شمارهٔ ۸۱۵
دل ربود از من و در دست بلا افکندش در غم هجر خدا را که چنین مپسندش نه ز قیدش برهاند نه مرادش بدهد حیف باشد دل بیچاره چنین در بندش زان فروشد دل بیچاره به کوی غم دوست که نباشد به جهان...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دل ربود از من و در دست بلا افکندش در غم هجر خدا را که چنین مپسندش نه ز قیدش برهاند نه مرادش بدهد حیف باشد دل بیچاره چنین در بندش زان فروشد دل بیچاره به کوی غم دوست که نباشد به جهان...
نگار مهوش ما را که نیست مانندش چه بودی ار برسیدی به عهد پیوندش هوای خاطر ما چون هوای کویش کرد ز جان شد او به کمند دو زلف پابندش به ریش سینه ز دلدار مرهمی جستم نداد مرهم و بر سر نمک...
منتی نیست ز خلقم به جهان جز کرمش گر به دیده بتوان رفت دمی خاک درش گر به جانی بفروشد ز درش مشتی خاک توتیای بصرش کن تو و از جان بخرش غیر لطفش نبود هیچکسم در دو جهان همچو سروی مگر افت...
دلم بر آتشست از لعل نوشش بدان تا که بیابم پای بوسش ز من بربود صبر و هوش و آرام مسلمانان به چشم می فروشش بخورد او خون جانم را به غمزه که همچون شیر مادر باد نوشش قسم دارم بر آن چشمان...
که دید شکل هلالی چو ابروی طاقش که دید آن رخ زیبا که نیست مشتاقش کدام نرگس شهلا به چشم او ماند بنفشه نیز نباشد به بوی اخلاقش کسی که افعی زلف تو بر دلش زد نیش مگر ز لعل تو باشد نصیب ...
چند از جان کشم به دل بارت خون من خورد چشم خون خوارت گرچه آزار من به جان طلبی ما نخواهیم یک دم آزارت گر فروشی به جان غم رویت می شوم در جهان خریدارت چون سکندر به وصل آب حیات دیده مشت...
زلفت چو بنفشه پیچ و تابی دارد لعل تو چو آتشست و آبی دارد گفتم که چو چشم تو نباشد مستی گفتا که به هر گوشه خرابی دارد
نگار چابک مهروی مهوش بت سیمین عذار شوخ سرکش ز زلف تابدار و رنگ رخسار نهد هر لحظه نعل من در آتش چو زلف سرکشت جانا ازین بیش مکن حال دل ما را مشوش خوشش بادا نسیم صبحگاهی که کرد از بوی...
در باغ خرامید شبی آن بت مهوش با غمزه چون ناوک و ابروی کمانکش با قد چو سرو چمن و ساعد سیمین با تیغ جفا دلبر و از می شده سرخوش گفتا بزنم تیغ جفا بر تو و گفتم روزیش همین است ز تو جان ...
چند ز دیده خون دل بر رخ جان چکانمش چند فغان ز عشق تو تا به فلک رسانمش آتش اشتیاق تو شعله زند درون جان هر دم از آب دیدگان باز فرونشانمش ای تو چو سرو جان ما در چمن جهان خرام تا سر و ...
آه ازین شب که نیست پایانش وای دردی که نیست درمانش چون به دستم نمی فتد چه کنم شبکی شمعی از شبستانش در دماغ دلم نمی آید نکهتی گل دمی ز بستانش می زنم همچو بلبل سرمست ناله شوق در گلستا...
خوشست درد که باشد امید درمانش خوشا سری که نباشد به عشق سامانش وصال کعبه مقصود اگر طلب داری قدم مزن که نباشد حد بیابانش دلم رسید به جان و به جان رسید دلم به غیر شربت وصل تو نیست درم...
مراست درد فراقی که نیست درمانش شبیست شدت هجران که نیست پایانش مرا سریست و فدای تو کرده ام چه کنم که از بلای فراق تو نیست سامانش عظیم دور فتاده ست کعبه مقصود که نیست در همه عالم حد ...
اگرچه یاد نیاید به سالها ز منش هزار جان گرامی فدای جان و تنش منم حزین ز غم روزگار و آن دلبر فراغتی بود از حال یار ممتحنش ز جان ما رمقی بود باقی اندر تن صبا رسید و بیاورد بوی پیرهنش...
صبحدم آورد بویی سویم از پیراهنش راست گویم آب حیوان می چکد از دامنش خون ما در گردنش بود آن نگار و بس نبود طرفه اینست آن که جان گشته ست طوق گردنش روی چون ماه تو را محتاج آرایش نبود س...
گر زنم آهی بسوزم خرمنش ای مسلمانان بگویید از منش تا به حالم رحمتی آرد کنون ورنه در عشقش بگیرم دامنش چون بدیدم حسن رویش را به دل گفتم الحمدی بدم پیرامنش ای صبا گر سوی کنعان بگذری نز...
ز مهرویان بود گویا وفا خوش که نبود از نکورویان جفا خوش نسیم زلف یارم بود گویی که من بویی شنیدم از صبا خوش طبیب دردمندانی و دانی که بر دردم بود از تو دوا خوش غباری کز سر کوی تو خیزد...
تا که سرو قدت به پا برخاست دل مسکین ما ز جا برخاست در بهشت برین و باغ جهان چون تو سروی بگو کجا برخاست پای چوبینش بین که با قد تو شرم بادش بگو چرا برخاست قامتت را بدید سرو سهی در چم...
لعل لبت ای دوست زلالی دارد روی چو مهت حسن و جمالی دارد مغرور به حسن خویش زنهار مشو زان رو که همه چیز زوالی دارد
در فراقت من نکردم خواب خوش بی لبت هرگز نخوردم آب خوش غرقه گشتم در غمت دستم بگیر بحر غم را کی بود پایاب خوش در فراقت جان شیرین می دهم بنده بیچاره را دریاب خوش روی خوبت کعبه صاحب دلا...
ای دل ما را به دردت حال خوش کرده ای کار مرا پامال خوش حال من زارست در هجران تو کی تو پرسیدی مرا احوال خوش وعده وصلم دهی اما چه سود می کنی در وعده ام اهمال خوش چون الف بودم قدی در و...
بیا تا در برت گیرم چو جان خوش دهم در پای تو جانا روان خوش به چوگان دو زلفم زن که چون گوی دوم در پای اسبت سر دوان خوش بیا در گلستان تا گوشه گیریم که باشد موسم گل بوستان خوش به سوی م...
چو خندد صبحدم گل در چمن خوش نماید چون رخت در چشم من خوش به بستان تا قد رعنات دیدم به چشمم برنیامد نارون خوش نگارا تا برفتی از بر من دمم بر می نیاید از بدن خوش تن چون گل به پیراهن م...
بیا که دیده من دید دوش خوابی خوش برآمده به شب تیره آفتابی خوش به روی او نظرم خیره شد چنان دیدم که بست بر رخ چون ماه خود نقابی خوش سؤال کردم و گفتم نقاب بر مه چیست که هست میل دل من ...