شمارهٔ ۳۷۲
آن دل نگویمش که در او یاد او نرفت تا مهر روی دوست به جانش فرو نرفت روزی نرفت بر من مسکین ز هجر او کز آب دیده ام همه شب خون به جو نرفت بر آتش فراق تو ما را جگر بسوخت زین سوخته بگوی ...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
آن دل نگویمش که در او یاد او نرفت تا مهر روی دوست به جانش فرو نرفت روزی نرفت بر من مسکین ز هجر او کز آب دیده ام همه شب خون به جو نرفت بر آتش فراق تو ما را جگر بسوخت زین سوخته بگوی ...
بر من خسته هجران چه جفاها که نرفت وز دو چشمت به دلم آنچه خطاها که نرفت قد و بالات بلای دل ما بود مگر که از آن در به سر من چه بلاها که نرفت رحمتی بر من بیچاره نیاورد نگار بر من دلشد...
حکایتیست که با کس نمی توانم گفت حدیث عشق تو دریست می نیارم سفت ز صبر طاق شدم همچو طاق ابرویت به درد و ناله هجرانت تا که گشتم جفت گرم قرار نباشد به هجر نیست عجب میان آتش سوزان بگو ک...
یکباره به ترک غم جانان نتوان گفت و این مشکل هجران تو آسان نتوان گفت گفتم که به نزدیک تو آرم غم دوری لیکن سخن غم بر جانان نتوان گفت دردیست مرا در دل و امکان دوا نیست چون درد بدان ما...
تا چند نالم من در فراقت گشتم ز دوری بی صبر و طاقت دل شد ز دستم جان بر لب آمد ای نور دیده در اشتیاقت درویش مسکین در کویت آمد راهش ندادی اندر وثاقت مردم نگارا تا کی خدا را طاقت ندارم...
تا کی کشم ای دوست ز خود کرده ندامت تا چند کشد دل ز غم عشق ملامت مستغرق غم گشته به دریای تحیر باشد که از این ورطه درآیم به سلامت درده به من تشنه لب آبی که ازین بیش در آتش هجران نتوا...
در عشق تو تا چند کشم بار ملامت اندیشه نداری مگر از روز قیامت از کوی ملامت دل من رخت به در برد تا کرد وطن در سر کویت به سلامت در بحر غم عشق تو بیچاره دلم را نه راه گریزست و نه یارای...
گرچه سرگشته ام ز چوگانت نکشیدیم سر ز فرمانت در فراقت دلم به جان آمد آمدم یک شبی به مهمانت گر به عید رخم تو بنوازی غیر جانم چه هست قربانت مفکن کار من چو زلف به پای دلبرا دست ما و دا...
تا تو از لب کرده ای درمان ما آتشی افکنده ای در جان ما نور چشم ما تو مردم زاده ای یک شبی از لطف شو مهمان ما در نیاید چشم بیدارش به خواب بر سر هر کو رسد افغان ما گفتم از دستش برون آر...
در زلف کجت خسته دلی بسته دلست زان حسن دل هر دو جهان خسته دلست شاهی جهان بی تو نخواهم یک دم آن کیست که از غم رخت رسته دلست
کیست آن کس که تو را دید و نشد حیرانت بعد از امروز سر ما و خط فرمانت گر تو را رغبت جانست به ترکش اولی قدمی نه که شوم بر سر ره قربانت دست من گیر که از پای درآیم ورنه بر سر راه اجل دس...
ای همچو شب گیسوی تو خون دلم در گردنت در خون جان عاشقان فکری بباید کردنت گر جان ستانی ور دلم هر دو فدایت کرده ام ور تو جهان بر هم زنی ای دوست منت بر منت گفتم مگر جانی به تن لیکن ز ج...
ناامیدم مکن ز درگاهت که چو من نیست بنده راهت جان فدای رخ تو خواهم کرد گر به خون منست دلخواهت بر لب آمد ز روز هجرم جان وز شب غم فزای تن کاهت اعجمی عشق او ز غیب رسید ورنه ای دل نبود ...
ای دوست بگو که چیست رایت تا کی بکشم جفا برایت بر خون منت گرت مرادست سر چون بکشم ز حکم و رایت هرچند جفا کنی تو بر ما بیرون نکنم ز دل وفایت بر ما بگذر چو سرو جانا در دیده کشیم خاک پا...
به رویت اشتیاقم بی نهایت بود گر سویم اندازی عنایت جفا کردی بسی بر من نگارا نپیچیدم سر از مهر و وفایت که جان من ز هجران بر لب آمد بگو جانا اگر اینست رایت تو سلطان جهانداری خدا را نظ...
چرا با ما چنینی بی عنایت مکن جوری به جانم بی نهایت ز حد بگذشت جانا جور بر من جفا را نیز باشد حد و غایت گناهی جز وفاداری ندارم ستان از من بدین معنی جفایت تویی شاه جهان از روی رحمت ن...
ای حریم حرم کعبه دلها رویت هستم آشفته به روی گل تو چون مویت گر کند سجده تو مردم چشمم چه عجب سالها تا شده محراب دلم ابرویت به جفا می نگری بر من دلداده چرا ای دل و دیده و ای دیده جان...
قسم خوردم نگارینا به رویت پس آنگه بر دو زلف و خال و مویت به طاق ابروان و چشم مستت به زلف و عارض پر رنگ و بویت به زلف سرکش عاشق فریبت به فرقت تا قدم زآن خلق و خویت به آب لعل شیرین ش...
بجز خیال تو در چشم ما نیاید هیچ بجز وصال تو در عالمم نباید هیچ اگرنه مهر تو باشد ز سینه دل بکشم بجای مهر تو در خاطرم نشاید هیچ به غیر مهر رخ آفتاب پرور تو ز مادر غم عشقم دگر نزاید ...
بر دست پیچ آن سر زلفین پیچ پیچ هیچست آن دهان تو دل را منه به هیچ پیچست و تاب در سر زلفین دلبران گر عاقلی تو با سر زلفین او مپیچ اغیار جز مذلت عاشق نمی کنند لیکن ندیم هیچ نگوید بجز ...
دردمندم از لب لعلت بده درمان ما کز رخ چون خور فکندی آتشی در جان ما در دلم دردیست درمانش نمی دانم ز وصل خود نمی آید به سر این درد بی درمان ما خلق گویندم تو را بودی سر و سامان چه شد ...
از شام سر زلف تو صبحم شام است پختم هوس لب تو لیکن خام است چشمت نظری نکرد در حال جهان بیچاره به هرزه در جهان بدنام است
چرا به کار من ای جان وفا نکردی هیچ به حال خسته دلان جز جفا نکردی هیچ چرا ز لعل لب آبدار خود کامم شبی ز روی ارادت روا نکردی هیچ طبیب درد منی راست گو که از چه سبب ز روز وصل دلم را دو...
کار عالم همه هیچست چو هیچست به هیچ زینهار ای دل سرگشته که در هیچ مپیچ چون به شیرینی آن لب خورم این ماده تلخ به سر و جان تو کاین عرصه غم را در پیچ وعده وصل خودم داد شبی در ظلمات همچ...