شمارهٔ ۳۵۴
چون رای بلند تو نباشد رایی مثل رخ خوب تو جهان آرایی جز درگه تو نیست مرا ملجایی چون بنده تو را بسیست در هر جایی

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چون رای بلند تو نباشد رایی مثل رخ خوب تو جهان آرایی جز درگه تو نیست مرا ملجایی چون بنده تو را بسیست در هر جایی
راست گویم مروت از عالم برفت شرم از چشم بنی آدم برفت هم کم و بیشی وفا در خلق بود آن نشد بیش این زمان و کم برفت همدمم غم بود اندر هجر تو شکر کز وصل توام همدم برفت ای بسا دردی که بودم...
دل بستدی از من که کنی دارایی یا گلشن وصل را شبی آرایی بردی و به دست غم سپردی زنهار تا دل دگر از دست کسی نربایی
ما را چو از نظر قد سرو روان برفت خون دل از دو دیده جانم روان برفت تا آن قد چو سرو برفت از نظر مرا جان رفت از بر من و در پی روان برفت بعد از هزار وعده نیامد دمی برم ننشست یک زمان بر...
از کلبه احزان چو برون فرمایی وآنگه غم از این دلم مگر بزدایی افتاده گره به کار من از سر لطف باشد که گره ز کار من بگشایی
تا دلم روی چو ماهت را بدید از دست رفت زلف مشکینش دل مسکین ما بشکست رفت تا کمانداران ابرویش دل از دستم ببرد چاره ای دیگر ندارم چونکه تیر از شست رفت زینهار ای دل ز تیر چشم مستش گوشه ...
دلا چه چاره که یارم ز دست خواهد رفت قدی چو سرو و چنارم ز دست خواهد رفت بسی به پای هوس گشتم و ندیده رخش یقین شدم که نگارم ز دست خواهد رفت بدون گل ز سرابوستان جان باری بتر که بلبل زا...
تا از دو دیده ام رخ آن گل عذار رفت خواب از دو دیده وز دل تنگم قرار رفت تا از رخش تمتع جان برنداشت چشم بی روی مهوشش دل و دینم ز کار رفت از روزگار تیره بدعهد بی وفا روزم سیاه گشت و د...
نشست بار فراقی چو کوه بر دل ما به وصل خویش مگر حل کنی تو مشکل ما به درد عشق رخت ای نگار سنگین دل بگو چه شد بجز از خون دیده حاصل ما غم فراق و دل ریش و سینه پر درد به غیر از این دو س...
از جور زمانه بر دلم بار بسیست یارم نه به دست لیکن اغیار بسیست بجریست دلم ولیک با این همه سوز از جور فلک ملول از دست خسیست
تا از بر من آن صنم گل عذار رفت چون زلف بی قرار وی از من قرار رفت مستغرقم به بحر غم اندر فراق تو زان رو که م از دو دیده بت غمگسار رفت دیگر به سرو و گل نکنم التفات هیچ چون سرو نازم ا...
تا دل سرگشته ام چون زلف او سودا گرفت از بر من رفت جان و در دو زلفش جا گرفت من که شیدایی آن زلف سیاه سرکشم دامنت را گر بگیرم نیست بر شیدا گرفت تا برفت از پیش چشمم آن رخ چون آفتاب مه...
ز آتش بیداد که بالا گرفت شعله آن در دل خارا گرفت زآنکه دل سنگ به حالم بسوخت آتش جور تو که در ما گرفت زآنکه همه کار جهان بر خطاست کار جهان بین که چه یغما گرفت سایه حق بود چرا بی سبب...
از سر زلفش دلم سودا گرفت وز دو لعلش آتشی در ما گرفت قامت آن سرو آزاد از چه روی سایه لطف از سر ما واگرفت چون بدیدم قامتش را در زمان دل هوای آن قد و بالا گرفت بی گناهم لطف فرمای و مگ...
دو دیده از رخ چون آفتاب آب گرفت ترا چو بخت من ای دوست از چه خواب گرفت چرا تو روی خود از چشم ما بپوشانی که دیده و که شنیده که مه نقاب گرفت به لابه گفتم کامم بده از آن لب لعل ز روی ل...
دستم ز غمت نگار بگرفت از دیده و ره گذار بگرفت مهجور دو دیده جهان بین بی دیدن تو غبار بگرفت مهر رخ تو در این دل من ای دیده به روزگار بگرفت ناخورده شرابی از لبانت از چشم توام خمار بگ...
از بوی گلم دماغ بگرفت زان روی دلم به باغ بگرفت خشکست دماغ من ز سودا بی یار ز باغ و راغ بگرفت در ظلمت هجرتم گرفتار وصل تو شبی چراغ بگرفت عشق تو چو بر دلم فزون شد حسن تو چنین به داغ ...
دلم برفت و سر دست آن نگار گرفت قرار در سر آن زلف بی قرار گرفت به چین زلف تو پیچید و در خطا افتاد وطن کنون دل مسکین در آن دیار گرفت ز حال زار من خسته اش نیاید یاد کدام دل که هم آن ل...
فریاد کان نگار دل از مهر برگرفت جور و جفا به حال دل ما ز سر گرفت ترک وفا و مهر و محبت بکرد و باز یارم برفت بر من و یاری دگر گرفت چون صبر و طاقتم ز ستمکاریش نماند دل نیز رفت و دلبرک...
بیا که مملکت دیده ام خیال گرفت ز صحبت شب هجران مرا ملال گرفت از آن دو چشم جهان خیره گشت از رویت که آفتاب جهان نور از آن جمال گرفت نگار شوخ من اندر فراق می کوشد از آن جهت شب وصلش چن...
درد دردت تا به کی نوشیم ما سر عشقت تا به کی پوشیم ما دیگ سودای تو را تا پخته ایم زآتش عشق تو در جوشیم ما تا پیامت آورد باد صبا بر سر ره جمله تن گوشیم ما گرچه چون نی زخم هر دستی خور...
ای دل ستم از یار جفاپیشه بسیست دل بر غم او منه که او هیچ کسیست بحریست دل نازک تو بی پایان انگار که در بحر ضمیر تو خسیست
آیینه جمال تو از آه من گرفت یا ناله های زار سحرگاه من گرفت ماهم جواب داد که معهود در جهان اینست بی راه دلت ماه من گرفت با این گرفتگی که تو بینی رخ مرا خور روشنی ز پرتو درگاه من گرف...
منم که نقش توام هرگز از خیال نرفت دو چشم بختم از آن چهره و جمال نرفت ز جان ملول شدم در فراق یار و هنوز نگار مهوش من از سر ملال نرفت به جان رسید مرا دل ز دست هجرانش به کوی دوست مرا ...