شمارهٔ ۱۹۷
دلدار ز شوق رفت در گلشن گل جوشید ز رشک روش خون در تن گل شادی و غم جهان تو می دانی چیست در آمدن گلست و در رفتن گل

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دلدار ز شوق رفت در گلشن گل جوشید ز رشک روش خون در تن گل شادی و غم جهان تو می دانی چیست در آمدن گلست و در رفتن گل
مرا عشق رخت یاری قدیمست غم عشق تو دلداری قدیمست نه امروزست ما را با غمت کار که بازار تو بازاری قدیمست نه گل را رنگ و بوی امروز بوده ست جهان را بین که گلزاری قدیمست به روی گل هزار آ...
آمد گه آن که خوش بود دامن گل آمد به فغان هزار پیرامن گل در صبحدمی نسیم کویش بدمید زان روی چنان درید پیراهن گل
ای یار دلم را غم تو یار قدیمست مهر تو مرا مونس و درد تو ندیمست از درد فراق رخت ای نور دو دیده از دیده مرا بر رخ زر اشک چو سیمست ای باد صبا نکهت زلفش به من آور کاین خسته دل غم زده ق...
ای بر رخ زیبات شده مجنون گل بی مهر و وفا مباش تو همچون گل لیلی صفتا ببست گل بار سفر از باغ خدای را مبر بیرون گل
ای گوهر لطافت و ای منبع صفا بردیم از فراق تو بر وصلت التجا بر بستر غمیم فتاده ز روز هجر آخر شبی خلاف فراقت ز در درآ بر درد من طبیب چو آگاه گشت گفت جز داروی وصال نباشد تو را دوا جان...
ای خجسته نهاد فرخ رای روز نوروز بر تو میمون باد ای همای سعادت ابدی روزگارت همه همایون باد کمترین بنده تو جمشیدست کمترین چاکرت فریدون باد هر مرادی که از جهان طلبی یاورت کردگار بی چو...
اسرار تو در سینه نهانست مرا وز دیده سرشک خون روانست مرا چون سر به فدای راه عشقت کردم ای همنفسان چه جای جانست مرا
ای دل و دیده دل دیده من پرخونست سوزش جان من از شرح و بیان افزونست چشم نم دیده ام از دور فلک پر خون بود این زمان از غم هجران تو چون جیحونست دوستانم به تفقد همه دستان گویند کای ستمدی...
ای افتخار نام نبوت به نام تو افزوده حشمت رسل از احتشام تو تفضیل مکه بر همه گیتی ز فضل تو تعظیم کعبه از شرف احترام تو تا قدر تو ز منزل ادنی مقام یافت حیران بماند عقل کل اندر مقام تو...
به دوش برمفکن آن دو زلف مشکین را مکش به تیغ جفا عاشقان مسکین را چه باشد ار به شب وصل شاد گردانی ز لطف خاطر بیچارگان غمگین را ز غبن عنبر سارا چو موم بگدازد اگر تو باز گشایی دو زلف پ...
چرخ از حسد رای بلندم پستست وز جرعه همتم جهانی مستست لیکن چه کنم چاره که این چرخ بلند دست من بیچاره چنین دربسته ست
هرچند جهان کرد شهان را در گل شاهان جهانند جهان را مایل سلطان بختم هر دو جهان کرد خراب این گشته جگر کباب و آن سوخته دل
حال دلم چه پرسی سرگشته در جهانست حیران کار عشقش فارغ ز این و آنست تا قد آن صنوبر از چشم ما روان شد خون دل از فراقش بر چشم ما روانست سرو روان به قدش نسبت نمی توان کرد کردن چرا که ما...
تخت چمن جهان که آراست چو گل در جمله جهان مگو که زیباست چو گل گر در صف خوبان جهان بنشینی رخسار دلارای تو پیداست چو گل
لطف جان بخش تو امید گنهکاران است هرکه رایش بجز این نیست گنهکار آنست ای گنهکار گنه کرده مکن انکاری تکیه بر لطف خدا کن که یقین کار آنست ناامید از کرم دوست نمی شاید بود کاین هواییست ک...
در صبح صبا چمن بیاراست ز گل بستان به رخ خوب تو زیباست چو گل گل دید رخ خوب تو وز رشک رخت بس ناله و فریاد که برخاست ز گل
تو را قامت چو سرو بوستانست چو رویت کی گلی در گلستانست ز شوق آن رخ همچون گل تو ز دستانها به بستانها فغانست ز زلفین تو خرسندم به بویی که آرام روان خستگانست خبر داری که از درد فراقت س...
در پای گل و سرو دلم کرد مقام آوخ چه شود اگر دهد دست مدام گر عمر شود تمام در حضرت دوست شکرانه دهم به وصلت ای ماه تمام
بتی کاو بس عجب شیرین زبانست دل از من بستد و در بند جانست نگاری کاو به رخ ماهی تمامست مهی کاو بر سر سرو روانست ربود از من دل و رویش ندیدم از آنم خون دل بر رخ روانست مسلمانان ز دلدار...
در باغ رخ تو گل به بار است مدام و آن نرگس مست پر خمارست مدام این تازه گل طبع من از جور فلک دریاب که هم صحبت خارست مدام
بنای خاطر ما از غم تو ویرانست ز سوز عشق رخت آتشیم در جانست اگر ز من طلبد جان از او دریغم نیست هزار جان عزیزم فدای جانانست به عید روی تو گفتم به دل چه چاره کنم جواب داد که جز جان تو...
رخسار تو چون دمشق و زلف تو چو شام در شام دو زلف تو دلم کرد مقام صبح رخ دوست مطلع کام دلست زان گوش چو روزه دار دارم بر شام
اوصاف جمال تو مرا ورد زبانست یاد لب جان پرور تو مونس جانست خون جگر سوخته ام در غم هجران بی روی تو از دیده غمدیده روانست تسکین دل خسته ما آن رخ زیباست یاقوت لب لعل توام قوت روانست ی...