شمارهٔ ۱۸۷
مهر از آن دلبر گسستن مشکلست با غم هجرش نشستن مشکلست ای مسلمانان به قول دشمنان دوستان را دل شکستن مشکلست با وصال روی چون گلبرگ تو دل به خار هجر خستن مشکلست جاودان دل برندارم از لبش ...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
مهر از آن دلبر گسستن مشکلست با غم هجرش نشستن مشکلست ای مسلمانان به قول دشمنان دوستان را دل شکستن مشکلست با وصال روی چون گلبرگ تو دل به خار هجر خستن مشکلست جاودان دل برندارم از لبش ...
در صبح رخ دوست نیاز آرد دل در طاق دو ابروش نماز آرد دل بنوازدم از دولت وصلش شبکی زین بیش بگوی تا نیازارد دل
ترک وصل یار گفتن مشکلست درد عشقش را نهفتن مشکلست سهل باشد پیش ما جور رقیب از سر کوی تو رفتن مشکلست دولت وصل تو را نایافته طعنه دشمن شنفتن مشکلست در غم هجرش به الماس مژه در چشم خویش...
با غصه روزگار می ساز ای دل پوشیده ز یار عشق می باز ای دل گر خلق نصیحتی کنندت زنهار از دوست به هیچکس مپرداز ای دل
پیش رخسار چو خورشید تو مردن سهلست جان شیرین به لب دوست سپردن سهلست دل ببردی ز من خسته و دادی بر باد دل درویش نگه دار که بردن سهلست دل ما را ز سر کوی فنا ای دل و دین به یکی بوسه ز ل...
تا کی به غم زمانه سازیم ای دل در بوته غم چو زر گدازیم ای دل چون نیست میسرت وصالش شبکی تا چند ز دور عشق بازیم ای دل
فدا کردم به غم های تو جان را که دارد تازه غم هایت جهان را از آن کردم فدا جان در ره عشق کز آن عاری نباشد رهروان را چه باشد گر به سوی بی دلانت به لطف خود بگردانی عنان را اگر پیشم خرا...
مسکین دل من که بوته تیر بلاست زنهار مزن ز غم بر او کاین نه رواست تا چند بلا و ستم چرخ کشد آری چه کنم چون همه تقدیر خداست
تا رفته ای از بر من ای فخر کبار یک ذره نماند بی توام صبر و قرار ای مردم دیده خواب تا کی باشد ای جان و جهان دمی سر از خواب برآر
از وصل مرا جهان به کامست آن آهوی وحشیم به دامست وین توسن روزگار خودکام شکرست به زیر پا که رامست ای دل تو عنان خود نگه دار کاین توسن چرخ بدلگامست آن کس که چو من غلام او نیست بنمای ب...
هرچند که تو دشمن جانی ای دل در جان من خسته روانی ای دل اندیشه چنین بکن که خود را و مرا از دست فراق وارهانی ای دل
دل من در سر زلفت به دامست به عشقت خواب در چشمم حرامست هوای زلف تو پختم خرد گفت که این اندیشه از سودای خامست کسی کاو بر رخ خوبت نگارا نه عاشق گشت همچون من کدامست به باغ جان ما هر سر...
زنهار بکوش تا توانی ای دل در کوی وفا و مهربانی ای دل دلدارم اگرچه بی وفا دلداریست باشد که نکو شود چه دانی ای دل
صبوح روی تو بر ما دوامست شب هجران تو بر ما چو شامست هرآن کو نیست عاشق بر جمالت در این عالم بگو تا خود کدامست دل مسکین من همچون کبوتر به شست زلف مهرویان به دامست طبیبم شربتی از پخته...
در صبحدمی که خوش سراید بلبل در باغ فتد ز عشق رویش غلغل گفتا چه کنم ناله ز جان گر نکنم در عشق رخ گلی و گفتم مل مل
چمن بی بلبل و بی گل حرامست صبوح آن به چشم ما چو شامست تو از من گر نیاری یاد هرگز چرا شوق رخت جانا مدامست اگرچه خون ما بر تو حلالست ز عشقت خواب و خور بر ما حرامست ز بس خونی که خوردم...
ای جان و جهان کرده من اندر سر دل و افتاده منم ز دل به چاهی مشکل مشکل تر ازین واقعتی نیست مرا کز یار بجز غصه ندارم حاصل
در سینه من مهر تو ای ماه تمامست دل را لب جان پرور تو غایت کامست بی نرگس مست تو مرا کار خرابست بی زلف چو شام تو مرا روز چو شامست تنها نه من خسته به دام تو اسیرم آن دل که گرفتار غمت ...
وقتست که باغ را به بار آید گل وز سرو قد تو در کنار آید گل با خار فراق حالیا می سازیم دانیم یقین کز پی خار آید گل
رخ زیباش مهتابی تمامست دو زلفش را به رخ تابی تمامست دو چشم سرخوشش مستست و مخمور به سرمستی ورا خوابی تمامست دل مسکین ما را در ره عشق به جان تو که اسبابی تمامست بسی بابست اندر عشقباز...
بلبل که تو از جان شده ای ناظر گل گل می رود از باغ تو شو حاضر گل در اول گل چو خوش بود حال جهان هرچند که خوش نیست مرا آخر گل
نگارا روی تو ماهی تمامست مهش در کوی تو راهی تمامست دو ماهم وعده ای دادی به وصلت فراقت در دلم ماهی تمامست ز درد هجر آن روی چو گلنار رخ جانم ز غم کاهی تمامست دو چشم مست شوخت ای نگاری...
وقتست که بر سرم کنی باران گل زیرا که ز باغ رو کند پنهان گل آمد به جهان باغ تا عیش کند کوتاهی عمر دید و شد گریان گل
دلا در جهان شادمانی کمست نصیب تو باری ز عالم غمست مخور غم برو بیش از این شاد باش که کار جهان سر به سر یک دمست غم دل بگو با که گویم دمی بجز باد کاو پیش تو محرمست چو محراب ابروی تو پ...