شمارهٔ ۱۷۶
من سوخته در فراق یارم چون شمع با درد دل و گریه زارم چون شمع از آتش غم که در دلم می سوزد خوناب ز دیده چند بارم چون شمع

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
من سوخته در فراق یارم چون شمع با درد دل و گریه زارم چون شمع از آتش غم که در دلم می سوزد خوناب ز دیده چند بارم چون شمع
سرویست قد دلبر و آزاد بس خوشست بر جویبار قامت شمشاد بس خوشست چون بلبلان به شوق جمال و کمال گل از عاشقان روی تو فریاد بس خوشست ای دلبر ستمگر رعنای بی وفا بر جان ما ز دست تو بیداد بس...
زردم ز فراق روی دلدار چو شمع تا کی بودم دیده خونبار چو شمع تو خفته و من خراب و گریان همه شب تا صبح به بالین تو بیدار چو شمع
نازنینا به غم عشق تو مردن چه خوشست جان به بوی سر زلف تو سپردن چه خوشست گرچه داری ز من خسته فراغت لیکن غم امید شب وصل تو خوردن چه خوشست در صبوحی که ز می مست بود نرگس او زان دهان چو ...
بر روی دلم نشسته بین گرد فراق جانم به لب آمده ست از درد فراق چون لشکر هجر تو چنین خونریزست بیچاره دلم نیست هم آورد فراق
جهان گر سر به سر بستان و باغست مرا با رویش از عالم فراغست به زلفش مشک را تشبیه کردم بگفتا آن ز سودای دماغست به هجران صبر نتوانم که وصلش تنم را جان و چشمم را چراغست ز وصلم مرهمی نه ...
از دل نالم یا ز فلک یا ز فراق یا آنکه شدم ز صبر و از طاقت طاق جانم به لب آمد از جفای گردون وز صحبت دوستان با شید و نفاق
اوصاف تو کردیم همه ورد زبان را بر مهر تو کردیم سراسر دل و جان را از دیده مرا آب روانست ز مهرت هم در سر مهر تو کنم روح و روان را گر وی نظری افکند از مهر به حالم چون ذره به عیوق رسان...
از روشنی روی تو مه در کم و کاست خورشید جهان نما ز رویت زیباست اندر چمن خلد یکی سرو نرست مانند قد تو گر ز من پرسی راست
چون از من دلخسته به یکباره رمید هجران به وصال من دلخسته گزید بر جان خود و حال جهان رحم نکرد آری مگر آه و سوز مادر نشنید
جهانی بی سر و بی پای عشقست میان غوطه دریای عشقست چو بلبل در سرابستان مهرش زبان جان ما گویای عشقست گه و بی گه دل من در تکاپوی ز جان ای جان من جویای عشقست خیاط عشق یارم جامه جان برید...
ای لاله روی نوبهاری نازک گل را نبود چون تو عذاری نازک تا دست و نگارست نیفتاده بود در دست کسی چون تو نگاری نازک
روی تو رایت قمر بشکست لب چون قند تو شکر بشکست ماه رویت چو بدر گشت تمام روشنایی روی خور بشکست در دندان و حقه دهنت در عدن قیمت گهر بشکست تا خرامید سرو قامت تو نارون نیک در نظر بشکست ...
افتاده مرا دیده به یاری نازک دل بسته به روی گلعذاری نازک ای دل که کشی بار نگاری نازک یک روی جهان دشمن و کاری نازک
صبا با یار ما گو کایت چه ننگست چرا بی موجبی با ما به جنگست ببردی نام و ننگم ای دل و دین دل ما را چه جای نام و ننگست به خاک ره نشستم و آن عجب نیست چو ما را پیش تو این آب و رنگست چرا...
در باغ برهنه گشتی ای شاهد شنگ رفت از رخ گل ز شرم اندام تو رنگ اندام تو چون آب حیاتست و دلت در سینه سیمین تو پیداست چو سنگ
نگارینا تو را با ما اگر صلحست و گر جنگست نمی دانم دل سختت ز پولادست یا سنگست بیا کاندر غم هجران به جان آمد دل تنگم فضای عالمی بی تو تو دانی بر دلم تنگست دل من لاله و نسرین گل و سرو...
گفتم که چو ابرویت که دیده ست هلال گفتا که چنین در شب عیدست هلال گفتم دو هلال در مهی بس عجبست گفتا به دو هفته مه بعیدست هلال
از صبا زلف تو ای دوست پریشان حالست تا پریشانی آن حسن و رخت در خالست روی بنمای که در هجر تو از خون جگر دامن جان من دلشده مالامالست ای صبا حال دل زار من خسته ببین پیش دلدار بگو آنچه ...
پا بسته ابروت شدم همچو هلال در دیده نشد هنوز آن حسن و جمال تا چند به نوک غمزه خونم ریزی ای دوست که کرد خون ما بر تو حلال
چه شبست یارب امشب که خروس صبح لالست که مرا ز درد هجرانش ز جان خود ملالست دل از انتظار صبحم بگرفت در شب تار مگر اختر سعادت ز فراق در وبالست شب تار روشنم شد ز صباح روی جانان دل خسته ...
گل گفت به خنده صبحدم با بلبل تا کی بود از تو در جهان این غلغل من می روم و بار سفر می بندم بیچاره مکن تو خوی با صحبت گل
کارم بشد از دست ندانم که چه حالست باری دلم از هجر تو در عین ملالست گفتم که شبی زلف تو گیرم خردم گفت باز این چه پریشانی و سودای محالست تا دامن وصل از من دلخسته کشیدی در پیرهن هجر تن...
از عکس رخ تو گل و گلزار خجل از رنگ لب لعل تو گلنار خجل از پیش قد و قامت تو سرو سهی یکباره نگویم که دو صد باره خجل