شمارهٔ ۱۰۳
چشمت به کرشمه خون دلها ریزد زلفت به قمر عنبر سارا ریزد درد دل من بسیست زان روی طبیب از لعل لبت گل به شکر آمیزد

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چشمت به کرشمه خون دلها ریزد زلفت به قمر عنبر سارا ریزد درد دل من بسیست زان روی طبیب از لعل لبت گل به شکر آمیزد
فریاد که از دست تو فریاد زنانم فریاد که بر دوست نه این بود گمانم با آنکه تو یاد من دلخسته نیاری خالی نشد از ذکر تو پیوسته زبانم گر زآنکه نه آنی تو که بودی به حقیقت من بنده بیچاره د...
از دست غم عشق تو فریاد کنانم بودم ز شب هجر تو نالان و چنانم گر زآنکه نه آنی که بدی با من مسکین باری من بیچاره به عشق تو همانم دل بردی و دلداری ما نیک نکردی بالله که مرا با تو نه ای...
ناتوانم به غم عشق تو و نتوانم که کنم ترک غم عشق تو تا بتوانم تا به کی ز آتش عشق تو جهانی سوزد کز غم هجر تو جانا به لب آمد جانم تو طبیب دل پر درد من خسته دلی تا به کی زان لب شیرین ن...
بی رخ چون خورت ای جان به لب آمد جانم می دهم جان به غم عشق تو تا بتوانم همچو بلبل شب و روز و گه بیگه به جهان من به پای رخ گل از دل و جان می خوانم درد خود را بنمودم به طبیب از سر درد...
من راز غم عشق تو گفتن نتوانم دریست گرانمایه و سفتن نتوانم داری خبر از حال من خسته که شبهاست کز دست غم هجر تو خفتن نتوانم من غنچه شوقم به تن باغ ارادت بی باد هوای تو شکفتن نتوانم بر...
عمریست تا چو پرگار سرگشته در جهانم در حسرت جمالت هر سو به سر دوانم هرچند ناتوانم در درد روز هجران جان می دهم به عشقت چندان که می توانم از هجر در ملالم وز درد چند نالم بفکن نظر به ح...
پشتم ز فراق شد خم کم نیست ز دیده روز و شب نم شد ریش دلم ز نیش هجران جز وصل تواش مباد مرهم آخر مددی که جان غمگین آمد به لب ای نگارم از غم این آتش سوزناک هجران خونابه ز دیده راند هر ...
در سرم هست که سر در سر کار تو کنم جان نخواهم که بود بی رخ تو در بدنم سالها تا شب هجران تو بر من گذرد که ز درد غم عشقت مژه بر هم نزنم به دو چشم تو که چون زلف تو بر ماه رخت هر دم آشف...
من دیده با خیال تو بر هم نمی زنم بی یاد روح بخش تو یک دم نمی زنم تا چند خون دل خورم اندر فراق تو یک دم نفس به عشق تو بی دم نمی زنم با آنکه خسته ای دل ما را به تیغ هجر ای نور دیده ن...
گر خرامی پیش ما در دیدگان جایت کنم جان فدای آن دو رخسار مه آسایت کنم جان چه ارزد دل ندارم گر تو فرمایی سری دارم اما بر لب لعل شکرخایت کنم گر مرا دستی بود بر جان خود در عشق تو یک نظ...
بخشد گناه بنده که او پادشاه ماست گوید که بنده ایست که او در پناه ماست منعم مکن به غمزه خونریز در غمت غماز نیست نیک بدان کاو سیاه ماست خون جگر ز دیده گشادم ز غم ببین گر نشنوی تو مرد...
دل تنگ مشو که جان به جانان برسد و این درد مرا نوبت درمان برسد امید ز روز وصل بر نتوان داشت باشد که شب هجر به پایان برسد
گفتم که یک شبی سوی جانان گذر کنم دزدیده در جمال رخ او نظر کنم دلبر اگرچه از من بیچاره غافلست او را ز حال زار دل خود خبر کنم باشد که پای بوس زنم افتد اتفاق یا در خیالش دست امیدی کمر...
بخت اگر یاری دهد یارش کنم همچو خود در عشق غمخوارش کنم گر به جانی برنیاید وصل او من جهان را در سر کارش کنم در سماعی گر درآید قد او هرچه دارم جمله ایثارش کنم بخت من در خواب غفلت تا ب...
پیش رویش جان و دل قربان کنم هرچه فرماید نگارم آن کنم گر بگوید ترک جان کن در غمم هجر جان در پیش دل آسان کنم هر شب اندر بستر غمخوارگی گوش نه گردون پر از افغان کنم از زر رخساره و مرجا...
گفته بودی از لبت درمان کنم وز وصالت یک شبی مهمان کنم از در بختم درآ بی انتظار تا جهان در پای تو قربان کنم تا به کی من دیده بی خواب را در فراق روی تو گریان کنم تا به چند آخر دل غمدی...
تا به کی درد غمت پنهان کنم خانه دل را چنین ویران کنم چون طبیب درد مایی پیشم آی تا ز وصلت درد را درمان کنم در سر کوی فراقت تا به کی خویشتن را بی سر و سامان کنم آخر از لطفت به فریادم...
درد ما را با غمت چون نیست درمان چون کنم وین سر سرگشته ام را نیست سامان چون کنم دل ضعیفست ای مسلمانان به فریادم رسید چون ندارد طاقت آن بار هجران چون کنم در امید صبح دیدارش به جان آم...
دل ز تنهایی به جان آمد ندانم چون کنم هر زمان از آتش دل دیده را پر خون کنم ای دو زلف کافرت خود سر فرو نارد به ما ای نگار ماهرخ گر صد هزار افزون کنم در شب هجران ز روی چون زر و سیماب ...
تا به چند این دیده را در هجر تو جیحون کنم واین دل بیچاره را در عشق تو پر خون کنم تا کی ای لیلی صفت در آرزوی روی تو این دل پر درد را هر ساعتی مجنون کنم تا به کی رخ را ز درد هجرت ای ...
جز غم چو نیست حاصل ایام چون کنم تا کی دو دیده در غم او پر ز خون کنم تا کی ز دیده اشک چو سیماب بفکنم تا چند من به غصه دوران زبون کنم تا کی غم زمانه بی مهر دون خورم تا کی قد الف صفتم...
تا به کی دل را ز درد عشق تو پر خون کنم دیده نم دیده را در هجر تو جیحون کنم هر شب از دست فراقت چند بار از راه چشم زعفرانی رنگ رخسارم ز خون گلگون کنم چون الف بودم قدی داری روا ای بیو...
داری دلا خبر تو که دردش دوای ماست لعل لبان دلکش او آشنای ماست سروی چو قامت تو ندیدم به راستی بالا نگویمش صنما کان بلای ماست گفتم بنه به دیده قدش تا ببوسمش گفتا سراب چشم تو باری نه ...