شمارهٔ ۲۴۸
ای جهان این همه درد دل بی پایان چیست دردم از حد بشد اکنون تو بگو درمان چیست از جفای تو دلم سوخت به احوال جهان این ستم از فلک خیره سرگردان چیست گفت اینست مرا حال دل خسته ریش منتظر ب...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ای جهان این همه درد دل بی پایان چیست دردم از حد بشد اکنون تو بگو درمان چیست از جفای تو دلم سوخت به احوال جهان این ستم از فلک خیره سرگردان چیست گفت اینست مرا حال دل خسته ریش منتظر ب...
شب نیست که من یاد تو از جان نکنم و این دیده دل چو شمع گریان نکنم از سوز و گداز باز ننشینم من تا رشته جان خویش بریان نکنم
دل به عشق یار دادم چاره چیست داغ او بر دل نهادم چاره چیست گر تو بر شادی من غمگین شدی من به غمهای تو شادم چاره چیست مهر تو بر خود ببستم ناگهان از ازل با عشق زادم چاره چیست دل به زلف...
می آیی و لطف و کرمت می بینم آسایش جان در قدمت می بینم آن وقت که غایبی همت می بینم هرجا که نگه می کنمت می بینم
دلبرا تا کی زنی بر جان ما تیغ جفا بگذر از این رسم جانا مگذر از راه وفا ترک چشم مست ما چندم جفا بر جان کند من بلا تا کی کشم از دست آن ترک خطا حال زار من خدا را بازگویی یک به یک گر گ...
بی یاد تو گر دمی زنم بر باد ست خرم دل آنکه با غمت دلشادست بی یاد تو من نفس نمی یارم زد آنجا که تویی کجا منت در یادست
ما را به درد عشق تو جز صبر چاره چیست وز دور در جمال رخت جز نظاره چیست رحمی نمی کنی به من خسته غریب آخر بگو که آن دل چون سنگ خاره چیست دل ریش بود از سر تیغ جفای تو بر ریش بیش جور و ...
ابروی تو پیوسته به خم می بینم وز هجر تو چشم خود به نم می بینم آخر به که گویم غم جان و دل خود غمخوار درین زمانه کم می بینم
در سر هوسم ز عشق بازیست عشقش که نه از سر مجازیست عشقیست حقیقت ار بدانی در بوته عشق جان گدازیست سر باختن است در ره عشق تحقیق بدان نه کار بازیست گر سر برود ز دست جانا با عشق رخ تو سر...
تا چند ز هجر تو زبون بنشینم در دیده خود میان خون بنشینم در آینه بین جمال و انصاف بده بی روی تو ای نگار چون بنشینم
بیا که غمزه مستت به عین دلدوزیست جمال روی تو در غایت دلفروزیست به حسرت شب وصل تو ای بت سرکش چو شمع خاطر من در کمال جان سوزیست مرا ز هجر تو بر لب رسید جان عزیز چه چاره دولت وصل تو ت...
تا دیده شد از شب وصالت محروم وز حسن جمال با کمالت محروم المنة لله که به هر درد فراق چشمم نشد از خیل خیالت محروم
نظر به روی تو صبحی نشان فیروزیست که حسن روی تو در غایت دل افروزیست گشوده دیده جانم به روی مهوش تو هزار شکر که این دولتم ز تو روزیست چمن شده چو بهشت برین دگر باره که زیب و زینت بستا...
ما دیده به زلف سرکشت دربستیم وز نرگس مخمور تو دایم مستیم در پای تو افتاده چو گیسوی توییم واندر طلبت نهاده جان در دستیم
مرا بر در تو سر بندگیست که از بندگی تو فرخندگیست منم ناامید و به درگاه تو امیدم به روز فروماندگیست چو نرگس سر افکنده ام پیش تو سرافرازیم در سر افکندگیست اگر مؤمنم یا که مجرم چه باک...
از رنگ رخ تو گل به رنگ آوردیم وز قد تو سرو را به تنگ آوردیم از بس که دریدیم گریبان فراق تا دامن وصل تو به چنگ آوردیم
هر جا که همچو روی تو در بوستان گلیست فریاد و الغیاث که معشوق بلبلیست نسبت نمی کنم به شکر لعل دلکشش خسرو ببین در او که چه شیرین شمایلیست آن کس که منع ما به غم عشق می کند معلوم شد که...
دایم به خم زلف بتان در بندیم تا چند دل و دیده به ایشان بندیم از دست شب فراقت ای دیده من ما باز سپر به روی آب افکندیم
بلبلا این چمن چه بستانیست ناله می زن که خوش گلستانیست بر رخ چون گلش که جان آزرد چون جهانش هزار دستانیست وصف نور رخش نشاید کرد شمع ما زیور شبستانیست چمن از گلرخ بتم رنگیست که به هر ...
ما داد دل دوست ازین پس ندهیم دل را دگر از دست به هر کس ندهیم عشق رخ تو بحر محیطست و دلم دریست گرانمایه به هر خس ندهیم
هرچند دلارام مرا مهر و وفا نیست یک لحظه خیالش ز من خسته جدا نیست آن یار جفاپیشه اگر ترک وفا کرد میلش سوی یاران وفادار چرا نیست گفتم که برد نزد دلارام پیامی کس محرم عشاق بجز باد صبا...
پیوسته ز گردش فلک می نرهیم وز جور زمانه زنک می نرهیم جور فلک و زمانه هم سهل ترست از مردم بی نان و نمک می نرهیم
به دردم غیر وصل تو دوا نیست چرا با ما تو را جز ماجرا نیست ترا گر مهر ما نبود مرا هست تو را صبر ار بود از من مرا نیست وفا گر نیست جانا در دل تو ولی چندین جفا بر ما روا نیست جفا کردی...
تا چند کنی به عالمم سرگردان یارب که که گفت که ز ما سر گردان گر زلف توام چو گو به چوگان بزند چون گوی کنم در قدمت سر گردان