شمارهٔ ۵۶۵
شب هجران که پایانش نباشد بود دردی که درمانش نباشد سری کاو از هوای عشق خالیست یقین دانم که سامانش نباشد مباد آن کس که در شبهای هجران که بر دل هیچ فرمانش نباشد کجا یابی کسی بر درد هج...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
شب هجران که پایانش نباشد بود دردی که درمانش نباشد سری کاو از هوای عشق خالیست یقین دانم که سامانش نباشد مباد آن کس که در شبهای هجران که بر دل هیچ فرمانش نباشد کجا یابی کسی بر درد هج...
دلم پر درد و درمانش نباشد شبان هجر پایانش نباشد قدم در راه عشقی چون توان زد که سر حد بیابانش نباشد چه مشکل حالتی باشد کسی را که وصل دوست آسانش نباشد بزد بر جان مسکین ناوکی چند که د...
مبا دردی که درمانش نباشد فراقی را که پایانش نباشد حرامش باد آن دل ای دلارام اگر عشق تو در جانش نباشد مرو در راه عشقی ای دل ریش که آن حد بیابانش نباشد سری کاو از غم تو پر ز سوداست ی...
بر خسته دلان جور از این بیش نباشد نیش ستم آخر به سر ریش نباشد مجروح دل خسته ام از تیغ فراقش در نوش لبت بهره بجز نیش نباشد هرکس خورد آخر غم احوال دل خویش ما را به غم عشق غم خویش نبا...
مرا جز مهر تو در دل نباشد جز آب عشق تو در گل نباشد اگر صد جان دهم در آرزویت بجز درد دلم حاصل نباشد مرا آسان نباشد از تو دوری تو را هجران ما مشکل نباشد مرا اندیشه وصل تو بودی عجب دا...
بی دولت وصال دلم چون جهان خراب ای سرو جان ز ما تو ازین بیش سر متاب از ما نظر دریغ مدار این جهان پناه کس داشت نور دور ز درویش آفتاب تا زلف را به عارض مهتاب داده ای تابی فتاده از سر ...
مشکل که به درد عشق درمانم نیست جز آتش هجران تو در جانم نیست گفتم که مگر به هجر صبرم باشد روزی ز تو ای نگار و امکانم نیست
به دردت داروی دردم نباشد ز دردت جز رخی زردم نباشد ز روی لطف خود دریاب ما را که گر جویی دگر گردم نباشد به میدان وفا و عشقبازی کسی دیگر هماوردم نباشد فراق روی تو ای نور دیده به جان ت...
مرا با درد عشقت غم نباشد که ما را چون تو دلبر کم نباشد تو رفتی بر سرم یاری گزیدی بتر زاین پیش ما ماتم نباشد نهادی بر دلم داغی که هرگز بجز وصل تواش مرهم نباشد مرا دردیست از دل بر فر...
چرا درد مرا درمان نباشد چرا جان مرا جانان نباشد ز روز وصلت ای سلطان خوبان سر ما را چرا سامان نباشد ز حد بگذشت درد اشتیاقت شب هجر تو را درمان نباشد مرا جانی و تا کی دور باشی همانا ص...
در عالم لطافت چون یار من نباشد آشفته کار و باری چون کار من نباشد بازآ کز اشتیاقت صبرم نماند و طاقت ترسم که چون بیایی آثار من نباشد حالی تنم ز سوزی از جور دلفروزی ور خود ز لطف روزی ...
دل خوبان چنین سنگین نباشد جفا بر بی دلان چندین نباشد به چین بر مه نهند از زلف پرچین ولی چون زلف تو در چین نباشد میان عاشقانت گر بپرسی یکی همچون من مسکین نباشد کسی کز سر عشقت نیست آ...
ما را به جهان جز غم روی تو نباشد منزلگه ما جز سر کوی تو نباشد مشک ارچه کنندش به سر زلف تو تشبیه او هیچ نیرزد که به بوی تو نباشد از دست صبا بوی سر زلف خدا را بفرست که دلجوی چو بوی ت...
چون عارض دلجوی بتم ماه نباشد ور ماه بود ساکن خرگاه نباشد از آه دل سوخته ما حذری کن کان دم زنم آهی که کس آگاه نباشد روی از من بیچاره بپوشید به تندی بر آینه تندی بجز از آه نباشد تا چ...
مرا جز عشق تو کاری نباشد چو تو در عالمم یاری نباشد دلم بردی و دلداری نکردی حقیقت چون تو دلداری نباشد غمم دادی و غمخوارم نگشتی چه گویم چون تو غمخواری نباشد فدایت کرده ام جان را همان...
مرا جز عشق تو کاری نباشد چو تو در عالمم یاری نباشد روا باشد که در ایوان وصلت من بیچاره را باری نباشد ترا باشد به جای من همه کس مرا غیر از تو دلداری نباشد به روز هجرت ای یار جفا جوی...
چرا ز وصل تو کامم روا نمی باشد چرا به بخت منت جز جفا نمی باشد پیام من که رساند به یار مهرگسل رسول من چه کنم جز صبا نمی باشد بگو به هجر توام خون دل ز دیده برفت به غیر مردمکم کس گوا ...
آن ماه اگر فرو کشد از روی خود نقاب از شرم روش خون چکد از روی آفتاب بیدار بخت تست ولیکن به چشم ما ای دوست از چه روی ببسته ست راه خواب بازآ که از فراق رخ دلفریب تو خون می رود ز دیده ...
تا بر درت ای دوست مرا باری نیست مشکلتر از این بر دل من باری نیست گر نیست تو را شوق مرا باری هست ور هست تو را صبر مرا باری نیست
دلبران را وفا نمی باشد لطفشان جز جفا نمی باشد مهربانی و بنده پروردن بینشان گوییا نمی باشد همچو سرو سهی چرا میلش دمکی سوی ما نمی باشد از لب لعل آن نگار شبی کام جانم روا نمی باشد دلب...
یار بی جرمی ز من بیزار شد ناگهان با دشمنانم یار شد مونس جانش همی پنداشتم نام و ننگم در سر این کار شد زاری و افغان من سودی نداشت چون بدیدم موجب آزار شد دیده ام از خواب غفلت مست بود ...
رمید دل ز من خسته پیش دلبر شد دماغ جان ز سر زلف او معطر شد چو روی آن بت رعنا بدید از سر شوق ز جان غلام رخ یار ماه پیکر شد اگرچه زلف سیاهت به شب رهش گم کرد به بوی عنبر ساراش باز رهب...
تا که شمع جمال او برشد حال پروانه نوع دیگر شد پرتوی نور او بتافت ولیک جان شیرین او در آن سر شد تا نشستم به مکتب غم تو درس عشقت تمامم از بر شد زان تبسم که می کنی جانا پیش لعلت شکر م...
دیده ای کاو به سر کوی وفا رهبر شد بی تکلف به همه ملک جهان سرور شد دیده ام بی تو نمی دید جهان را گویی توتیای شب وصل تو ورا رهبر شد جان همی داد دلم در هوس دیدارت شکر یزدان که به مهر ...