شمارهٔ ۲۱۶
می دهم جانی به عشقش تا مرا جان در تنست دیده جانم خیال روی او را مسکنست دیده روشن شد مرا تا نکهت زلفت شنید ای عزیز من مگر بویی از آن پیراهنست عالمی شادند بر وصل دلارایش ولی چون کنم ...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
می دهم جانی به عشقش تا مرا جان در تنست دیده جانم خیال روی او را مسکنست دیده روشن شد مرا تا نکهت زلفت شنید ای عزیز من مگر بویی از آن پیراهنست عالمی شادند بر وصل دلارایش ولی چون کنم ...
خورشید رخا من به کمند تو درم بارت بکشم به جان و جورت ببرم گر سیم و زرم خواهی ور جان و سرم خود را بفروشم و مرادت بخرم
بخت سرگشته ام نه یار منست بس ستمکار چون نگار منست بوی زلف نگار روحانی مونس جان بیقرار منست همچو زلفش فتاده ام در پای سرکش آن سرو جویبار منست زلف عنبرفشان شبرنگش بس پریشان چو روزگار...
تا کی غم این جهان فرسوده خورم تا چند جفای مردم سفله برم چون خال بتان حال دلم گشت تباه در چرخ کبودجامه خود نیست کرم
آتشی کز غم هجران تو بر جان منست زآن شرر در دو جهان ناله و افغان منست دردم ار هست ز هجر تو نگارا دانم لب جان بخش بتم مایه درمان منست چون بدیدم سر زلفین تو گفتم ای دل حال او بین بتر ...
یارب گنهم تو عفو گردان به کرم یارب تو مینداز به لطف از نظرم من خود کی ام و نام مرا خود که برد کز من گنه آید وز لطف تو کرم
فاش شد در دو جهان کاو به جهان یار منست آفت هر دو جهان آن بت عیار منست در غم و حسرت دیدار تو جانا همه شب آنچه در خواب نشد دیده بیدار منست سرو در باغ وفا با همه دستان که دروست کی کجا...
گرمی برش به ناز خوش خوش گیرم وآن لعل لب نگار دلکش گیرم قربان شدنم به کیش او به باشد چون نیست میسرم که ترکش گیرم
ای رخت آیینه لطف خدا زلف تو دلبند و لعلت دلگشا پادشاه ملک حسنی از کرم رحمتی کن بر گدا ای پادشا از وجود خویشتن بیگانه ام تا شدم با عشق رویت آشنا ذره وارم پیش خورشید رخت عاجز و سرگشت...
تدبیر و صواب از دل خوش باید جست سرمایه عافیت کفافیست نخست شمشیر قوی نیاید از بازوی سست یعنی ز دل شکسته تدبیر درست
با درد تو درمان نپذیرد دل من مهر غم تو نمی رود از گل من از وصل تو یک زمان نیاسود دلم جز هجر تو نیست در جهان حاصل من
این رخ دلبند تو ماه تمام منست خال سیه کار تو دانه و دام منست روشنی وصل تو نیست چو صبح رخت زلف پریشان تو تیره چو شام منست از لب جان بخش تو هست مرا زندگی مایه آب حیات گفت ز جام منست ...
گفتم که هوای یار سرکش گیرم سودای سر زلف مشوش گیرم خواهم که ز جان و دل شوم قربانش چون نیست میسرم که ترکش گیرم
به روز بازپسین و به صبحگاه الست که ذکر و نام تو همواره بر زبان منست به خاک پای تو سوگند می توانم خورد که غیر باد نداریم از غمت در دست ز دیده خون فراقم گشود بر رخ زرد در وصال به یکب...
من پیش دو چشم نیمه مستت میرم و آنگه به لبان می پرستت میرم دستی به سر خسته هجرانت نه ای دیده من که پیش دستت میرم
دردمندیم و لب لعل تو درمان منست وآتشی از لب دلجوی تو بر جان منست مشکل آنست که در دست و دلم را در جان حاصلی نیست چو این دل نه به فرمان منست دل و دینم بربود او و رخ از من پوشید بی وف...
پروانه صفت پیش تو در پروازم در پای تو از عشق تو سر می بازم چون شمع در اشتیاق رویت صنما می سوزم و می گدازم و می سازم
درد عشقی که ز هجران تو بر جان منست چون دهم پیش کسی شرح که درمان منست در فراق گل روی تو فغان می دارم در دلت گشت که این بلبل بستان منست سر نهادم به سر راه تو عشقت می گفت او نه مردیست...
می سوزم و با عشق رخت می سازم چون شمع میان جمع باشد رازم پروانه صفت به پیش شمع رخ تو بر آتش رخسار تو جان می بازم
بیا که دیده ما بی رخ تو پر خونست ز خون دیده تو گویی کنار جیحونست اگرچه نیست تو را مهر و دوستی با من به جان دوست که ما را ارادت افزونست مثل زنند که دل را به دل بود راهی میان ما نه چ...
بر آتش عشق تو کبابی ارزم وز لعل لبت جام شرابی ارزم تصدیع ز حد گذشت ما را با تو ای جان و جهان مگر جوابی ارزم
عشق تو مرا در دل و جان نقش نگینست مهر رخ خوب تو بلای دل و دینست چشم تو خطا کرد که خون دل ما ریخت الا نه خطا زان مه خورشید جبینست دل کار خطا کرد که در زلف تو آویخت زیرا که در آن زلف...
چون شمع ز سر تا به قدم می سوزم من سوخته ام دگر به غم می سوزم در حسرت شیرین لب آن یار عزیز یک دم نه که تا به صبحدم می سوزم
که می گوید که چشمش نرگسینست که می گوید که زلفش عنبرینست گیاهی را چه نسبت با دو چشمش توان کردن دلم زان رو حزینست دو ابرویش هلال عید خوانند رخش را چون بگویم یاسمینست چه نسبت زلف او ب...