شمارهٔ ۳۱۰
تا چند بتا گذر کنم بر در تو تا چند بگویم که دل من بر تو تا کی گویم بده شبی کام دلم تا چند بگویی که ندارم سر تو

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
تا چند بتا گذر کنم بر در تو تا چند بگویم که دل من بر تو تا کی گویم بده شبی کام دلم تا چند بگویی که ندارم سر تو
الهی شکر و فضلت را کران نیست که را حمد و ثنایت در زبان نیست توکل کرده دریای حق را به گله هیچ محتاج شبان نیست به گنج در معنی که م تو دادی مرا چندان شعف بر پاسبان نیست یکی برگ درختی ...
جانا به کمال حسن مغرور مشو وز راه وفا و مردمی دور مشو ای دل چو طبیب ما ندارد رحمی از درد فراق دوست رنجور مشو
مرا به درد فراق تو هیچ درمان نیست به غیر آتش عشق رخ تو در جان نیست تو جانی و ز برم دور می شوی چه کنم ز جان مفارقت ای نور دیده آسان نیست مرا نیاز به روز وصال بسیارست شب فراق ترا گوی...
از عمر عزیز حاصلم چیست بگو غمخوار مرا در این جهان کیست بگو نه روز و نه روزگار و نه خان و نه مان تا چند بدین نوع توان زیست بگو
هزار محنت و غم چون فراق یاران نیست هزار غم چو غم عشق غمگساران نیست برفتم از نظر آن دلفریب و می گفتم ترحمت چه سبب بر امیدواران نیست ز دیده اشک روان می رود ز هجر چه سود چو دوست در غم...
یا هو یا هو یا الهی هو هو جز درگه تو ره نبرم یا من هو فریاد رسم که نیست کس در دو جهان کس به نکند درد مرا الا هو
کدام دل که به داغ فراق بریان نیست کدام دیده جان بی رخ تو گریان نیست به جان رسید مرا دل ز روز درد فراق شب فراق مرا گوییا که پایان نیست اگر تو تلخ بگویی ورم برنجانی به جان تو که مرا ...
با عید وصال خویش آخر باز آی مردم ز خیال دوست آخر باز آی اندر رمضان ز هجر تا کی باشم فرخنده هلال عید آخر باز آی
مرا فراق رخ آن نگار ممکن نیست وصال آن بت سیمین عذار ممکن نیست چه حالتیست ندانم میان ورطه عشق شدم غریق و شدن برکنار ممکن نیست ببرد آب رخ آن نگار و در غم او میان آتش هجران قرار ممکن ...
روزی دو سه شد که بنده ننواخته ای واندیشه به ذکر ما نپرداخته ای زان می ترسم که دشمنان اندیشند کز چشم عنایتم بینداخته ای
چون تماشاگه جان غیر سر کوی تو نیست دلبرا صبر و شکیباییم از روی تو نیست سجده گاه دل عشاق چو در وقت نیاز راز گویند بجز طاق دو ابروی تو نیست دل سرگشته ما را که نشان خواهد داد بس عجب ب...
چون شمع منم سوخته ساخته ای خود را ز هوا در آتش انداخته ای فرهاد صفت زان لب شیرین محروم جان را به فریب چشم درباخته ای
ما را به غیر لطف تو شاها پناه نیست زیرا که بنده ای چو من و چون تو شاه نیست چون پایمال عشق شدم در غم فراق آخر چرا به وصل توام دستگاه نیست دردم به دل رسید چرا ای طبیب من یک دم به سوی...
چون شمع منم سوخته ساخته ای ویرانه دل را به تو پرداخته ای گویند که پروانه کند جانبازی من شمعم و در غم تو سر باخته ای
نیست دلی کز غم تو خسته نیست با سر زلفین تو وابسته نیست نقش رخت می نرود از خیال زآنکه غم عشق تو بربسته نیست پیش رخ خوب تو در بوستان هیچ گلی نیست که او دسته نیست نیست شبی کز غم هجران...
شمع رخ خود در دلم افروخته ای چون شمع سراپای دلم سوخته ای بی روی دل افروز خود ای جان و جهان چشمم ز جمال عالمی دوخته ای
کیست که جانش ز غمت خسته نیست کیست که دل را به رخت بسته نیست چون قد و بالای تو سروی دگر بر لب سرچشمه جان رسته نیست نقش رخت می نرود از دلم زنگ غم عشق تو سر بسته نیست روی به درگاه نیا...
در خاک درت آب رخم ریخته ای وز حلقه زلفت دلم آویخته ای درد دل من ز لعل جان پرور تست زان روی تو گل با شکر آمیخته ای
اگر اقبال باشد یاور ما دهد داد ضعیفان داور ما نماند این شب دیجور باری برآید آفتاب خاور ما چه باشد گر به دست آری نگارا ز روی لطف یک دم خاطر ما به هر ساعت ز یادت باد سردی برآید از دل...
نقاش ازل چه لطفها فرموده ست از روی مه و مهر ضیا بربوده ست در صورت او کشیده بر نوک قلم آنست که در حسن رخش موجودست
ما را به درد عشق تو جز صبر چاره نیست شب نیست کز فراق تو صد جامه پاره نیست چندان ز درد عشق تو خونم ز دیده رفت کز اشک دیده بر سر کویم گذاره نیست جانا به حال زار منت کی شود نظر چون عا...
دلدار نمی دهد مرا کام شبی دلشاد نگشتم از دلارام شبی چون بر درت آیم و درم نگشایی شاید که بیایم از در بام شبی
شب نیست کز فراق تو صد جامه پاره نیست تدبیر ما به عشق تو جز صبر چاره نیست ماییم بلبل و تو گلی در میان باغ ما را به روی خوب تو غیر از نظاره نیست چندان گریستم ز غم عشق آن صنم کز آب دی...