین دل من خون از ستم زمانه می اندوزد

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
تا چند فلک جامه غم می دوزد بر قامت جان بین که دلم می سوزد چون شرح توان داد که مسکین دل من خون از ستم زمانه می اندوزد
بختم دو دیده بر سر زلفین یار بست وز غصه زمانه غدار دون برست تا چهره جمال تو در پیش دل گشاد نقشی بجز خیال توام دیده برنبست باری خلیل خاطر ما هر صور که دید جز صورت خیال تو در یکدگر ش...
تا چرخ دگر روی به کار که نهد وین دولت و بخت در کنار که نهد بر گردشش اعتماد چندانی نیست تا خار جفا به ره گذار که نهد
تا کی بود دو چشمت در عین دلربایی وآنگه کند ز پیشم او میل بر جدایی دردست در دل من باشد علاج وصلش بر من ترحمی کن چون درد را دوایی طاقم ز صبر جانا طاقت نماند یارا دوری مجو ز پیشم چون ...
بتا بدمهر و سنگین دل چرایی چرا با وصل ما در ماجرایی چو ما از جان و دل یکباره جانا تو را گشتیم تو آخر که رایی نظر بر من کن و بر حال زارم به جان آمد دلم در بی نوایی ز خوان وصلت ای دل...
دلم شکسته چو زلف بتان یغمایی نمی کنند جهان را به وصل دارایی بتان گل رخ مه روی لیک بدمهرند به سان ماه همه شب روند و هر جایی چو سرو بر لب جویند رسته در دل ما که دید سرو خدا را بدین د...
بیا که با تو نداریم دست بالایی چرا به خون دل من دو دست آلایی دلم ز دست فراق تو خون شود آنگه بگو چرا تو به زجرم ز دیده پالایی گذر به جانب ما کن چرا که از تو سزد نظر به ما که تو سرو ...
چنین بیگانه وش آخر چرایی نیاید از تو بوی آشنایی جفا چندین مکن بر دردمندان ز حد بردن نشاید بی وفایی بکردی خشم و از چشمم برفتی چو جان کردی ز تن باری جدایی به درد دل گرفتارم خدا را بی...
بربود از من دل دلربایی جز وصل او نیست دل را دوایی درد دل من از جور یارست سر بکند هم روزی ز جایی دیدم رخش را دانم که روزی از دیده آید بر من بلایی تشبیه کردم گل را به رویش دیدم ندارد...
ماییم و سر کوی تو جانا و گدایی زان روی که درد دل ما را تو دوایی جانی و جهان ای بت منظور خدا را زین بیش مکن از من دلخسته جدایی با این همه خوبی و لطافت که تو داری عیبت همه اینست که ب...
آمد به مشامم ز سر زلف تو بویی واندر طلبت زد دل تنگم تک و پویی من گشته چو گویی به جهان در تک و پویم باشد که بیابم ز سر زلف تو بویی قدت ز دو چشمم نشود دور نگارا زان رو که کند سرو وطن...
ای مرا پیوند جان جانم تویی جان چه ارزد جان و جانانم تویی ای بسا دردی که دارم از فراق یک زمان بازآ که درمانم تویی بی وصالت نیست سامانی مرا هم سری ما را و سامانم تویی گر حیاتی هست ما...
ای روان گشته ز چشمم ز فراقت جویی ز چه از خون جگر در طلب مهرویی شب دیجور به امید سحر بیدارم بو که از زلف تو آرد به دماغم بویی تا به گرد رخ تو زلف چو چوگان دیدم در سر کوی تو سرگشته م...
چشم چون بادام تو مادام مست و سرخوشست با وجود سرخوشی تند و ملول و سرکشست چشم زخم روی همچون آتشت مسکین دلم گر پسندی چون سپندت روز و شب در آتشست لعل جان فرسای تو آب حیاتست آن مگر زانک...
از چرخ بجز جفا چه در بار آید ده روزه گلی دهد دگر خار آید کاریست فتاده در میان بس مشکل تا خود چه کند بخت و که را بار آید
در مشک نباشد چو سر زلف تو بویی مه را نبود چون رخ زیبای تو رویی کی دل بشکیبد ز سر زلف دلارام چون صبر کند دیده ام از روی نکویی صبرم تو مفرمای خدا را ز شب وصل زان رو که دل و عشق تو سن...
جفا تا کی کنی بر ما نگویی به خون دیده رویم چند شویی به جان آمد دل من از جفایت مکن زین بیش با ما تندخویی مکن زین بیش خواری بر عزیزان که در عالم نماند جز نکویی چو جان و دل بدادم در غ...
چرا به ترک جفا دلبرا نمی گویی چرا رخ دلم از خون دیده می شویی به جان رسید دل من ز جورت ای دلبر تو تا به کی کنی این سرکشی و بدخویی مرا ز درد غمت جوی خون رود از چشم بگو که از من خسته ...
مرا گویی که عشقت سر نبشتست که خاکم را به مهر تو سرشته ست نروید در دلم جز بیخ مهرت که تخم مهر رویت زود کشته ست چو روی او ندیدم هیچ چهری بنی آدم نباشد او فرشته ست چه بودی گر چنین بدخ...
مشاطه چو حسن دوست آراسته دید مه را ز خجالت رخش کاسته دید گفتا چه کنم ز نور حسنش زین بیش زان رو که فغان ز عشق برخاسته دید
سرو از قد و قامت تو پستست بر خاک ره از غمت نشسته ست گویی که گل مرا ز بنیاد از آب و هوای تو سرشته ست از سر بگذشت آب چشمم اینم به فراق سرگذشتست این عادت و خوی و بوی کاو راست زآدم نبو...
بستان دلم همیشه نار آرد بار وز گلبن وصل یار خار آرد بار نالد دل در خار فراق باشد که گل وصال بار آرد بار
در چشم ما خیال سهی سرو بس خوشست قد صنوبرش بر ما خوب و دلکشست بر یاد آن دو روی چو گلنار و لعل لب همچون سپند جان جهانی بر آتشست آن ترک نیمه مست چه خورده ست گوییا کز باده هر دو نرگس ا...
زین بیش مرا خسته و دل ریش مدار وز خان وصال خویش درویش مدار تا چند ز پیش چشم ما دور شوی ای دوست جفا روا ازین بیش مدار