شمارهٔ ۴۲۹
این باغ جهان بنگر تا باز چه بار آرد تا بخت که را دیگر زین جمله به کار آرد تا باز که می نوشد از جان شب هستی تا باز که را صبحی در رنج خمار آرد تا پای که اندازد در دام بلا دوران تا دس...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
این باغ جهان بنگر تا باز چه بار آرد تا بخت که را دیگر زین جمله به کار آرد تا باز که می نوشد از جان شب هستی تا باز که را صبحی در رنج خمار آرد تا پای که اندازد در دام بلا دوران تا دس...
صبا چه گفت ز دلدار خشم رفته ما کجا مقام گرفت آن مه دوهفته ما نشسته در دل محزون ما شب و روزست خیال روی نگار ز چشم رفته ما درون سینه تنگم غمش نمی گنجد بکرد فاش سرشکم غم نهفته ما مگر ...
گل گفت چو من گلی کجا در چمنست یا رنگ کدام لاله گویی چو منست نسبت به شقایقم مکن کان مسکین دل سوخته و نزار و خونین دهنست
اگر کسی خبری زان نگار باز آرد به جان تو که جهانی بر او نیاز آرد صبا اگر گذری می کنی به دلبر من بگو که خاطر من بیش از این نیازارد دل ضعیف من ار سوخت در غمش چه عجب مگر که لطف تو چنگ ...
چون دلم وصل او دوا دارد از تنم جان چرا جدا دارد دل ز ما برد و قصد جانم کرد ظلم بر ما چنین روا دارد از چه رو آخر آن بت بی مهر دایما میل بر جفا دارد دلبرا این دل شکسته من طمع از دوست...
قدی چون سرو بستان راست دارد مه از رویش رخ اندر کاست دارد از آن بالا و آن شکل و شمایل فروغ ایزدی پیداست دارد دل من آرزوی وصل جانان نگارینا ز تو درخواست دارد غریبی بی نوایی از سر درد...
دلبرا سرو قدت شکل صنوبر دارد که تواند که دل از قامت تو بردارد دیده بخت من از درد فراقت دانی دایم از خون جگر دامن جان تر دارد دل بیچاره من حلقه صفت دیده جان ز انتظار شب وصلت همه بر ...
نگار من دلی چون سنگ دارد ز نام عاشقانش ننگ دارد دلم بر آتش هجران او سوخت کنون باد از غمش در چنگ دارد مرا با او سر صلحست و یاری چرا با ما همیشه جنگ دارد ز دست روز هجرانش خدا را دلم ...
سر سرگشته سودای تو دارد هوای قد و بالای تو دارد سری دارد به عالم پر ز سودا که این سر نیز در پای تو دارد اگر رای تو بر خون دل ماست دل بیچاره ام رای تو دارد تو نور دیده مایی نگارا دل...
صبوری در غم جانان که دارد دوای درد بی درمان که دارد مرا گفتید بی سامانی از عشق به عشق تو سرو سامان که دارد به جان آمد دلم در بند هجران چنین مشکل بگو آسان که دارد طبیب من تویی آخر ن...
تو نظر کن که بت من چه جمالی دارد بر لب چشمه حیوان خط و خالی دارد مه و خورشید به هم کس نتواند دیدن تو ببین بر سر خورشید هلالی دارد هست خوبان جهان را همه حسن و خط و خال دل من با سر ز...
دل من با سر زلف تو هوایی دارد دردمندست و ز لعل تو دوایی دارد رخ تو بدر منیر است و در او حیرانم دل من روشنی و نور ز جایی دارد شاه حسنست و لطافت شده مغرور به خود نیک دانم چه غم از حا...
دلبر غم حال ما ندارد یک ذره به دل وفا ندارد در خاطر او مگر وفا نیست یا خود سر و برگ ما ندارد از حد بگذشت جور بر ما باشد که چنین روا ندارد او جان منست بی تکلف جان از تن ما جدا ندارد...
جز شب وصل تو جانا که کند چاره ما خود نگویی چه کند خسته بیچاره ما مدتی تا دل سرگشته به عالم گشته ست تا چه شد حال دل خسته آواره ما اینچنین خسته روان کز غم هجر تو منم هم مگر شربت وصل ...
زیبا رخ تو ماه درفشان منست شیرین لب تو لعل بدخشان منست زلف تو که عالمی از او آشفته ست جمعیت خاطر پریشان منست
گویند جهان وفا ندارد میلی سوی وصل ما ندارد با هر که دمی به زجر می زد آخر به چه از جفا ندارد دردیست مرا ز بیوفاییش کان درد جفا دوا ندارد سلطان جهان ز روی رحمت رحمی به دل گدا ندارد ا...
آن کیست که با یاد تو دل شاد ندارد آن کس که مگر عهد غمت یاد ندارد دور از تو شبی نیست که این خسته مهجور تا صبحدم از یاد تو فریاد ندارد سرو ارچه به آزادی قد تو سرافراخت آزادگی آن قد آ...
دل در غم هجران تو بهبود ندارد جز وصل تواش هیچ دوا سود ندارد می دان به یقین ای دل و جان کاین دل تنگم از هر دو جهان غیر تو مقصود ندارد جان را طلبیدی ز من ای خسرو خوبان جان چیست که از...
آن بنده که جز تو کس ندارد جز بندگیت هوس ندارد رنجور فراقت ای دلارام جز یک نفس از نفس ندارد در راه تو شاه باز عشقست اندیشه ز خرمگس ندارد آن بلبل دل که پای بندست چون بانگ در این قفس ...
نگار از حال زارم غم ندارد به ریش خاطرم مرهم ندارد طبیب سنگ دل دانم که در دست به یک مو داروی دردم ندارد دل مسکین من در درد دوری به غیر از غم کسی همدم ندارد از آن رو بر منش رحمت نیای...
غم هجر تو پایانی ندارد به غیر از وصل درمانی ندارد دلی کان بسته جانانه ای نیست توان گفتن که آن جانی ندارد هر آن سر کاو ز سودای تو خالیست چو زلفت هیچ سامانی ندارد چو مجموعست کار زلف ...
مهر رویش نه چنانم نگران می دارد دایمم خون دل از دیده روان می دارد اینچنین کشته شمشیر فراقش که منم که امیدی به من خسته روان می دارد چون پری کز نظر خلق نهان باشد یار خویشتن را ز من خ...
کسی که تخم غمت در میان جان کارد روا بود که جهان را ز یاد بگذارد مکن ستم تو از این بیش نور دیده من که دیده ام ز فراق رخ تو خون بارد طریق دلبر من دلبریست باکی نیست ولی چو برد دلم را ...
دوای درد دوری صبر دارد کسی کاو عشق ورزد صبر کارد اگرچه عشق و صبر از هم بود دور ز دیده عاشقی گر خون ببارد به بادی کز سر کوی تو خیزد دلم در خاک راهش جان سپارد به پای آن کنم جان را که...