شمارهٔ ۴۶۹
جانا غم عشق تو فراموش توان کرد غیر از غم عشق تو در آغوش توان کرد گر تو صد از این جور کنی بر من مسکین ای جان به ستم عهد فراموش توان کرد گرچه سخنم یاد نگیری به حقیقت دریست گرانمایه ک...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
جانا غم عشق تو فراموش توان کرد غیر از غم عشق تو در آغوش توان کرد گر تو صد از این جور کنی بر من مسکین ای جان به ستم عهد فراموش توان کرد گرچه سخنم یاد نگیری به حقیقت دریست گرانمایه ک...
افتاده در دلم ز دو زلف تو تاب ها زان هر شبم ز غصه پریشانست خواب ها مهمان دیده است همه شب خیال تو آرم برای بزم خیالت شراب ها خون دل از دو دیده مهجور می کنم اندر پیاله وز جگر خود کبا...
خالی به میان ابروان دارد دوست کان را دلم از میان جان دارد دوست گوید که تو را دوست ز دل می دارم از دل نه که ما را به زبان دارد دوست
مسلمانان نه صبر از جان توان کرد نه درد عشق را درمان توان کرد نه بر دردش تحمل هست از این بیش نه از دست غمش افغان توان کرد نه وصلش را توان دیدن به خوابی نه بر دل دردسر آسان توان کرد ...
نه درد عشق را پنهان توان کرد نه صبر اندر غم هجران توان کرد نه بر وصلش توانم شاد گشتن نه از دست غمش افغان توان کرد چو زلفش بس پریشانست ما را کجا فکر سر و سامان توان کرد چنین دردی که...
دل برد زلف شوخت و آنگاه قصد جان کرد انصاف ده نگارا با دوست این توان کرد ای نور هر دو دیده این مردم دو دیده خون دل از دو دیده در حسرتت روان کرد در مدح تو چو سوسن کردم زبان درازی گر ...
تا نگارین رخ دلبند ز ما پنهان کرد خانه صبر من دلشده را ویران کرد حال بیچاره خود از عشق تو خون بود ولی تیغ ایام فراق تو گذر بر جان کرد حال درد دل خود را چو بگفتم به طبیب هم ز عناب ل...
تا چند توان درد تو در سینه نهان کرد در حسرت تو خون دل از دیده روان کرد با شوق رخت چند کند صبر دل من پیداست که تا چند ز جان صبر توان کرد تا سرو روانم نشد از دیده جان دور خون جگر از ...
بیش از این با من بیچاره جفا نتوان کرد با وجود ستمش ترک وفا نتوان کرد چون طبیب من دلخسته تو باشی چه کنم درد خود را ز تو ای دوست نهان نتوان کرد در فراق رخ چون ماه تو ای نور دو چشم غی...
ز دست خیل خیال تو خواب نتوان کرد به دولت شب وصلت شتاب نتوان کرد تو آفتابی و برداشتی ز ما سایه اگرچه گل به سر آفتاب نتوان کرد اگرچه آب حیات منی ولی دانم ز روی عقل که تکیه بر آب نتوا...
به قول مدعیان ترک یار نتوان کرد به ترک ساعد و دست نگار نتوان کرد بیا بیا که برآریم یک نفس با هم که اعتماد بدین روزگار نتوان کرد درون سینه مجروح ما ز غم زارست که پیش خلق جهان آشکار ...
اگرچه درد دلم آشکار نتوان کرد به قول مدعیان ترک یار نتوان کرد صبا برو ز من خسته با نگار بگو که بیش از این به فراق انتظار نتوان کرد بیا بیا که برآریم یک نفس باهم که اعتماد بدین روزگ...
درد دل را ز تو ای دوست نهان نتوان کرد جان شیرین منی صبر ز جان نتوان کرد مشکل اینست که از جور فراقت صنما خون رود در جگر و هیچ فغان نتوان کرد اینچنین عهد شکستن که تو را عادت و خوست ت...
صبر می باید دلا در کارها با تو گفتم این حکایت بارها در ره عشق و بیابان فراق صبر می باید تو را خروارها بس گنه دارم ز کردارم مپرس شرمسارم نیک از آن کردارها چون نچیدم یک گل از بستان و...
از بس که بیازرد دل دشمن و دوست گویی به گناه هیچ کندندش پوست وقتی غم او بر همه دلها بودی اکنون همه غمهای جهان بر دل اوست
نه صبر از وصل جانان می توان کرد نه هجران بر خود آسان می توان کرد نه با دل بر توان آمد به تدبیر نه از وصل تو درمان می توان کرد نه سر عشق با کس می توان گفت نه منع روز هجران می توان ک...
دلی که در همه عالم بزرگواری کرد ببین که عشق تو با او چه خرده کاری کرد فدای روی تو کرده ست جان شیرین را به جان تو که هم از روی دوستداری کرد نگار لاله رخ سرو قد سیم اندام ز خون دیده ...
تا دلم با تو عشقبازی کرد مرغ جان نیز شاهبازی کرد دیده در حلقه دو زلفش بست تا لب دوست دلنوازی کرد دل مسکین من به بوته هجر رفت و عمری که جان گدازی کرد حسد از باد صبح برد دلم زآنکه با...
ناتوان چشم تو تا میل به مخموری کرد دل سرگشته من باز ز تن دوری کرد ای خجل گشته ز روی تو زبان طبعم که چرا نسبت رویت به گل سوری کرد تا سر زلف تو چین یافت خطا کرد بسی که به ملک دل من د...
یک دم نگار ما نظری سوی ما نکرد رحمی به حال زار من مبتلا نکرد گفتم وفا کند به غلط با من آن صنم برگشت از وفا و به غیر از جفا نکرد شرمش نیامد از من دل خسته حزین گویم که آنچه بود که آن...
دلبر به هرچه گفت به قولش وفا نکرد با این دل رمیده به غیر از جفا نکرد بیچاره دل به درد غمش شد اسیر و او از لطف خویش درد دلم را دوا نکرد عهدی ببست با من بیچاره پیش ازین دل برد آن نگا...
یارب فلک برین دل مسکین چه ها نکرد یک لحظه با مزاج خودم آشنا نکرد دایم ستم بود هنر و جور پیشه اش روزی به سهو با من مسکین وفا نکرد بس خون دل ز دیده فروریختم ز غم هرگز زمانه رحم بدین ...
دلدار رفت و کام دل ما روا نکرد دردم به دل رسید و دلم را دوا نکرد برکند یکسره دل نامهربان ز ما فکری به هیچ حال ز روز جزا نکرد ما را میان خون دل و دیده غرقه دید رحمی بدین غریب ز بهر ...
دلبر برفت و بر دل تنگم نظر نکرد وز آه سوزناک جهانی حذر نکرد بگرفت اشک ما دو جهان سر به سر ولی آن بی وفا ز لطف سوی ما گذر نکرد آهم گذشت و بر فلک هفتمین رسید وز هیچ نوع در دل سختش اث...