شمارهٔ ۱۰۵
این درد مرا مگر دوایی برسد وین ناله به گوش بینوایی برسد نی نی غلطم که از گلستان رخش کی بوی گلی به بینوایی برسد

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
این درد مرا مگر دوایی برسد وین ناله به گوش بینوایی برسد نی نی غلطم که از گلستان رخش کی بوی گلی به بینوایی برسد
شب وصال میسر نمی شود چه کنم سعادتیست چو باور نمی شود چه کنم بجز خیال که او نور دیده بصرست به پیش دیده مصور نمی شود چه کنم ببین که توسن ایام تند سفله نواز به هیچ گونه مسخر نمی شود چ...
بی رخت صبر از این بیش ندارم چه کنم تا به کی عمر در این غصه گذارم چه کنم اینچنین خسته ز ایام فراقت که منم خون دل در غمت از دیده نبارم چه کنم گر تو را هست به جای من دلخسته کسی من بجز...
من مسکین به جهان یار ندارم چه کنم جز غم عشق رخش کار ندارم چه کنم بار عشق تو چو کوهست و تن از ضعف چو کاه بیش ازین طاقت این بار ندارم چه کنم دارم از جور تو بسیار شکایت لیکن پیش کس زه...
بگو که با غم هجران روی او چه کنم ره وصال ندارم به سوی او چه کنم چو نیست بار مرا در وصال خلوت دوست به کام دشمن بدگو به کوی او چه کنم نه صبر بودن بی او نه طاقت ستمش به جان رسید دل من...
بر سر کوی تو افغان چه کنم گر نکنم دیده جان به تو حیران چه کنم گر نکنم خانه صبر من ای نور دو چشمم ز فراق در غم عشق تو ویران چه کنم گر نکنم گرچه عهد من دلخسته شکستی به جفا با غم روی ...
بیا که بی رخ خوبت نظر به کس نکنم به غیر کوی تو جایی دگر هوس نکنم مرا سریست به درگاه تو نهاده به خاک که التجا بجز از تو به هیچ کس نکنم به روز وصل به پای تو گر رسد دستم گرم به تیغ زن...
با تو تا جان باشدم یاری کنم در همه حالی وفاداری کنم با من ار آهنگ بیزاری کنی من ز اندوه و غمت زاری کنم چون ز عشقت بهره من خواری است نیست عیبی گر جگرخواری کنم در سر زلفت گرفتارست دل...
با درد دلپذیر تو درمان چه می کنم بی وصل روح بخش تو من جان چه می کنم چون رنگ و بوی زلف و رخت در دماغ ماست ای نور دیده طرف گلستان چه می کنم با سرو قامتت که ز چشمم نمی رود من سرو ناز ...
با دو چشمت عشقبازی می کنم با دو زلفت سرفرازی می کنم گفته بودم ترک جان بازی کنم چون توانم کرد بازی می کنم روز و شب در بوته هجران تو ز آتش دل جان گدازی می کنم در خم محراب ابرویت ز چش...
من چو بلبل ناله های صبحگاهی می کنم وز سرشک دیده از گل عذرخواهی می کنم از خیال ماه رویت دلبرا دانی که من غوص در دریای مهرت همچو ماهی می کنم گرچه از بار گنه در بحر غم مستغرقم لیکن ای...
ما را ز قد سرو تو ای دوست ثمرهاست واندر دل ما آ که ز مهر تو شجرهاست یک شب گذری کن به من خسته و بنگر کآه دل ما در غم عشقت به سحرهاست از حسرت شیرین لبت ای کام دل من فرهاد صفت گشته به...
آن دوست که آرام دل ما باشد گویند که زشتست بهل تا باشد شاید که به چشم کس نه زیبا باشد تا باری از آن من تنها باشد
گفتم که عهد یار جفاجوی بشکنم یاد وصالش آمد و بگرفت دامنم از مهر روی خوب تو چون ذره ز آفتاب سرگشته در هوای تو ای دلستان منم سر درنیاورم به بهشت برین و حور چون گشت خاک کوی تو جانا نش...
پرسی ز من که چونی ای دوست بی تو چونم تا روز از دو دیده هر شب میان خونم خونم ز هجر در دل افکنده ای و آنگاه داری مرا ز دیده چون اشک سرنگونم ابروی تو به شوخی بربود دل ز دستم وز چشم و ...
در این جهان دل خود را شکسته می بینم چو زلف یار بر او باد بسته می بینم تن ضعیف نزار بلاکش خود را ز درد روز فراق تو خسته می بینم بعیدم از رخ چون ماه تو تو رخ بنما که ماه روی تو بر خو...
شدم به طرف گلستان که تا گلی چینم ز سرو قامت دلدار درد برچینم دلم ببرد و به رخسار خویش پر چین کرد نهاد سلسله بر ما ز زلف پر چینم به گرد باغ بسی طوف می کنم باری گلی به رنگ تو در بوست...
نه بخت آنکه شبی با تو روبرو بنشینم نه دل دهد که به جای تو دیگری بگزینم ز حال زار من ای هر دو دیده ام خبرت نیست که نیست در غم تو غیر آه و ناله قرینم برفتی از برم ای ماه سرو قد گل ان...
نه یاریی دهدم بخت تا رخت بینم نه طاقتی که دمی در فراق بنشینم نه صبر آنکه برآرم دمی نفس بی تو نه آنکه غیر تو خواهم کسی که بگزینم دلم ببردی و آنگاه قصد جان کردی مکن مکن که منت دوستدا...
نام تو قوت دل و دینم نظری کن به من که مسکینم غم ایام بر دلم باریست بس گران وز زمانه غمگینم من ندانم چرا زمانه چنین کمری بسته است بر کینم فلک بی وفا بگو تا چند جان بسوزی به جور چندی...
من دولت وصالش از بی نیاز خواهم صبح رخ امیدم در وقت راز خواهم محراب ابروانش پیوسته قبله ماست زان روی حاجت خود در هر نماز خواهم از سرو قامت او کوتاه گشت دستم با وصل او چو زلفش عمری د...
با درد عشقت درمان نخواهم با سور زلفت سامان نخواهم فردوس اعلی گر می دهندم باشد که من بی جانان نخواهم با رنگ رویت گل خار باشد با سرو قدت بستان نخواهم ای نور دیده بازآ کزین بیش از روی...
اگر نه وصل تو باشد جهان نمی خواهم چه جای هر دو جهانست جان نمی خواهم اگر نه روی تو بینم چه حاصل از دیده وگر نه ذکر تو گویم زبان نمی خواهم اگر نه سرو روان قد تو را بینم به جان دوست ک...
هرکه را نیست ز جانان خبری بی خبر است غیر یاد غم آن دوست همه دردسر است دل که با یاد تو همراه نباشد چه کنم نظری کن به دل خسته که جای نظر است هیچ دانی که بد و نیک نماند بر جای شکر ایز...