شمارهٔ ۴۰۹
ما را نمی رود نفسی یاد او ز یاد یارب که یاد او ز دل خسته کم مباد هرچند اعتقاد تو با ما درست نیست هر دم زیادتست مرا با تو اعتقاد من جز به یاد تو نزنم یک دم و تو را یک دم نیاید از من...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ما را نمی رود نفسی یاد او ز یاد یارب که یاد او ز دل خسته کم مباد هرچند اعتقاد تو با ما درست نیست هر دم زیادتست مرا با تو اعتقاد من جز به یاد تو نزنم یک دم و تو را یک دم نیاید از من...
آتشی از رخ چرا افکنده ای در جان ما همچو زلفت ای صنم بشکسته ای پیمان ما سر فدای راه عشقت کرده بودم لاجرم در غم هجران تو بر باد شد سامان ما ای طبیب از روی رحمت چاره دردم بساز زآنکه ا...
بیچاره دلم که بود از عشق تو مست در شست سر زلف تو بودش پابست چشمت به خطا در او نگاهی می کرد زان روی به ابروان شوخت پیوست
مرا به صبحدمی در چمن گذار افتاد ز بوی گل به مشامم خیال یار افتاد گذشت یک دو سه بیتی به خاطرم به هوس چو از هوا نظرم سوی آن نگار افتاد نگاه کردم و دیدم گرفته آشوبی چنانکه چرخ ازآن نا...
تا دیده من بر رخ همچون قمر افتاد راز دلم از پرده محنت به در افتاد دیگر نکند چشم به خورشید جهانتاب آن را که بدان طلعت چون مه نظر افتاد بر بوی گذاری که کند بر سر او دوست چون خاک دل ش...
جهان را با غم رویت خوش افتاد ز رخسارت دلم در آتش افتاد چرا آن قامت زیبایش از ما بنامیزد چو سروی سرکش افتاد نظر در بوستان بر سرو کردم مرا با سرو قدش بس خوش افتاد دل مسکین ما را در ف...
مرا با قامت آن سرو آزاد مسلمانان ز جانم بس خوش افتاد نهال قامتش سرو بلندست که بیخ صبر برکندم ز بنیاد خیالش از دو چشمم کی شود دور که در سالی نیارد یک دمش یاد ز غم گشتم مسلمانان چو م...
چه آتشیست ز رویت که در جهان افتاد که جان ز هستی خود باز در گمان افتاد ز مهر روی توام آتشیست در سینه که چرخ سفله از آن سوز در فغان افتاد نیفکنی نظری سوی ما بهر عمری به حال زار جهان ...
دل رفت و باز با سر زلفش قرار داد جان ستم کشم به سر زلف یار داد دستم نگار کرد به خون دو دیده باز تا اختیار خویش به دست نگار داد بیخ محبتش که نشاندم به باغ جان پروردمش به خون دل آنگه...
به بستان جهان ای سرو آزاد ز جانت بنده گشتم تا شود شاد از آن تا قد رعنای تو دیدم ز چشم افتاد ما را سرو و شمشاد چرا کندی ز بستان امیدم درخت مهربانی را ز بنیاد به کویت همچو خاک ره فتا...
همی خواهم که آیی در برم شاد که تا باشم زمانی از تو دلشاد اگر کامم ز لعلت برنیاید کنم پیش جهانبان از تو فریاد که دل بربود از ما چشم مستش بدادم عاقبت چون زلف بر باد ز یاد او دمی خالی...
ز قدت چون خجل شد سرو آزاد مکن بر بی دلان زین بیش بیداد سوی ما یک نظر فرما ز رحمت که تا گردد جهانی از تو دلشاد به فریاد دل مسکین من رس که جانم آمد از دستت به فریاد دل و جان و جوانی ...
تا چند کنم جانا از دست غمت فریاد زین بیش نمی آرم من طاقت این بیداد من با غم هجرانت تا کی گذرانم روز شاید که کنی یک شب از وصل خودم دلشاد دیدم قد رعنایت گشتم ز میان جان من بنده آن قا...
درون دیده نشستی و دل شدت ماوا نظر چرا نکنی دلبرا ز مهر به ما تو جانی و تن رنجور من چنین مهجور ز روی لطف نگارا مشو ز تن تو جدا نظر به جانب درماندگان هجران کن که نیست غیر وصال توشان ...
دوران فلک نگر که چون گردانست مردی که بر او دل بنهد مرد آنست لیکن چه کند فلک که او نیز چو من بیچاره ز روزگار سرگردانست
فریاد و فغان در غم هجران تو فریاد تا چند کنی بر من دلسوخته بیداد تا کی غم هجران بنهی بر دل ریشم تا کی نکنی یک شبک از وصل خودم یاد یک دم نزنم بی تو تو دانی که چنین است با آنکه نیاری...
ز جفای فلک سفله مسلمانان داد که بسی داغ بدین خسته دل ریش نهاد کرد بیداد بسی با من مسکین به غلط ز سر لطف مرا یک نفسی داد نداد گاه شادی دهد و گاه غم آرد باری من بیچاره نگشتم به جهان ...
مهر رویت آتشم در جان نهاد در دل من درد بی درمان نهاد دل ببرد و آتشی در جان زدم در جهان این رسم بد جانان نهاد بیخ شاخ وصل را از بن بکند عشق او بنیاد بر هجران نهاد فارغست آن دلپذیر ا...
بازم غم فراق تو دردی به جان نهاد تا کی توان غمی به دل ناتوان نهاد هرچند سرو قد تو از ما کناره جست دل باوفا و عهد تو جان در میان نهاد گنجور عشق روی تو جانست و در دلم گنجست مهر روی ت...
نگردانی به وصلم یک زمان شاد نیاری از من مسکین دمی یاد اگرچه بنده ایم و تو خداوند مکن زین بیشتر بر بنده بیداد به تاریکی هجرم عمر بگذشت ز وصل تو نگشتم هیچ دلشاد بیندیش ای صنم زان دم ...
بگو کجا برم از دست هجر تو فریاد که کند خانه صبرم ز بیخ و از بنیاد فغان و داد که پیچید دست طاقت من به جان رسید دل خسته من از بیداد نه در زمانه وفا و نه بر سپهر امید فلک جفای تو تا ک...
هزار ناله ز دست فراق و صد فریاد که کند خانه صبرم ز بیخ و از بنیاد به خون دیده ام آمیخت خاک راهش را نکرد رحم بر این اشکهای مردم زاد صبا پیام من خسته سوی جانان بر بگو که چند به غمخوا...
دلم هجر تو یارا برنتابد فراقت سنگ خارا برنتابد مکن بر وعده ام زین بیش دلشاد کزین پس دل مدارا برنتابد مزن زین بیش بر دل تیغ هجرم که از دستت نگارا برنتابد به جان آمد دلم از جور زین ب...
لب لعلت ز جهانی دل و جان می طلبد دل و جان را چه محل هر دو جهان می طلبد چون قد سرو روانت بخرامد به چمن در نثار قدمش روح و روان می طلبد بلبل جان من از شوق گل رخسارت گل به بستان جهان ...