شمارهٔ ۷۹۹
مریز خون دل خلق را نگارا بس مکن برین دل مسکین جفا خدا را بس نظر به جانب ما کن چو سرو سیمینی که یک نظر ز تو ای سرو ناز ما را بس وفا نمای تو باری خلاف رای از چه نمی شود ز جفا یک زمان...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
مریز خون دل خلق را نگارا بس مکن برین دل مسکین جفا خدا را بس نظر به جانب ما کن چو سرو سیمینی که یک نظر ز تو ای سرو ناز ما را بس وفا نمای تو باری خلاف رای از چه نمی شود ز جفا یک زمان...
اسباب جهان نیست میسر دل ما را آخر که کند حل به جهان مشکل ما را بر درد دل خلق جهانی چو طبیبی از لطف دوایی بکن آخر دل ما را جانا مگر از روز نخستین بسرشتند با مهر رخ خوب تو گویی گل ما...
به کنج مدرسه ای کز دلم خراب ترست نشسته ام من مسکین بی کس درویش هنوز از سخن خلق رستگار نی ام به بحر فکر فرو رفته ام ز طالع خویش دلم همیشه از آن روی پر ز خونابست که می رسد نمک جور بر...
عمریست که تا از تو جداییم بیا در درد به امید وفاییم بیا برخاسته از سر جهان بنشستیم بر خاک در تو بی نواییم بیا
به حسرت ببردش ز دنیای دون به عقبی بود نیکیش رهنمون مریزا گل رویش اندر مغاک به فردوس اعلی برش جان پاک فراموش گردان جهان بر دلش پر از عنبر و مشک گردان دلش
آزاد سرو بستان از جان شدیم بندت از چشم زخم دوران یا رب مبا گزندت چون دل به بند زلفت بستم ز روی اخلاص من چون خلاص خواهم ای نازنین ز بندت زلفت کمند دل ها من آهوی گرفتار سر چون کشم نگ...
دل بس نکند ز دوست تا سر دارد با آنکه بتم شعبده در سر دارد تا سرو چمن قامت و بالای تو دید از رشک قد تو دست در سر دارد
بیا که در دو جهان غیر تو ندارم کس دل حزین مرا بی تو از دو عالم بس ز حد گذشت فراق رخ تو ای دیده به جان رسید دل من به غور حالم رس اگر گذر کنم اندر دلت چه خواهد بود چرا که بحر جهان را...
نمی باید مرا منت ز هر کس که روزی ده تویی در عالم و بس کسی خود نیست در عالم چو دیدم مگر لطفت رسد فریاد هر کس ز ناکس راه کس پیدا نباشد جدا کن راه هر کس را ز ناکس چو ما را در جهان غیر...
چون من ندارم جز تو کس جز تو ندارم هیچکس فریاد خوانم بر درت آخر به فریادم برس آشفته ام چون موی تو بر آرزوی روی تو سرگشته ام در کوی تو بر تو ندارم دسترس گفتم ز لعلت خسته ام یک شربت آ...
صبا برو ز بر من مقام یار بپرس به لطف مسکن و مأوای آن نگار بپرس چو دررسی به بساط شریف او ز منش زمین ببوس و پسش نیک بی شمار بپرس بگو که حال من از جور دشمنان زارست دمی ز حال دل زار دو...
آنچنانم ز غم عشق تو حیران که مپرس واله و شیفته و خسته هجران که مپرس سر و سامان ز غم عشق تو دادم بر باد تو چنان فارغ ازین بی سر و سامان که مپرس مشکل آنست که او فارغ از احوال منست دل...
دلبرا ترک جفا کن ز من زار بترس زینهار از تف آه من غمخوار بترس دلم از خار جفایت بخراشید مکن مرهمی نه به دل از سینه افگار بترس دیده برهم نتوانم زدن از خون جگر رحمتی کن به من از دیده ...
جانا به جان تو که به فریاد ما برس وز آه سوزناک جگر خستگان بترس افتادگان عشق مکن پایمال جور مغرور آن مشو که مرا هست دسترس یک لحظه یاد آن نکنی کاو به عمر خویش بی یاد روی تو نکشیده ست...
ای دل خسته برو بر در آن یار مترس ور چو خاک رهت آن دوست کند خوار مترس کارت ارچه چو سر زلف بتان آشفته ست بار بر دل منه ای خسته ازین کار مترس تو که جویای گل خوش نفس خوش بویی گل به دست...
ما در میان عاشقان عشق خدا داریم و بس آن دل نباشد کاو بود خالی ز یادش یک نفس فریاد خوانم در غمش چون عندلیب از بوستان جانم ز شوق آمد به لب آخر به فریادم برس حالیست بس مشکل مرا ای دوس...
ما را بجز خیال تو کس نیست هم نفس بی تو نمی توان که برآریم یک نفس در بحر غم فتاده منم در فراق تو ای نور هر دو دیده به فریاد ما برس دلبر به خواب صبحدم و نیستش خبر کز چشمه دو چشم جهان...
سرو بستان خجل ز رفتارت شرم دارد شکر ز گفتارت تا به چند ای نگار شهرآشوب می کشم نفس و می کشم بارت ای طبیب دلم چه شد آخر که نپرسی ز حال بیمارت شرمسارم ز مردم دیده چند جویم به اشک آزار...
سرو قد تو هزار دستان دارد بر روی چو گل هزار دستان دارد از شیوه گری در شکن هر زلفی صد شیوه و صد هزار دستان دارد
ای مرا خیل خیالت هم نفس جز خیالت خود نمی خواهیم کس از خیالم تن خیالی گشته است از وصالم یک شبی فریاد رس یاد ما نگذشت یک شب در دلت عیب نبود هیچ دریا را ز خس گر تو را صبرست از ما ساله...
اگر به خلق نماید رخ جهان آراش هزار جان گرامی کنند اندر پاش به رغم دشمن بیهوده گوی رخ بنمای که آفتاب نخواهد دو دیده خفاش ببرد هوش ز من آن دو نرگس جادو بریخت خون دل من به غمزه جماش ک...
صبا از رخ بکش یک دم نقابش که تا بینم رخ چون آفتابش مگر بر حالم اندازد زمانی نظر زان چشم مست نیم خوابش دو ابروی کماندارش ببیند که باشد با دلم پیوسته تابش اسیر بند زنجیر خودم کرد کمن...
چون صبا آورد از زلفش نسیمی روح بخش ای دل بیچاره جان را بر نسیم او ببخش قسمتی کردند روز وصل جانان را ولی محنت هجران او گفتا تو را اینست بخش از کجا آورده ای این بوی روح افزا بگو زآنک...
یارب دل محنت زده ام را خبری بخش وز دیده صاحب نظرانم نظری بخش در مصلحت دنیی و دینم نظری کن بر دشمن و بیگانه و خویشم ظفری بخش این خسته غم را به فرح مرهم دل ساز وین بی سر و پا را ز کر...