شمارهٔ ۵۲۵
مرا دردی بود در دل که از وصلش دوا باشد دوای درد دوری را مگر لطف شما باشد مرا یاریست بی همتا ندارد در جهان مانند چنین یاری نمی دانم که در عالم که را باشد ز دولت خانه وصلت فتادم در ش...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
مرا دردی بود در دل که از وصلش دوا باشد دوای درد دوری را مگر لطف شما باشد مرا یاریست بی همتا ندارد در جهان مانند چنین یاری نمی دانم که در عالم که را باشد ز دولت خانه وصلت فتادم در ش...
کدام ماه چو ماه منیر ما باشد کدام یار چو آن بی نظیر ما باشد کدام سرو بجز قامت چو شمشادت به راستی چو قدت دلپذیر ما باشد حرام زاده ام ار با وجود مهر و مهی بجز خیال رخت بی نظیر ما باش...
خوش باشد ار آن دلبر جانانه ما باشد در بحر غم عشقش دردانه ما باشد بر رغم بداندیشان آخر چه شود کز لطف آن جان جهان یک شب در خانه ما باشد شادی نبود ما را جز با شب وصل تو گویی که غم عشق...
مرا در هجر تو کی خواب باشد چو بحر عشق بی پایاب باشد ببخشا بر دل آن کس که بی تو در آب چشم خود غرقاب باشد به روی چون زرم از درد هجران نگارا اشک چون سیماب باشد سجود قبله روی تو اولیست...
گرچه بیداد جفای تو به غایت باشد حاش لله که مرا از تو شکایت باشد دل تو میل وفای من سرگشته نکرد از دل ای دوست به دل گرچه سرایت باشد از جهان کام دل آن روز بود حاصل من که تو را با من د...
ای خجل از شرم رویت آفتاب وی ز تاب هجر تو دلها کباب آتش دل را دوا می خواستم از طبیب و صبر فرمودم جواب صبر فرمودی مرا در عاشقی عشق مشکل صبر گیرد در حساب در غمت هرچند زاری کرده ام زان...
تا یک سر موی در تو هستی باقیست اندیشه کار بت پرستی باقیست گفتی بت پندار شکستم رستم آن بت که ز بند او برستی باقیست
دل عاشق ز غم پر درد باشد رخش از درد دوری زرد باشد به شبهای فراق روی دلبر ز خورد و خواب دایم فرد باشد نه در خورد منست این آرزو لیک شب وصلت مرا درخورد باشد منم خاک سر کویت مبادا ز ما...
بر سر مات اگر گذر باشد از من بی دلت خبر باشد ایمن از داد دادخواه مشو ناله ام را مگر اثر باشد گرچه بی عقل و دانش و خردم درس عشق توام ز بر باشد به سر کویت ار فرود آید دل در آنجا کیش ...
ز نامرادی ما گر تو را خبر باشد یقین به حال دل ما تو را نظر باشد بیا به پرسش بیمار تا کنم به فدا هزار جان گرامی مرا اگر باشد صبا تو حال دل من چو نیک می دانی به سوی آن بت رعنا گرت گذ...
تو بگو که چونم از تو دمکی گزیر باشد ز رخی که همچو خورشید و مهی منیر باشد دل و دین و جسم و جانم چو تویی بگو که ما را بجز از خیال روی تو چه در ضمیر باشد به سر ار چو گو بگردم ز در تو ...
کدامین سرو چون بالاش باشد چه مه چون روی شهرآراش باشد اگرچه سرو را نشو و نما هست نه همچون قامت رعناش باشد اگرچه مهر و مه دارد فروغی نگویم چون رخ زیباش باشد مکرر گشت قند از پسته او ک...
دلم بر آتش عشقت کباب خوش باشد به یاد لعل لب تو شراب خوش باشد تو آب چشمه حیوانی و منم تشنه بیا که تشنه لبان را به آب خوش باشد ز شربت لب لعلت به ما چشان جامی که جام باده ز لعل مذاب خ...
نگارا وقت آن آمد که گل بر بار خوش باشد کنار سبزه و مطرب به روی یار خوش باشد میان باغ با ساغر رقیبان بر کنار از من به روی دوست بنشستن که گل بی خار خوش باشد تو با ذوق و تماشا در میان...
هر که را مهر رخ خوب تو در دل باشد گر بود غافل از آن وجه نه عاقل باشد هر که در سلسله زلف تو ای جان و جهان درنیاویخت توان گفت که غافل باشد گرنه خون جگر از دیده خورم در غم تو پس مرا ا...
تا مرا طاقت هجران و توانم باشد نکنم ترک غمت تا دل و جانم باشد تا شدی دور مرا از نظر ای نور دو چشم دایما خون دل از دیده روانم باشد طوبی و نارون از پای درآیند ز رشک در لب جوی که آن س...
اگرچه بر دلم از هجر صد ستم باشد ولی امید وصال ار بود چه غم باشد وگرچه خسته و زاری دلا مباد آن روز که سایه غم او از سر تو کم باشد قدم به پرسش بیمار نه که خواهم کرد هزار جان گرامی فد...
ای ز رویت خیره چشم آفتاب وی به مهر روی تو دل ها کباب برقع از روی چو خورشیدت بکش زآنکه بر خور کس نمی بندد نقاب چهره بنما در شب دیجور هجر تا ز زلفت تاب گیرد ماهتاب حلقه زلف پریشان بر...
دردیست به دل که هیچ بهبودش نیست جز وصل تو از هیچ دوا سودش نیست هستی تو طبیب درد بیچاره دلم وز هر دو جهان غیر تو مقصودش نیست
تا به کی در دل من درد تو پنهان باشد تا کی ام آتش سودای تو در جان باشد درد ما به نکند هیچ مداوای طبیب زآنکه او را لب جان بخش تو درمان باشد مشکل اینست که بی روی تو نتوانم زیست چاره د...
تا جهانست و تا جهان باشد مهر رویش میان جان باشد در خیال رخ تو ای دیده خونم از دیدگان روان باشد جان دهم در وفات مردانه تا مرا طاقت و توان باشد مدح رویت کنم چو بلبل مست تا مرا در دها...
تا مرا در جهان نشان باشد مهر رویش میان جان باشد گاه و بیگاه و صبح و شام مرا ذکر او بر سر زبان باشد ای دلارام خونم از دیده در غم عشق تو روان باشد دوسه روزست تا ز باد بهار غنچه را اق...
تا کی از دیده من روی تو پنهان باشد دل مجموعم از آن زلف پریشان باشد سر شوریده ما از غم هجران رخت تا کی ای دوست چنین بی سر و سامان باشد گفت چونی ز غم عشق رخ ما گفتم عشق هرکس ز دل و ع...
خسته هجر تو را وصل تو درمان باشد دیده اش منتظر دیدن جانان باشد از جفاهای فراق تو نگارا آخر تا به کی کار جهان بی سر و سامان باشد با وجود عدم مهر و وفایی که توراست هرچه فرمان بدهی بر...