شمارهٔ ۷۳۹
با ما چو وفا نمی کند یار او را به مراد خویش بگذار گر کرد جفا و جور سهلست ای دل تو وفای خود نگه دار یاریست که مهر ما ندارد ما در غم عشق او چنین زار در خواب خوشست دلبر و من شبها ز غم...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
با ما چو وفا نمی کند یار او را به مراد خویش بگذار گر کرد جفا و جور سهلست ای دل تو وفای خود نگه دار یاریست که مهر ما ندارد ما در غم عشق او چنین زار در خواب خوشست دلبر و من شبها ز غم...
مرا به دولت وصل تو گر رساند بخت زهی سعادت و اقبال و این تواند بخت اگر کنی نظری سوی بنده از سر لطف به تخت شادی و کام دلم نشاند بخت به راه بادیه شوق می دهم جانی مگر زلال وصالم به لب ...
دیدم صنمی به قد چو سرو آزاد چون نرگس تازه گلرخی حور نژاد صد خار جفا دمیده پیرامن او همسایه بد خدای کس را مدهاد
مرا چون خاک راهت خوار مگذار تویی یارم مرا بی یار مگذار اگر یاری تو با من کار ما را به کام خاطر اغیار مگذار دلم دزدید زلف دلفریبت نگهدارش بدان طرار مگذار اگر زلفت به روی تو برآشفت ز...
عاشق گل کی خورد غم از سلحداران خار خاصه آن کس کش نباشد بی رخت صبر و قرار از چه رو آخر برآشفته ست با ما زلف تو از سر شوریدگی جانا بسان روزگار خاک راه او شدم دادم به دست باد هجر آتشی...
بی تکلف خوشست بوی بهار ناله بلبلان و بانگ هزار سبزه و جویبار و طرف چمن در صبوحی چه خوش بود با یار روی در روی دوستان کرده وز جفاهای دشمنان به کنار گل رویش به صبح می خواهم از دل و جا...
دل به جان آمد ز دست جور یار غم نخوردم یک زمان آن غمگسار از جفا نگذاشت چیزی کاو نکرد با من دلخسته آن زیبا نگار همچو زلف آشفته گشتم در غمش ای مسلمانان به سان روزگار یاد من گویی برفت ...
بس که کردم در فراق روی جانان انتظار کرد ما را در جدایی زار و حیران انتظار انتظارم مونسی شد گوییا در روز و شب بس که کردم در غم آن سست پیمان انتظار روزگاری تا دل من درد دوری می کشد ب...
ای ز شمشاد قد تو سرو بستان شرمسار وی ز ماه روی تو خورشید تابان شرمسار ای ز شرم عارض تو روی گل غرق عرق وی ز نور طلعتت مهر درخشان شرمسار ای ز درج آبدارت لؤلؤ لالا خجل وز لب جانبخش تو...
ای دل مجروح مهجور پریشان روزگار همچو زلف دلبران پیوسته ای در نور و نار کار تو بالا گرفت و کار ما از دست رفت در فراق روی او اینست ما را کار و بار او ز حال زار ما گرچه فراغت باشدش دی...
به جان آمد دلم از جور دلدار غمم افزون شد از اندوه غمخوار مرا گویی که غمخواری نداری من از غمخوار گشتم اینچنین خوار چه می پرسی که از عشقش چه داری دل و جانی ز درد و غصه افگار به کنج م...
فریاد و الغیاث ز بیداد روزگار کز دل ببرد صبرم و از دست رفت یار یک جرعه می نکرد دلم نوش از آن دو لب جانم به لب رسید ز درد سر خمار عمریست تا که کشتی وصلم به هجر غم افتاده در میان و ن...
تا چند به ما جفا کند یار وز خویشتنم جدا کند یار جان در سر کار عشق کردیم گفتم که مگر وفا کند یار وین خسته دل حزین ما را از وصل شبی دوا کند یار وز لعل لب شکر فروشش کام دل ما روا کند ...
پیکان واقعات دلم را به غم بدوخت مهر رخت به آتش هجران مرا بسوخت دیگر به ماهتاب چه حاجت بود مرا چون شمع روی آن بت مهروی برفروخت تا از نظر برفت مرا آن رخ چو ماه گویی دلم دو دیده مهر ا...
آن کیست که او از لب جانان طلبد بر درد دلش ز وصل درمان طلبد مشکل نشده ست راه هجرانش هنوز زان روی چنین وصل من آسان طلبد
خوش نسیمی می وزد در صبح از بوی بهار ساقیا برخیز و زود آن باده گلگون بیار تا خمار روز هجران را به آب سرخ می بشکنم در انتظار آن نگار غمگسار نرگس شهلای بستان را کنم جان پیشکش دل دهم ب...
خسته دلی بسته دل در سر زلفین یار طاقت صبرش نماند داد ز دست اختیار دل ستدی ای صنم قصد به جان کرده ای گرچه نباشد مرا در غم عشق تو کار دیده بی خواب من دل به سر عشق کرد از سر نامردمی ک...
صبا برو ز بر من به سوی آن دلدار بپرسش از من مسکین خسته دل بسیار مپیچ در سر زلفین عنبرآسایش نسیم آن ز سر زلف خود به باد بیار بگو که بر من آشفته حال رحمت کن که شد به تیغ فراق تو خاطر...
ای صبحدم نسیم سر زلف تو بیار یا از من غریب پیامی ببر به یار از من بگویش ای بت نامهربان شوخ کشتی مرا به وعده وصل و به انتظار تا کی کشی چنین تو سر از ما چو سرو ناز تا کی به جست و جوی...
تو تا کی همچو سرو از ما کشی سر نیاری جز جفا از بهر ما بر نمی گویم که تا چندم گذاری من بیچاره را چون حلقه بر در منم بر بستر هجران فتاده تو در عیش و طرب با یار دیگر به تاریکی زلفت در...
نام من در ورق عشق رخت نیست مگر که ز حال من دلسوخته ات نیست خبر ما سر اندر قدمت راست نهادیم بیا سرو قد تو کند هم سوی ما نیز گذر آتشین آه من اندر دل خارا بگرفت چه کنم در دل سنگین تو ...
جانا گرت به جانب ما اوفتد گذر بینی ز مهر خود که جهانیست بی خبر از حد گذشت شرح غم حال این جهان بر حال زار من تو کنی رحمتی مگر از روز هجر تو دل تنگم به جان رسید باشد شبی که با تو کنم...
در جهان غیر تو ای دوست ندارم دلبر که تو را گفت که بیهوده ز یاران دل بر چون ببردی دل و جان از من بیچاره کنون مرهمی نه ز وصالت به دل ما دلبر نسبت قد تو با سرو کنم یعنی چه که ورا پای ...
عاشقان را نیست در کویت نظامی این بتر صبح هجران تو را خود نیست شامی این بتر ای بسا زهر هلاهل کز غمت نوشیده ام شربت وصلت نخوردم نیم جامی این بتر کام جانم تلخ گشت از شربت هجران تو دل ...