شمارهٔ ۲۹۱
جانا دلم ز روی تو یک دم صبور نیست بی روی جان فزای تو ما را حضور نیست ای سرو برمگیر ز ما سایه قدت زیرا که آفتاب تو از سایه دور نیست ای شمع جمع ما که جهان از تو روشن است بازآ که بی ج...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
جانا دلم ز روی تو یک دم صبور نیست بی روی جان فزای تو ما را حضور نیست ای سرو برمگیر ز ما سایه قدت زیرا که آفتاب تو از سایه دور نیست ای شمع جمع ما که جهان از تو روشن است بازآ که بی ج...
ای نوش لبت دلم به نیش افکنده چشمت دو هزار خسته پیش افکنده هر کس که نشد به عید رویت قربان دایم فلکش برون ز کیش افکنده
گر مرا به ماه رویت مهر باشد دور نیست زآنکه کس را در جهان مانند تو منظور نیست تا به کی صبرم ز وصل خویش فرمایی بگو بیش از این صبرم ز روی خوب تو مقدور نیست عاشقان روی تو هستند بسیاری ...
لعلت نمکی در دل ریش افکنده فریاد به بیگانه و خویش افکنده چون چشم تو دید نرگس اندر بستان از خجلت و شرم سر به پیش افکنده
شوقم به وصل دوست نهایت پذیر نیست ای دوست از وصال تو ما را گزیر نیست خوبان روزگار بدیدم به چشم خویش آن بی نظیر در دو جهانش نظیر نیست گفتی که در ضمیر نمی آوری مرا ما را بجز خیال رخت ...
از تهمت خصم نیستم آسوده تا چند مرا طعنه زند نابوده حال من بیچاره مثال گرگست یوسف ندریده و دهن آلوده
یک دم مرا ز صحبت جانان گزیر نیست غیر از خیال قامت او در ضمیر نیست از پا درآمدم ز فراقت ستمگرا لیکن چه چاره چونکه غمت دستگیر نیست ای پادشاه حسن و لطافت بگو چرا هیچت نظر ز لطف به حال...
دستارچه از غم جهان آسوده گه بر لب جانبخش تو گه بر دیده بیچاره کسی که در فراق رخ تو خون جگر از دیده جان پالوده
دیده ز مهر روی تو یک نفسش گزیر نیست زآنکه چو روی خوب تو یک تن بی نظیر نیست دیده جان بدوختم از دو جهان و هرکه هست چونکه به چشم من کسی مثل تو دلپذیر نیست گرچه تو را به جای من هست ولی...
ای بی رخ دوست رفته خواب از دیده خوناب روان گشته چو آب از دیده در حسرت آن دو لعل شکر خایش دایم چکدم در خوشاب از دیده
مرا جز عشق تو در سر هوس نیست مرا از دیدن روی تو بس نیست ترا گر هست بر جایم بسی یار به جان تو که ما را جز تو کس نیست به فریاد دل مسکین ما رس که جز لطف توام فریادرس نیست به پای صبر ت...
بیچاره دلم کرد فغان از دیده و آمد ز فراق تو به جان از دیده دل شرح فراق تو نمی یارد گفت دارد گله ها به صد زبان از دیده
تو می دانی که ما را جز تو کس نیست به عالم جز توام فریادرس نیست ندارم در جهان غیر از تو یاری چه چاره چون به وصلم دسترس نیست هوای کوی دلبر هست ما را خدا داند که جز اینم هوس نیست سهی ...
دل دست جفا به سر زنان از دیده فریاد کنان جامه دران از دیده گر دیده ندیدی رخ زیبای تو را دل کی دیدی نام و نشان از دیده
دیدم که آن نگار چو بر من وفاش نیست بر حال زار خسته دلان جز جفاش نیست دردم به جان رسید ز هجران آن صنم یک دم نظر به سوی من مبتلاش نیست من شرح اشتیاق نیارم به صد زبان گفتن که حسن روی ...
ای کرده روان فرات خون از دیده آویخته اشک سرنگون از دیده با این همه درد دل خیال رخ دوست آخر تو بگو که چون رود از دیده
به درد ما بجز از وصل تو دوا خوش نیست بیا که جانی و جانم ز تن جدا خوش نیست دریغ ماه رخت را اگر وفا بودی چرا که دلبر مه روی بی وفا خوش نیست به جان رسید دل من ز جور هجرانت جفا مکن صنم...
آه از دل بیقرار و آه از دیده خون دل ما که کرد راه از دیده تا دیده ندید دل بدو میل نکرد گاهی گله از دلست و گاه از دیده
دلبرا تا کی مرا داری ز وصل خود جدا رحمتی کن بر من دلخسته از بهر خدا نیک زارم در غم عشقت به تاریکی هجر از من مسکین پیامی بر به یارم ای صبا با دلارامم بگو تا کی جفا بر من کنی بی وفا ...
نوروز و عید و هفته و ایام و ماه و سال بر پادشاه صورت و معنی خجسته باد درهای شادی و طرب و عیش و خرمی بر روی او گشاده و بر خصم بسته باد نوشین روان و خسرو و فغفور و کیقباد بر خاک بارگ...
یارب تو روا مدار دل تنگ مرا مپسند در این روز بدین ننگ مرا ای چرخ کبود حرفه اینت بترست اسب همه رهوار و خر لنگ مرا
گل فرو ریخت و رخ از باغ جهان پنهان کرد بلبل دلشده را خسته دل و نالان کرد گل نخندید ز بستان امیدم به ستم خار هجران تو ای جان اثرم در جان کرد بخت برگشت ز من تا تو شدی از بر من روز هج...
آمد نسیم و بوی تو آورد سوی من بادا فدای جان نسیم تو جان و تن وه وه چه گویمت که چه خندان و شاد داشت ما را نسیم وصل اویس از سوی قرن ای دوست تا نسیم تو بشنیدم از صبا از چشمم اوفتاد گل...
در باغ گل نماند و برفت از دیار ما خوش بود هفته ای دو سه گل در کنار ما هرچند گل به حسن بسی لاف می زند کی دارد او طراوت روی نگار ما از ما مکش تو سر که بدان روی مهوشت آشفته گشت زلف تو...