شمارهٔ ۳۹۲
بیا لطافت گل را ببین به وقت صبوح که تا ز خوف بیاسایدم زمانی روح به وقت گل دل خود را مدار تنگ ز غم یقین بدان که درین موسمست عین فتوح بسان بلبل شوریده دل ز بیم فراق هزار ناله برآرم م...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بیا لطافت گل را ببین به وقت صبوح که تا ز خوف بیاسایدم زمانی روح به وقت گل دل خود را مدار تنگ ز غم یقین بدان که درین موسمست عین فتوح بسان بلبل شوریده دل ز بیم فراق هزار ناله برآرم م...
چه باشد ار تو ز لطفم کنی زمانی شاد جهان کنی دگر از وصل خویشتن آباد گذشت داد من از حد برون ز دست غمت بده مراد دلم بیش از این مکن بیداد اگر به کلبه احزان ما دهی تشریف هزار جان عزیزم ...
همه کامیت از عالم روا باد همه بر مسند شاهیت جا باد هرآن کامی که خواهی از جهان تو امیدت بر مراد دل روا باد هرآنچ از عمر ایشان می شود کم به عمر دولت سلطان بقا باد بدت هرگز مباد از چش...
دلارام مرا یارب بقا باد همه میل دلش سوی وفا باد به الهامش وفا در خاطر انداز ز یاد او هرچه بگذارد جفا باد اگرچه کس نخواهد روزی تنگ دهان تنگ او روزی ما باد ز روی خوب یارم چشم دشمن چو...
ای مردمک دیده تا کی کنی این بیداد خون جگرم ریزی از دیده که شرمت باد هجران تو جانم را آورد به لب باری وز دولت وصل تو یک لحظه نگشتم شاد شیرین لب تو هرگز کی داد شبی کامم وز حسرت روی ت...
یار ما شبهای تاری بر تو همچون روز باد سال و ماه و هفته و روزت به از نوروز باد لشکر منصور رایات همایون تو گشت دایم از فتح و ظفر بر دشمنان فیروز باد جان بدخواهان جاهت ای دو دیده همچو...
تا جهان باشد به کام پادشه هر روز باد دایما بر دشمنان خویشتن پیروز باد روزگار دشمنانش همچو شب بادا سیاه وز ازل شبهای وصل یار او چون روز باد جاه او برتر ز کیوان و حسود جاه او همچو شم...
از کجا آمد این مبارکباد که جهانی فدای جانش باد بوی زلف نگارم آورده ست کرد از این بوی خوش جهانی شاد جان ما تازه گشت از این نکهت کرد جان و دلم ز غم آزاد جان شیرین کنیم از غم او ای عز...
من دلداده ندارم به غم عشق دوا چاره درد من خسته بجو بهر خدا من سودازده در عشق تو سرگردانم همچو زلف تو به گرد رخ تو بی سر و پا زآنکه آمد ز غم عشق تو جانم بر لب قصه حال دل خویش بگفتم ...
گفتم به غم که از همه ابنای روزگار با من وفا کسی چو تو یاری به سر نبرد غم گفت چون کنم که غریبی و بی نوا بی مونسی چگونه توانی دمی سپرد گوی مراد در خم چوگان آن کس است کز صبر پای در سر...
من روی تو را سمن نگویم حاشا سرو قدت از چمن نگویم حاشا آن حقه یاقوت پر از گوهر را ای دیده من دهن نگویم حاشا
از آتش غم هجرم به سر برآید دود هزار چشمه خونم ز چشمها بگشود ز دست این فلک شوخ چشم بی آزرم که کرد باز مرا روزگار کور و کبود قسم به خاک عزیزان که تا ز مادر دهر من ضعیف بلا دیده آمدم ...
کسی که شمع جمال تو در نظر دارد ز آتش دل پروانه کی خبر دارد ز مرهمش نبود سود دردمندی را که زخم تیغ رقیب تو در جگر دارد ز بی قراری زلفش قرار یافت دلم به زیر سایه او زآن سبب مقر دارد ...
آه و صد آه از جفای چرخ بی سامان ما دل پر از دردست از او او کی کند درمان ما ای نسیم صبحدم این بوی جان پرور بگو از کجا آورده ای در کلبه احزان ما از جفای چرخ جانم از جهان بیزار بود با...
ما را ز جهان وصل نگاری کام است وز کام جدا گشتنم از ناکام است عشاق تو در جهان بسی هست ولی بیچاره جهان که در جهان بدنام است
اگر دمی ز تو بویی به من رساند باد هزار جان و جهانم فدای آن دم باد تویی که یاد من خسته سال ها نکنی منم که با غم رویت نشسته ام دلشاد چه شد چرا چه سبب حال من نمی پرسی که هر دمم به فلک...
شبت به صبح سعادت همیشه مقرون باد دو چشم دشمن جاهت همیشه پر خون باد هرآنکه شاد نباشد به بخت فیروزت دلش ز جور و جفای زمانه محزون باد هرآنکه راست نخواهد قد الف وارت همیشه شست امیدش خم...
خدایت ناصر و یارت معین باد به سر تا پای تو صد آفرین باد دلت شاد و قرینت بخت فیروز الهی تا جهان بادا چنین باد هرآنکس کاو نخواهد شادی تو هیمشه از غم دوران حزین باد ز بهر روز میدان سع...
شهریارا جهان به کام تو باد هر دو گیتی ز جان غلام تو باد توسن چرخ بد لگام فلک زیر زین مراد رام تو باد پای مرغ دوام دولت تو دایم از جان و دل به دام تو باد تیغ دشمن گداز دوست نواز ای ...
تا جهان باشد به کام و رای میرانشاه باد در میان انجمن بر جمله میران شاه باد هر کجا میل عنان مرکب فتحش بود دولتش دایم ملازم نصرتش همراه باد عمرش افزون باد و دولت تا جهان گیرد به تیغ ...
ای همچو عید روی تو عیدت خجسته باد خصمت به بند شدت ایام بسته باد سلطان خاطرت به سر تخت مقبلی با دولت و نشاط همیشه نشسته باد بادا تنت درست و دلت خوش ز روزگار چون زلف دلبران دل خصمت ش...
هیچ کس در غم ایام چو من خوار مباد اینچنین خسته جگر بی دل و بی یار مباد چون من سوخته خسته جگر هیچ کسی در شب محنت هجر تو گرفتار مباد من ز غم خوارم و غمخوار ندارم چه کنم در ره عشق تو ...
کس به عالم همچو من بی کس مباد همچو حلقه بر در هرکس مباد تا ز هر دستی نیابد سرزنش کار کس در دست هر ناکس مباد کنج فقر و گنج ایمان ده مرا گفت و گوی و خیر و شر با کس مباد بحر ممکن نیست...
شبت بی من خسته دل خوش مباد دلم همچو زلفت مشوش مباد ز خون دو چشم و ز سوز جگر چو من کس در آب و در آتش مباد ز بالای آن قامت همچو سرو چو من مستمندی بلاکش مباد به غیر از شراب لب لعل تو ...