شمارهٔ ۴۸۹
ای مسلمانان فغان کان یار من یاری نکرد با من بیچاره هرگز رسم دلداری نکرد ما عزیز مصر جان بودیم باری در جهان از چه رو آخر بگو با ما بجز خواری نکرد ای بسا زاری که کردم در غم رویش ولی ...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ای مسلمانان فغان کان یار من یاری نکرد با من بیچاره هرگز رسم دلداری نکرد ما عزیز مصر جان بودیم باری در جهان از چه رو آخر بگو با ما بجز خواری نکرد ای بسا زاری که کردم در غم رویش ولی ...
ای عارض زیبای تو خندیده بر گلزارها وز بوی زلف دلکشت آشفته شد بازارها حال دل پر درد خود پنهان ز تو چون دارمش سری ز تو پنهان بود ای واقف اسرارها از گلستان وصل او هستند هر کس با نصیب ...
فریاد ز جور دشمن و فرقت دوست کاین هر دو بلا به نزد و اما نه نکوست کردند جفا بسی نه بر حق الحق از شیشه همان برون تراود که دروست
یار من با من وفاداری نکرد دل ببرد از دست و دلداری نکرد از سحاب اشک در دریای غم غرقه گشتم هیچ غمخواری نکرد یار در روزی چنین یاری کند یار من روزی چنین یاری نکرد تا شدم غمخوار در عشقش...
تا دو زلف تو پیچ و تاب آورد شور در حال شیخ و شاب آورد رشک روی تو ای پریچهره لرزه در چشم آفتاب آورد روی چون آفتاب دوست بدید دیده ما به دیده آب آورد جان چو مشتاق بود بر وصلت از دل سو...
آن کس که به قدرت ز ازل نیشکر آورد هم او گرهی باز در آن نیشکر آورد در قدرت او بین تو که در لیل و نهاری از خار گل تازه و از نی شکر آورد ما درد دلی از غم هجران تو داریم کان درد طبیبش ...
صبا آمد پیامی سویم آورد مگر زان دلبر گلبویم آورد که بستان شد معطر از نسیمش چو از زلف بت مه رویم آورد هوا گویی ز لطفش مشک بیزست که بویی زان خم گیسویم آورد بسی منت ز باد صبح دارم کز ...
باد بویی ز سوی مصر به کنعان آورد درد یعقوب ستم دیده به درمان آورد دست در گردن باد آرم و در پاش افتم که نسیمی ز سر زلف پریشان آورد بنده باد صبایم که به هر صبحدمی هم پیامی به برم از ...
باد بویی ز سر زلف پریشان آورد باد جانش به فدا کز بر جانان آورد آتش عشق تو می سوخت درون دل ما خاک کوی تو مگر باد به درمان آورد داده بودم سر و سامان ز غم عشق به باد سر سرگشته ما باز ...
شب فراق تو جانا مرا به جان آورد چه عادتست که عشق تو در جهان آورد که کام دل ز لب لعل خویشتن ندهد دلم ز جور تو ای جان از آن فغان آورد فراق روی تو را خود چگونه شرح دهم سرشک دیده ما را...
صبا بویی ز تو سوی من آورد جزاک الله که جانم با تن آورد ز تیغ غمزه ات آهوی وحشی خراج چشم تو بر گردن آورد رخت را مه نمی گویم که مه را شعاع روی تو در خرمن آورد گریبان مرادم دست بگرفت ...
کجا دل در غمت آرام گیرد کجا با درد تو درمان پذیرد گرش لطفت بگیرد دست و میلی کجا از عشق تو یک دم گزیرد روا داری که مسکینی غریبی به درد عشق تو از غم بمیرد چرا لطف تو دست ناتوانی به و...
بامدادان که سر از خواب گران برگیرد چشم مخمور بتم شیوه دیگر گیرد هرکه لب بر لب جان بخش تو ساید به صبوح هیچ شک نیست که او زندگی از سر گیرد رخ چون سیم من خسته جگر ای دل و دین دیده هر ...
تو سر بر من گران داری نگارا نگویی از چه رو آخر خدا را مکن بر من جفا و جور از این بیش که طاقت طاق شد زین جور ما را ز حد بیرون مبر کز درد مردیم که حدی باشد ای دلبر جفا را چو دل در طر...
اگرچه یار تواند به سوی خسته نظر ز روی لطف فکندن ولی نمی فکند چرا همیشه دل دشمنان کند خرم چرا مدام دل دوستان خود شکند مکن مکن که ز باغ دل وفاداران کسی درخت محبت ز بیخ برنکند
تا کی کشم انتظار رویت صنما سرگشته شدم به جستجویت صنما در حسرت روی خوبت ای جان و جهان گشتم ز مجاوران کویت صنما از بس که جفا کشد دل خسته ما اندیشه کن از ناله آهسته ما باز آی ز راه لط...
گلبن روضه دل سرو گلستان روان غنچه باغ طرب میوه شایسته جان طفل محروم شکسته دل بیچاره من کام نادیده به ناکام برون شد ز جهان مردم دیده از او حظ نظر نادیده تا که از پیش نظر همچو پری گش...
قد تو سر کشد از جمله سرو بستان ها رخ تو طعنه زند بر گل گلستان ها کشید سر ز من خسته دل چو سرو روان ببرد دل ز برم آن صنم به دستان ها صبوح روی تو خورشید عالم آرای است رخ چو ماه تو شمع...
بر ذکر تو دایما زبانم جاریست همراه تو دل به خواب و در بیداریست از روی کرم نظر به حالم فرمای کاین دل به غم عشق تو بس بازاریست
مرغ جان من دلخسته هوا می گیرد بوی زلف تو هم از باد صبا می گیرد ماه و خورشید جهان را به یقین می دانم کز رخ روشن تو نور و ضیا می گیرد طوبی و نارون اندر چمن باغ بهشت از قد و قامت تو ن...
ز مهر روی خوب تو دلم دل بر نمی گیرد بجز سودای زلف تو مرا در سر نمی گیرد بیا جانا به بر گیرم که طاقت طاق شد ما را که دل جز سرو آزادت کسی در بر نمی گیرد به هر زاری که می گریم به هر س...
او کی از روی عنایت به جهان پردازد یا شبی وصل رخش کار غریبی سازد در گمانم ز کماندار دو ابروش که او چون کمانم بکشد باز و چو تیر اندازد به زکات رخ زیباش و جوانی آخر چه شود گر دمکی با ...
در فراق رخ یارم رگ جان می سوزد بی تکلف ز غمش جمله جهان می سوزد خواستم شرح غم عشق تو دادن لیکن زآتش دل نتوانم که زبان می سوزد همچو گل خنده زنی صبحدمی بر حالم من چو شمعم همه شب رشته ...
خوشا مشکی که از زلف تو ریزد خوشا بادا که از کوی تو خیزد رخت را در چمن گر گل ببیند ز شرم روی تو در دم بریزد ز چشم شوخت آهوی تتاری خورد زنهار و از پیشت گریزد دلم در کوی تو جان کرده ض...