شمارهٔ ۷۱۹
در سرابستان جان تا قد او بالا کشید سیل چشمم در فراقش میل بر دریا کشید وعده وصلم همی داد او به چشم نیمه مست لیکن آب محبوب جان چون زلف خود در پا کشید گرچه گل را رنگ و بویی هست در فصل...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
در سرابستان جان تا قد او بالا کشید سیل چشمم در فراقش میل بر دریا کشید وعده وصلم همی داد او به چشم نیمه مست لیکن آب محبوب جان چون زلف خود در پا کشید گرچه گل را رنگ و بویی هست در فصل...
دل رفت از بر من و زلفش مقام ساخت چون موم از آتش رخ او بین که چون گداخت نراد ده هزار درین عرصه که منم دیدی که عشق روی تو با من چه مهره باخت مسکین دل ضعیف من اندر پناه تست نشناخت هیچ...
بر خاطرت از خاک رهی گرد مباد وین آتش اشتیاق ما سرد مباد دردی دارم ز هجرت ای جان و جهان درمان دل منی تو را درد مباد
آنچه دل حزین من از جور او کشید نه دیده دیده باشد و نه گوش کس شنید از دست جور بی حد و اندوه گریه گفت از حد بشد تحمل و جانم به لب رسید بر حال زار من دل سنگین بسوزدت گر شرح آن دهم که ...
ای عکس طلعت تو فروغ جمال عید ابروی تست در نظر ما هلال عید از تاب روزه سوخت دلم ساقیا بریز در جام جان تشنه لب ما زلال عید در قید روزه چند کشم انتظار شام ما را نواله ای برسان از نوال...
گفته ام درس ثنای تو ز جان در شب عید گرچه از دولت وصل تو بعیدیم به عید سر ز شادی به فلک سایم و قدری یابم گر شوم در شب هجران تو از وصل سعید شد دماغ دل من باز معطر به صبوح تا که بوی س...
چه چاره چون که دل از وی به کام دل نرسید زلال لعل لب او به کام دل نچکید به کام دل نرسیدم شبی به دولت وصل ز درد روز فراق تو جان به لب برسید منه تو بار گران بیش از این به شخص ضعیف ستم...
به صد امید درآمد دلم به کوی امید بداد جان عزیز و ندید روی امید به بوی آنکه امیدم به لطف بنوازد نمی رود ز مشامم هنوز بوی امید به لب رسید به امید وصل جان و دلم هنوز می ننشینم ز جست و...
ای دوستان ای دوستان آخر مرا یاری کنید افتاده ام در بحر غم یکباره غمخواری کنید بر آشنایان این جفا هرگز روا دارد کسی بیگانگی آخر چرا با ما وفاداری کنید من بی کسی بیچاره ام در بحر غم ...
ای صبا بویی از آن زلف پریشان به من آر مژده ای زآن گل سیراب به سوی چمن آر لب جان پرور او چشمه حیوان منست شربت آبی ز سر لطف مرا زان دهن آر خسته بار فراق رخ یارم شکری به دوای دل رنجور...
ای بر دلم از فراق صد بار ناگشته به وصل شاد یک بار در بارگه وصال خویشم از لطف نمی دهد دمی بار بار غم تو مرا نه بس بود کز هجر نهاده ای به سر بار شب تیره و بار شیشه خر لنگ ترسم نرود ب...
من از جام غمت مستم دگر بار ز دست عقل وارستم دگر بار مرا دل خسته بود از روز هجران ببرد آن دلبر از دستم دگر بار من این دانم که آن یار گل اندام به خار هجر خود خستم دگر بار به وصلم دست...
در دیده خیال تو نگاریم دگر بار بر یاد لبت عمر گذاریم دگر بار جانا خبرت نیست که از شدت هجران ما در غم دیدار تو زاریم دگر بار از شوق رخ چون گل دلبر به گلستان چون بلبل شوریده هزاریم د...
در این زمانه دون نیست حق دید و شناخت ولی چه چاره توان با زمانه باید ساخت درین زمانه بیگانه خوی می بینم هر آشنا که مرا دید خود مرا نشناخت ز شمع روی تو چون نیست ممکنم دوری ضرورتست چو...
ما را غم عشق روی تو رای افتاد در جان هوس لعل شکرخای افتاد زلف بت من که سرکشیها در اوست در دست نمی آید و در پای افتاد
در حسرت آن چهره و روییم دگر بار آشفته روی تو چو موییم دگر بار بر بوی امیدی که تو بر ما گذر آری از لعبتکان سر کوییم دگر بار از تاب سر زلف چو چوگان تو یارا در کوی تو سرگشته چو گوییم ...
من مسکین نه دل دارم نه دلدار به دل دارم ز دلدارم بسی بار تویی فارغ ز حال دردمندان منم سرگشته در عشقت چو پرگار تو خوش در خواب صبح و شب همه شب دو چشم من چو بخت یار بیدار نه از چنگ غم...
چو چشمانت منم پیوسته بیمار به محراب دو ابرویت گرفتار ز هجران تو بیمارم طبیبا به وصل خود مرا تیمار می دار مرا تا کی چنین سرگشته داری به قرطاس فراقت همچو پرگار برفت از پیشم آن سرو سم...
کس ندیده ست سرو در رفتار نشنیدیم ماه در گفتار هیچکس رنگ و بو نشان ندهد همچو زلف تو مشک در تاتار گرچه بوی بهار خوش باشد نیست هرگز چو بوی صحبت یار تو به خوابی و فارغ از حالم چشم جانم...
گر آید نسیمی ز سوی نگار کنم جان و دل بر نسیمش نثار دماغم بیاساید از بوی او جهان تازه گردد به باد بهار بهار آمد و باد نوروز باز بیاورد بویی چو مشک تتار چه مشک و چه عنبر چه کافور و گ...
در جار چمن گلست بر بار بی رنج رقیب و زحمت خار در صبح نظر خوشست بر گل خوش نیست ولیک بی رخ یار معشوقه به خواب تا دم صبح بلبل به چمن ز شوق بیدار گل خنده زنان به صبح و بلبل گرینده بر ا...
فراقت بر دلم بار آورد بار گل بختم همه خار آورد خار چو زلف سرکشش شوریده حالم چرا پیوند ما را بشکند یار مرا بر دل بسی بد بار ایام منه بر دل مرا هجران به سر بار بگو کز گلشن وصلت نگارا...
ای دوست ما به دست تو دادیم اختیار ما را نزار و زار خدا را روا مدار گر لطف می کنی تو به حال جهان بکن زان رو که ما به لطف تو هستیم امیدوار ای مدعی تو را چه فتاده ست با منت شرمی بدار ...
نهاد ملک دلم بر غم رخ تو مدار چو زلف خویش دلم بیش ازین شکسته مدار چو ما ز سحر دو چشم خوش تو مست شدیم بیا که از می لعل تو بشکنیم خمار صبا گرت گذر افتد به کوی یار بگوی که در فراق تو ...