شمارهٔ ۲۷
ناگهان از در درآمد آن بت سرمست ما یک نظر بر ما فکند و دل ببرد از دست ما گفتم از چنگش برون آرم دل گمگشته را لیک شست زلف آن دلخواه شد پابست ما گرنه چون سوسن شدم آزاد در بستان عشق ای ...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ناگهان از در درآمد آن بت سرمست ما یک نظر بر ما فکند و دل ببرد از دست ما گفتم از چنگش برون آرم دل گمگشته را لیک شست زلف آن دلخواه شد پابست ما گرنه چون سوسن شدم آزاد در بستان عشق ای ...
تا روی چو گل به بوستان آورده ست این بلبل طبعم به زبان آورده ست از غمزه چشم مست و ابروش ببین این تیر جفا که در کمان آورده ست
بی رخ عاشق فریبت در دو چشمم خواب نیست بحر عشقت را نمی دانم چرا پایاب نیست از سر و سامان برآمد از غم عشقت دلم در جهانم لاجرم جز درد دل اسباب نیست موج بحر روز هجرانت مرا از سر گذشت ر...
با روی چو ماه و قد چون سرو چمن با زلف معنبر و رخ همچو سمن در باغ شد و به حسن خود می نازید می گفت که سرو و گل کدامند چو من
دلا با عشق اگر سازی عجب نیست وگر در عشق سر بازی عجب نیست چو جان دارم من اندر مهربانی اگر با ما تو در سازی عجب نیست اگرچه در گلستان سرو نازی به بالایت اگر نازی عجب نیست اگر با بنده ...
ببرید ز من نگار مسکین دل من مهجور شد از وصال مسکین دل من ننواخت مرا شبی به وصلش چه کنم زان روی چنین شده ست مسکین دل من
بر درد عشق دوست مرا گر طبیب نیست هیچم دوای درد چو وصل حبیب نیست بستان و گلستان و گل اندر جهان بسیست بر روی چون گل تو چو من عندلیب نیست لیکن ز گلستان گل وصلت ای صنم جز خار روز هجر ت...
درمانده به کار خویش مسکین دل من در زخم فراق ریش مسکین دل من تا بو که شراب وصل او نوش کند ای خورده هزار نیش مسکین دل من
ای که پنداری که ما را جز تو یاری هست نیست یا مرا غیر از غم عشق تو کاری هست نیست دستم از غم گیر ای دلبر که افتادم ز پای زآنکه ما را در جهان جز تو نگاری هست نیست گر چو چنگم می زنی ور...
در عشق تو مبتلاست باز این دل من مانند کبوترست و باز این دل من در عرصه میدان وصالت خواهد اسب طرب و نشاط باز این دل من
جز غم عشقت نگارا در جهانم هیچ نیست خاک پایت را نثاری غیر جانم هیچ نیست من سری دارم فدای راه تو کردم از آن کز تو ای جان آشکارا و نهانم هیچ نیست در سرابستان عشقت همچو بلبل هر زمان غی...
چشمت که کرشمه می کند با دل من حل می نکند ز وصل خود مشکل من مهر تو سرشته اند گویی ز ازل ای نور دو دیدگان من با دل من
در جهان بر جان من جز درد نیست همدمم جز درد و آه سرد نیست بیش از این در عشق روی تو مرا صبر مهجوری و خواب و خورد نیست من نگردانم سر از پیمان دوست هر که از عهدش بگردد مرد نیست بار بسی...
تا کی بود از غمت بلا بر دل من تا چند نهی داغ جفا بر دل من زین بیش منه که طاقتم طاق شده ست بار غم و غصه دلبرا بر دل من
در فراقت جز غمم کس یار نیست غم بسی دارم ولی غمخوار نیست دل ببرد از دستم و یاری نکرد هیچ مشکلتر از این بر کار نیست غم ز دل کم نیست ما را در فراق هیچ غم چون شادی اغیار نیست کار دل بر...
حل می نشود به عشق تو مشکل من آه از غم روزگار و درد دل من هر حیله که کرد دل به وصلت نرسید مسکین من و سعیهای بی حاصل من
ما را ز درد عشق تو یک دم قرار نیست آخر چرا تو را غم این بی قرار نیست بسیار غم که هست به جانم ز درد عشق لیکن بتر ز شدت هجران یار نیست هرچند سر به سر همه عالم پر از غمست ما را به غیر...
انصاف ندارد این بت دلبر من جان رفت و دلم برد و ندارد سر من گر برگذرم بر سر کویش گوید ای بی سر و پا برو میا بر در من
ما را غمی چو شدت هجران یار نیست وینم بتر که غیر غمم غمگسار نیست گفتم مگر نگار غم حال ما خورد بوی وفا و مهر در این روزگار نیست گفتی شبی به کلبه احزان گذر کنم بازآ که در جهان بتر از ...
از غمزه مست دوست در خوابم من وز تاب شب هجر تو در تابم من در کوچه وصل تو منم در تک و پوی وز تاب شب هجر تو در تابم من
بازآ که در فراق تو ما را قرار نیست روز و شبم بجز غم عشق تو کار نیست از گلستان روی تو ای سرو سیم تن در دست ما کنون بجز از نوک خار نیست باریست بر دل من مسکین که از چه روی ما را به با...
زنهار ز جور چرخ وارونه دون کاو توسن خوی من چنین کرد زبون امروز نگه کن به چه حالم به چه حال و آن روز کجا رفت که چون بودم چون
ای باد صبحدم چه خبر از نگار ما چونست حال آن صنم گلعذار ما باشد عنایتش به سوی خستگان هجر یا دارد او فراغتی از روزگار ما بربود دل ز دستم و در پای غم فکند رحمی نکرد بر دل مسکین زار ما...
هستم من سرگشته به عشقت سرمست جان خسته ز عشق یار و دل داده ز دست از گلبن وصل او نچیدم یک گل وز خار جفا جان جهانی را خست