شمارهٔ ۲۵۹
جهان را باز ایام جوانیست سر سودای عیش و کامرانیست صبا بگذر شبی در کوی یارم بگویش با توام رازی نهانیست چو خضرم طالب سرچشمه نوش لب جان بخشت آب زندگانیست مرا در روی تو حیران دو دیده م...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
جهان را باز ایام جوانیست سر سودای عیش و کامرانیست صبا بگذر شبی در کوی یارم بگویش با توام رازی نهانیست چو خضرم طالب سرچشمه نوش لب جان بخشت آب زندگانیست مرا در روی تو حیران دو دیده م...
در هجر رخت دلم ملولست ز جان زین بیش مرا به جان شیرین مرسان صبرم به غم روی تو امکان نبود دریاب مرا به وصلت ای جان و جهان
همیشه میل نگارم بود به سوی جفا نه مهر در دل سنگین او بود نه وفا نه میل خاطر یاران نه شرم در دیده ترحمی نه در آن دل بود نه ترس خدا نه رحمتی به دل ریش دردمندانش نه در جهان نظری می کن...
ما را غم عشق تو به جان آورده ست و اوصاف جمالت به زبان آورده ست ورنه ز من خاکی سرگشته چرا خون دلم از دیده روان آورده ست
دلم ز روی چو خورشید تو شکیبا نیست چرا که خوشتر از آن در جهان تماشا نیست تو سر و جان و جهانی و ما فتاده خاک بگو به کوی که میلت چرا سوی ما نیست بیا و روز جوانی به باد غصه مده که حال ...
با زنده دلان نشین و صاحب نفسان خود دشمن کس مکن به تدبیر کسان خواهی که بر از ملک سلیمان بخوری آزار به اندرون موری مرسان
ترا در دل مگر مهر و وفا نیست و یا آیین تو غیر از جفا نیست مرا دردیست در دل از فراقت که جز وصل دلارامش دوا نیست مکن زین بیش دوری از بر ما که جان از تن جدا بودن روا نیست چرا یاد از م...
ای با غم روی تست دلشاد جهان بی روی توام دیده مبیناد جهان کی بگسلد از غمت جهان تا باشد چون با غم روی مهوشت زاد جهان
آخر ز چه رو در دل تو مهر و وفا نیست با ما ز چرا ای دل و دین غیر صفا نیست دردیست در این دل ز غم عشق تو جانا کاو را بجز از شربت وصل تو دوا نیست آخر تو بجو در همه آفاق خدا را آن دل که...
زنهار که دل منه تو بر حال جهان تا خود چه توان برد ز احوال جهان رو همدم خویش باش در گوشه صبر تا خود به کجا می رسد احوال جهان
جز بوی سر زلف تو با باد صبا نیست ا نیست خون شد دل مسکین من اندر غم رویت اندر دل خوبان جفاپیشه وفا نیست از دست ربایند دل خلق جهانی وانگاه به سر بار بجز جور و جفا نیست جز مهر و وفا د...
آن کس که بجز تو کس ندارد به جهان عمریست که با تو عمرها باخت نهان در آتش سودای تو بگداخت دلش آخر به لب سوخته آبی برسان
جز غم به جهان نصیب ما نیست جز غصه کسی قریب ما نیست هستیم محب خاک کویش گویی به جهان حبیب ما نیست از درد به لب رسید جانم رحمی به دل طبیب ما نیست صد طوطی خوش کلام اگر هست خوبیش چو عند...
ذوقی دگرست وقت گل می خوردن همچون درمش ورق به گرد آوردن وآنگه به سر ماه رخی سرو قدی از روی طرب نثار بر وی کردن
ای دل چو جهان به کام ما نیست شهباز وفا به دام ما نیست وز شهد وصال آن دلارام جز زهر جفا به جام ما نیست در هر خط عاشقان رویش دیدیم به دیده نام ما نیست زآن توسن خوی یار تندست چون دور ...
ای دل دم عشق یار زین بیش مزن بیگانه شدی تو لاف زین بیش مزن از پای درآمدی تو بیهوده دو دست از درد فراق بر سر خویش مزن
ما را به غم عشق تو دردست دوا نیست فریاد دلم رس که بدین نوع روا نیست گفتم که رساند ز من خسته پیامی چون محرم رازم بجز از باد صبا نیست ای باد صبا عرضه کن احوال دلم را کاخر ز چه رو با ...
ای چشمه چشم ما به چشمت روشن بستان امید ما به رویت گلشن با وصل خودم صلح ده ای دیده من با جنگ فراق تو ندارم جوشن
در درد تو بر دلم دوا نیست دریاب که اینچنین روا نیست ای دوست خیال مهر رویت از دیده ما دمی جدا نیست حال دل ریش با که گویم چون محرم ما بجز صبا نیست ای باد صبا بگو به یارم آخر به منش ن...
ای دیده به دیدار جمالت روشن ایوان دل از شمع وصالت روشن تاریک جهانست به چشمم بی تو ای خانه چشمم به خیالت روشن
هیچ شب نیست که در کوی غمت غوغا نیست در فراق رخ تو دیده ما دریا نیست سر و جانی تو بود جای تو در دیده ما از چه روی است بگو تا نظرت با ما نیست شب دیجور فراق تو مرا محرم راز غیر از این...
ای شخص ضعیف دیده را گریان کن بر آتش شوق سینه را بریان کن گر گویدت ای دل که بشو دست ز جان نوعی که رضای دوست باشد آن کن
کدام دیده به دیدار یار بینا نیست کدام نطق به اوصاف یار گویا نیست اگرچه حور و قصورند در بهشت برین به چشم عاشق بیچاره بی تو زیبا نیست هزار سرو اگر در میان بستانست یکی چو قامت آن سرون...
جانا به شب وصال پیکار مکن بر پشت دلم بیش ز غم بار مکن تو مردمک چشم جهان بین منی از روی کرم میل به آزار مکن