شمارهٔ ۶۸۱
ما را وصال دوست میسر نمی شود دل جز به بوی زلف تو رهبر نمی شود کاشانه دلم که ز هجران خراب شد بی پرتو جمال منور نمی شود قند مکررست مرا یاد وصل تو زان روی ذکر دوست مکرر نمی شود رخسار ...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ما را وصال دوست میسر نمی شود دل جز به بوی زلف تو رهبر نمی شود کاشانه دلم که ز هجران خراب شد بی پرتو جمال منور نمی شود قند مکررست مرا یاد وصل تو زان روی ذکر دوست مکرر نمی شود رخسار ...
شب نیست کز غمت جگرم خون نمی شود وز راه دیده ام همه بیرون نمی شود رنگم چو کهرباست ولی از سرشک چشم آن نیست کز فراق تو گلگون نمی شود هرشب مرا به وعده وصلش دهد امید وآن نیز هم به طالع ...
دلبر از شوخی و عیاری دل از دستم ربود در فراق خود مرا بنشاند بر آتش چو عود همچو چنگم می زند لیکن نوازش کمترست می دهد هر دم به هجران گوشمالم همچو عود نی صفت می نالم از دست جفای هر خس...
به ذات پاک خداوند و عزت معبود که نیستم به جهان غیر وصل او مقصود گرم به تیغ زنی ور دلم بیازاری ز جان و دل سر طاعت نهاده ام به سجود تویی که از من و حال منت فراغت هست منم که با همه جو...
دلبرم تا دل از برم بربود خون دل را ز دیده ام پالود دل ما را به قید زلف ببست تا که آن طره را گره بگشود هرکه در صبح دیده بگشاید بر رخ تو به طالع مسعود در جهانش دگر چه می باید غیر از ...
تربیت در آب و گل گل های رنگین می دهد بعد از آن در چشم عشاقانش تمکین می دهد در سرابستان جان گل های رنگین باد صبح پیش چشم بلبل خوش خوانش آیین می دهد هر زمان گر نرگس مستش کند سویم نگا...
نسیم صبح مگر از دیار ما آید که بوی نکهت زلف نگار ما آید خبر ز دوست چه داری بگو نسیم صبا مگر قرار دل بی قرار ما آید به زیر خاک بساطش چو خاک پست شدم که خاک مقدم او افتخار ما آید عجب ...
مرا چو دامن وصلت شبی به دست آید و یا ز زلف تو تاری گرم به شست آید ز لعل تو بربایم به حیله بوسی چند اگرچه غمزه خونریر یار مست آید هرآنکه چشم تو را دید و آن لب میگون یقین شدم که از آ...
هر دل که نه پر دردست آن دل به چه کار آید وآنکس که نشد عاشق خود چون به شمار آید مسکین دل تنگ من مشکن به ستم یارا زنهار نگه دارش روزیت به کار آید روزی اگر از دستم آید که به پاش افتم ...
جان اگر هست یقین درخورت ای آب حیات ای دو صد جان و جهان باد فدای کف پات دل ز ما بردی و جان نیز طلب می داری گر کنی میل بدین خیر چه به زین درجات گر گرفتار شب ظلمت هجران شده ام نیست بر...
زین بیش روا مدار بر من ستمت دل شاد کنم دمی که مردم ز غمت مردم ز غمت دمی دم ای عیسی دم باشد که شوم زنده به فرخنده دمت
نه دلبری که دلم زو دمی بیاساید نه همدمی که به دردم دمی به کار آید نه دوستی که بپرسد ز حال زارم را نه محرمی که بگویم چنانچه می باید به غیر مردم چشمم که در غم هجران به زجر خون دلم را...
مگر روزی شب هجران سر آید درخت وصل جانان در بر آید مگر سرو قد دلدارم از در شبی از روی غمخواری درآید بگفتم ترک عشق او کنم لیک کنم ترک غمش گر دل برآید شب هجران چو زلفش تیره رنگست چو ع...
نشستم تا مگر ماهی برآید نگاری نازنین از در درآید دلم چون برده ای از در درآیم که جانت را وصالت درخور آید مکن زین بیش بر ما جور و خواری که دور حسن تو هم با سر آید چو خوشه سر کشیدن نی...
شاد باش ای دل سرگشته که جان باز آید بار دیگر به تن مرده روان باز آید یارب این شب چه شبی باشد و این روز چه روز کز درم صبحدم آن رشک جنان باز آید محرمی نیست مرا نزد تو جز باد صبا که ک...
جان به شکرانه دهم گر بت ما باز آید یا شبی با من دلسوخته دمساز آید که رساند ز من خسته پیامی بر دوست هم مگر باد صبا محرم این راز آید گر گذاری کند آن سرو به خاکم روزی گرچه آن دلبر من ...
وقت آنست که دلبر ز جفا باز آید با من خسته دل سوخته دمساز آید بلبل دلشده نالان ز زمستان فراق شد بهاران که دگر باره به آواز آید رونق باغ و گلستان نبود بی رخ تو مگر از سایه شمشاد تو ب...
وقت آنست که گل باز به بستان آید بلبل دلشده دیگر به گلستان آید گر کند ناله هزار از سر مستی آخر بوته از بلبل شوریده به دستان آید لب و چشم تو چو مخمور و چو مستند چرا جور از ایشان همه ...
نگار من ز منش گرچه عار می آید مرا به عشق رخش افتخار می آید چگونه شرح توان داد از غم هجران چه جورها به من از روزگار می آید امید بود مرا کز دلم غمی ببرد بسی غمم به دل از غمگسار می آی...
مگر صبا ز سر کوی یار می آید که بوی سنبل گیسوی یار می آید مرا هوای جنون تازه می شود هر دم که یاد سلسله موی یار می آید معطرست دماغ دلم به باد سحر از آن سبب که ازو بوی یار می آید روا ...
بر دلم جز جفا نمی آید وز تو بوی وفا نمی آید از طبیب دلم مسلمانان هیچ بوی دوا نمی آید گفته بود او درآیم از در وصل آن ستمگر چرا نمی آید چه توان کرد چون ز دست مرا هیچ غیر از دعا نمی آ...
ز دل کردی فراموشم تو یارا مگر عادت چنین باشد شما را ز شوق نقطه خالت چو پرگار چرا سرگشته می داری تو ما را بترس از آه زار دردمندان که تأثیری بود بی شک دعا را طبیب من تویی رنجور عشقم ...
اگر به بند زمانه کسی شود محبوس ز حال او بنمایند مردم استفسار منم که گر به غلط چون کسی برد نامم هزار بار بگوید ز ترس استغفار
عشاق به درگهت اسیرند بیا بدخویی تو بر تو نگیرند بیا هر جور و جفا که کرده ای معذوری زان پیش که عذرت نپذیرند بیا