شمارهٔ ۵۸۵
جمال روی تو بر ملک دل چو سرور شد دو چشم بخت من از دیدنش منور شد چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق جهان حسن و لطافت تو را مقرر شد چو روشنی رخت دید آفتاب ز رشک تبش گرفت و ضرورت مطیع و چاک...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
جمال روی تو بر ملک دل چو سرور شد دو چشم بخت من از دیدنش منور شد چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق جهان حسن و لطافت تو را مقرر شد چو روشنی رخت دید آفتاب ز رشک تبش گرفت و ضرورت مطیع و چاک...
چون روز عمر من به فراق تو شام شد در آرزوی روی تو عمرم تمام شد خون دلم چو بر تو حلالست دلبرا آخر چرا وصال تو بر ما حرام شد رحمی به حال زار من خسته دل بکن کز دست رفت و در پی ماه تمام...
مرا تا دل به رویت مهربان شد ز دیده خون دل گویی روان شد دلم بر خاک کویت زار بنشست روان تا قامت سرو روان شد به بوی آنکه پایت را ببوسد بدان امید خاک آستان شد دل بیچاره ساکن گشت آنجا ف...
دل از تاب شب هجرانش خون شد تن مسکین ز آه دل زبون شد ز دل نالم نگارا یا ز دلدار ز دیده کاو دلم را رهنمون شد میان خون دل او را بهشتم ندانم حال آن بیچاره چون شد چو دیدم عارض چون آفتاب...
دلبرا مسکین دل من در غمت دیوانه شد با غم هجران رویت روز و شب همخانه شد در کنار ما نمی آید شبی سرو قدت لاجرم در بحر غم جویای آن دردانه شد آشنایی بود ما را در ازل با عشق تو از چه رو ...
چه خوش باشد شبی تا روز مهتاب فتاده از رخش در روی مه تاب ز نور روی چون خورشید برده نگار مهوشم از چشم ما خواب کشیدی چون کمانم پشت در خم فکندی دیگرم چون تیر پرتاب مسوزانم به داغ هجر ا...
هرگز دل من ز غم دمی خالی نیست از من غم چون تو همدمی خالی نیست هر دم دم من بگیرد از غم خوردن چون دم بگرفت از دمی خالی نیست
تا دل مسکین من دیوانه شد در غم عشق رخت افسانه شد تا شد او با درد عشقت آشنا بی تکلف از جهان بیگانه شد خان و مان بر باد مهرت داده ام تا غم روی توام همخانه شد بوسه ای می خواستم گفتی ک...
تا چند ز هجرت دلم ای یار بنالد بی روی تو شب تا به سحر زار بنالد از حسرت لعل شکرین تو چو طوطی در بند قفس گشته گرفتار بنالد هر شب به سر کوی تو از درد جدایی فریاد کنان از غم دلدار بنا...
نسیم باد صبا از دیار ما آمد عجب اگر نه ز پیش نگار ما آمد عبیر و عنبر سارا وزید در بستان که نکهتی ز سر زلف یار ما آمد خبر به بلبل شیدا ده ای نسیم صبا که وقت عشرت و باغ و بهار ما آمد...
شادمان گشت دلم کز درم آن یار آمد شاخ امید دل غمزده در بار آمد دلبر از راه جفا گشت و وفا کرد ای دل مگر آن آه سحرگاه تو در کار آمد راستی سرو ز رشک قدش از پای افتاد تا که آن قامت رعنا...
مژده دادند دلم را که دلا یار آمد غم مخور ای دل غمدیده که غمخوار آمد زآب چشم تو که سرچشمه حیوان ارزد میوه شاخ شب وصل تو در بار آمد گفتم آخر دل بیچاره هجران دیده ناله و آه سحرگاه تو ...
بحمدالله شب هجران سر آمد درخت وصل جانان در بر آمد به کوری دشمنان سرو سمن بوی ز ناگاه از در بختم درآمد صبوحی را به چشم بخت منظور نظر ما را به روی دلبر آمد عجب دیدم ز بخت واژگونم که ...
دوشم ز در آن شمع دلفروز درآمد و آن تیره شب هجر نگارم به سر آمد عمریست بپروردمش از آب دو دیده تا قامت آن سرو دلارا به بر آمد من منتظر وعده آن عمر گرامی تا همچو سهی سرو شبی در گذر آم...
رسید مژده شادی که شاه باز آمد خلاص یافت دل از غم که دلنواز آمد نگارم ار چه بسی انتظار می فرمود چو صد نگار کنونم ز در فراز آمد مرا ز درد فراقش شکایتی می بود هزار شکر که آن غمگسار با...
ز باد صبح حدیثی مرا به گوش آمد که خیز ای دل مسکین که گل به جوش آمد زمین ز لاله و خیری و سوسن و شمشاد به بانگ بلبل شوریده در خروش آمد چو جام باده به بستان دمید و گل بشکفت ز چارسوی چ...
دل من در طلبکاری وصل تو به جان آمد ز دست جورت ای دلبر جهانی در فغان آمد ز جورت گفتم ای دل ترک مهرش کن مکش خواری جوابم داد و گفت آری به دل گر بر توان آمد چو چشم مست خون خوارش خطا کر...
رحمی بکن آخر به من خسته خدا را از حد مبر آخر به دلم جور و جفا را زین بیش نمانده ست مرا طاقت هجران آخر نظری کن به من از لطف خدا را یک شب ز سر لطف تو بر وعده وفا کن زین بیش میازار دل...
دوش در خواب جنان دید دو چشم بختم که دگر گلشن امید من آراسته بود از گل و لاله جهان خرم و آنگه به کنار دوست بنشسته و دشمن به میان خاسته بود بدر شد ماه امید من و روشن دل گشت گرچه از ج...
ای سرو قد تو رسته در دیده ما بی روی تو خواب نیست در دیده ما این مردمک دیده ز ما شرم نداشت راز دل خسته گفت او در همه جا
کدام درد که ننهاد بر دلم گردون کدام غم که نخوردم من از زمانه دون کدام حسرت و جوری ندیده ام به جهان کزان ستم رخ جان را نکرده ام گلگون کدام سرو سهی کاو نرفت از چشمم که در فراق نپالود...
دوش روی یار می دیدم به خواب آن خیال خواب بودم یا سراب نیست از بخت جهان آن باورم که م به طالع تابد از وصل آفتاب از دو زلفت گشته ام سودازده وز دو چشمت می شوم مست و خراب مرد عشق دست و...
بیداد فلک بر دلم از حد بگذشت بر ریش فراق مرهم از حد بگذشت پرسی ز من ای دوست که چونی از غم ای دوست چه گویم که غم از حد بگذشت
دل من عشقبازی نیک داند لبت عاشق نوازی نیک داند چو بر بازیست دل در کار عشقت به جان تو که بازی نیک داند دلم در بوته هجران رویت بر آتش جان گدازی نیک داند خیالت را دو دیده مردم چشم به ...