شمارهٔ ۳۲۱
ای نام تو بر زبان جانم جاری همراه توام به خواب و در بیداری تا بنده بیچاره خود را آخر محروم ز لطف خویشتن مگذاری

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ای نام تو بر زبان جانم جاری همراه توام به خواب و در بیداری تا بنده بیچاره خود را آخر محروم ز لطف خویشتن مگذاری
ساقیا چون گل شکفت از می پرستی چاره نیست صورتی بی جان بود گر وقت گل می خواره نیست تا گل و مل در کنار سبزه خوش دلکشست ای دریغا این گل و مل پیش ما همواره نیست هر کجا باشد گلی در بوستا...
تا چند مرا بی سر و سامان داری چون زلف خودم حال پریشان داری چون مشکل ما پیش تو سخت آسانست زان روی بتا درد من آسان داری
بر من خسته ز هجران چه جفاهاست که نیست بر دل من ز فراقت چه بلاهاست که نیست چشم سرمست تو ترک است و خطایی باشد با من خسته اش ای جان چه خطاهاست که نیست چه وفاها که نکردم به غم عشق و ز ...
محروم مگر از کرمم نگذاری زین بیش به دریای غمم نگذاری چون غیر در تو نیستم ملجایی امید چنان که ضایعم نگذاری
در سر زلف تو ای دوست چه شرهاست که نیست در دهان نمکینت چه نمکهاست که نیست در غم هجر تو ای سرور خوبان جهان در کدامین دل و جان خون جگرهاست که نیست در کمال رخ تو نسخه جان می بینم از دع...
هر روز به شیوه ای و لطفی دگری چندان که نظر می کنمت خوبتری گفتم که به قاضی برمت تا دل خویش بستانم و ترسم دل قاضی ببری
مرا در درد عشقت چاره ای نیست ترا پروای هر بیچاره ای نیست به جست و جوی آن ماه دل افروز ز خان و مان چو من آواره ای نیست به دست غم گرفتارم چه چاره من بیچاره را غمخواره ای نیست دلت بر ...
یارب تو گشا بر من بیچاره دری از لطف مکن مرا اسیر دگری سر بر سر آستان شوقت دارم آری چه کنم چو نیستم غیر سری
چه کنم چون ز بخت یاری نیست با منش رای سازگاری نیست ای دل خسته با فراق توام چاره جز صبر و سازگاری نیست گرچه زاری به عشق تن در ده کار عاشق به غیر زاری نیست یار ما بی وفا و بدمهر است ...
گویند که دوش شحنگان تتری دزدی بگرفتند به صد حیله گری و امروز به آویختنش می بردند می گفت رها کن که گریبان بدری
مرا ز حضرت تو دوری اختیاری نیست گناه من چه همانا ز بخت یاری نیست چو بخت یار نباشد چه سود سعی دلا برو که چاره تو غیر بردباری نیست اگرچه ساخته ام با جفای گردش دهر ز چرخ ناسره امکان س...
بیچاره دل از فلک جفا برده بسی جز لطف توام در دو جهان نیست کسی من منتظرم نشسته بر راه امید فریاد رسم که نیست فریادرسی
مرا درعشق تو خواب و خوری نیست بجز تو در جهانم دلبری نیست تو را بر جای من باشد بسی کس مرا بر جایت ای جان دلبری نیست اگرچه سر کشی چون سرو از ما مرا در پای تو غیر سری نیست نمی دانم بج...
سرگردانم چو گوی در دست کسی کز وی نتوانم که شکیبم نفسی برخیز و بیا که طاقت هجر نماند بشتاب که انتظار بردیم بسی
از حال پریشان من او را خبری نیست یا هست و به دلسوختگانش نظری نیست گویند که دارد اثری آه دل ریش فریاد که آه دل ما را اثری نیست در رهگذرش خاک شدم تا گذر آرد بر ماش چرا آن بت مه رو گذ...
یاد تو ز دل دور نباشد نفسی غیر از سر کوی تو ندارم هوسی مستغرق بحر غصه گشتم یارب فریاد رسم که نیست فریادرسی
ما سر نهاده ایم به پایش بگو صبا با سرو ناز تا که چرا سر کشد ز ما گر عرضه می دهیم نیازی برش رواست کاو پادشاه کشور حسنست و ما گدا در موسمی که سایه سروست و وقت گل از ما جداست سرو گل ا...
از درد بمردیم دوایی بفرست بی برگان را برگ و نوایی بفرست باری گرهی به کار خلق افتاده یارب ز کرم گره گشایی بفرست
از حال پریشان من او را خبری نیست یا هست و بر احوال جهانش نظری نیست تیر غم تو در سپر جان چو گذر کرد بر خاک درت بهتر از این جان سپری نیست ما جان و دل دیده به راه تو نهادیم بگذر تو که...
افتاده مرا با سر زلفت هوسی با دل نبود عقل مرا دسترسی سر غم تو نهفته در سینه شدم واقف نبود جز دل من هیچکسی
مرا در عشق جز درد دلی نیست چو از وصل نگارم حاصلی نیست اگر پیش تو آسانست جانا مرا چون روز هجران مشکلی نیست بجز مهرت نمی ورزیم کاری بجز کوی تو ما را منزلی نیست مرا گویند دل دادی تو ب...
ما ها همه شیرینی و لطف و نمکی نه ماه زمین نه آفتاب فلکی تو آدمیی و دیگران آدمیند نی نی تو که خط سبز داری ملکی
هیچ دلی نیست که در درد دلارامی نیست دل مسکین مرا در غمت آرامی نیست گفتم از قید دو زلفت بجهد مرغ دلم گفت جایی نتوان یافت کزو دامی نیست گرچه من سوخته ام در غم ایام فراق هیچ شب نیست ک...