شمارهٔ ۶۶۱
جهان را دولت و بختی جوان بود چو با وصل تو ای آرام جان بود خوشا روزی که بودم در کنارت میان ناز و دشمن بر کران بود مرا با قامت و رخسار خوبت فراغی از گل و سرو روان بود کنون در هجر چون...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
جهان را دولت و بختی جوان بود چو با وصل تو ای آرام جان بود خوشا روزی که بودم در کنارت میان ناز و دشمن بر کران بود مرا با قامت و رخسار خوبت فراغی از گل و سرو روان بود کنون در هجر چون...
گر کسی را درد بی درمان بود از لبت درمان او آسان بود قطره ای زان چشمه ام بر لب چکان اعتمادی نیست تا بر جان بود دیده جان بربدوزم از رخت گر جهانی سر به سر پیکان بود تو همه جانی که دل ...
چون دیده ام به هجر رخت پر ز خون بود ما را اگر دمی بنوازی تو چون بود مسکین دل ضعیف من ای نور دیدگان با درد اشتیاق تو عضوی زبون بود گفتم مگر شبی بنوازی مرا به لطف نگذاردم که بخت بدم ...
آن کس که مرا از دو جهان یار گزین بود برگشت ز عهد من و شرطش نه چنین بود دل بردی و بر آتش هجرم بنشاندی امید من و عهد تو ای دوست نه این بود شادیم که جان در غم عشق تو بدادیم زآن رو که ...
خوش آن شبم که ز روی تو ماهتابی بود امید صبح وصالم به آفتابی بود خوش آن زمان که به روی تو برگشادم چشم خوش آن دمی که به وصلت مرا شتابی بود جمال روی تو را من نشان نیارم داد چه جای این...
چون مرا با عشق تو دردی بود در میان ماجرا گردی بود بار عشق او به جان و دل کشد در وفاداری اگر مردی بود بشکند بازار گرمم در وصال در جهان هر جا که دم سردی بود روی تو با ماه چون نسبت کن...
کامم ز نوش داروی وصلت روا نبود بر درد من ز وصل تو هرگز دوا نبود بر درد هرکسی ز لب تو دوا برند بر درد این غریب ستمکش چرا نبود جان در وفا و مهر تو دادیم مردوار با مات جز ملامت و جور ...
دل ما بردی و یک دم طرف مات نبود گرچه ای سرو بجز دیده ما جات نبود مهر روی تو نکردیم بجز جان جایش مهر ما یک سر مو در دل خارات نبود مدتی بود که تا کحل بصر می جستم نیک دیدم که بجز خاک ...
گرم چه داعیه عشق آن نگار نبود به گرد کوی وصالش مرا گذار نبود کناره کردم از آن آستان ز بیم رقیب به اختیار خودم گرچه بخت یار نبود ز غیب دامن وصلش فتاد در دستم ولی چه سود دریغا که پای...
چون مرا هر دو جهان از تو به کامست امشب پای مرغ شب وصل تو به دامست امشب گر کنم سر به فدای شب وصلت چه شود چون دلم را سر زلف تو مقامست امشب گرچه آن ماه تمامم ز لبش کام نداد هر قدر لطف...
یارب نظری کن به جهان از کرمت زیرا که به پای بندگی بر درمت گر یوسف مصری بفروشی به درم من یوسف مصرم و به جان می خرمت
ز ابر بر رخ ماهم نقاب خوش نبود ز دیده بر رخ جانم شراب خوش نبود تو تا به چند جگر خوردنت بود عادت مخور که از جگر ما کباب خوش نبود مپوش روی چو خورشید خویشتن به نقاب که با رخ چو خورت م...
زین بیش با فراق توام ساختن نبود تدبیر دل ز عشق تو پرداختن نبود گفتم به صبر چاره وصلش کنم ولیک با روز شوق جز سپر انداختن نبود چون من قتیل عشق تو بودم به قصد ما حاجت تو را به تیغ برا...
یار ما را بیش از این با ما سر یاری نبود در غم حال منش یک لحظه غمخواری نبود زاری من از فلک بگذشت و در هجران او وآن بت سنگین دلم رحمش بر آن زاری نبود دل ببرد و جان شیرینم به دست غم س...
تا دلم را کرده ای مأوای خود من ندارم در غمت پروای خود منتی باشد به عید روی تو گر کنی قربان مرا در پای خود چشم ما بین تا به خود عاشق شوی سر و جانم بر قد و بالای خود چشم و روی و زلف ...
گمان مبر که دلم از سر وفا برود وگر ز دوست به این خسته دل جفا برود بجز صبا ره رفتن به کوی دوست که راست مگر برای دل خسته ام صبا برود زمین ببوسد و از من بگویدش جانا روا مدار که چندین ...
دلبرا نقش خیالت ز دل ما نرود مهر مهرت نفسی زین دل شیدا نرود نگذرد بر من سودا زده روزی به غلط که دلم از سر زلف تو به سودا نرود لحظه ای در همه اوقات میسر نشود که ز هجرت ستمی بر من شی...
امید بود که یار از سر وفا نرود به جان خسته دلان بیش ازین جفا نرود اگرچه لعل لبت خون ما نهان می ریخت ز چشم مست تو باید که بر ملا نرود دلم برفت به یغمای آن دو چشم و دو زلف چو مست و ک...
سرو سیمینم به تنها می رود چون به تنها سوی صحرا می رود سرو نازا بر دو چشم ما نشین نیست پنهان زآنکه هرجا می رود دل ببرد و قصد جانم می کند این چه بیدادست بر ما می رود قامت او شد بلای ...
از حال من نگار مرا گر خبر شود چون زلف خاطرش همه در یکدگر شود از آه دل بجز لب خشکم چه حاصلست از خون دیده دامن من گرچه تر شود هرگز گمان مبر که خیال رخت دمی از دیده دور گردد و از دل ب...
هر دم از عشقت دلم خون می شود خون دل از دیده بیرون می شود روی من چون کهربا گشت از غمت وز سرشکم باز گلگون می شود گرچه یادم بر دلت کمتر بود مهر تو بر جانم افزون می شود از وصالت چون ال...
نیاری چرا یاد ما ای حبیب نپرسی ز دردم چرا ای طبیب من خسته دل در فراق رخت چه گویم چه دیدم ز جور رقیب ز خوان وصالت من خسته را تو گویی نیاید بجز غم نصیب ز دست غمت جان رسیدم به لب نگفت...
شب تا به سحر میان خونم ز غمت چون اشک ز دیده سرنگونم ز غمت پرسی ز من خسته که چونی ز غمم در من نگر و ببین که چونم ز غمت
دل بر شب وصال تو رهبر نمی شود نقش خیال تو ز برابر نمی شود ای دل صبور باش به هجران آن صنم چون دولت وصال میسر نمی شود رخساره ام چو زر شده از شدت فراق چون کار عاشقان تو بی زر نمی شود ...