شمارهٔ ۸۳۵
چرا کردی مرا از دل فراموش گرفتی دیگری جز من در آغوش نو پنداری که ما اینها ندانیم به راهت ما همه چشمیم و هم گوش نه شرط مردمی باشد نه یاری که در سختی کند یاری فراموش چه پوشانی به روی...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چرا کردی مرا از دل فراموش گرفتی دیگری جز من در آغوش نو پنداری که ما اینها ندانیم به راهت ما همه چشمیم و هم گوش نه شرط مردمی باشد نه یاری که در سختی کند یاری فراموش چه پوشانی به روی...
گرم بوسی دهی از لعل پر نوش غلامی گردم از جان حلقه در گوش که را باشد چنان چشم و لب و خد که را آن عارض و زلف و بناگوش که دیده همچو تو ماهی کله دار که دیده همچو تو سروی قباپوش مده خار...
به خوابش دیده ام زلف تو را دوش شدم زان بو بدین سان مست و مدهوش چه باشد از در من گر درآیی که بر راه تو دارم چشم و هم گوش نیم از یاد تو خالی زمانی چرا کردی به یکبارم فراموش من امشب ب...
گر شبی سوی من خسته دل افتد رایش چه تفاوت کند از رای جهان آرایش گر عنانی ز عنایت سوی ما گرداند جان فشانیم به جای سر و زر در پایش گر خرامد قد چون سرو روانت در باغ هیچ شک نیست که در د...
به جان آمد دل من از جفایش خدا را با که گویم ماجرایش من آن دستانهای او چه گویم چه ها دیدم من از جور جفایش به خاطر هجر جانم را خراشید گلی کی چیدم از باغ رضایش دلم با عشق او خو کرد عم...
صبحدم نکهت صبا برخاست مشک گویی که از خطا برخاست بوی زلفش سوی جهان آورد وز جهان بانگ مرحبا برخاست دل ما با غم رخش بنشست تا بتم از سر وفا برخاست دلم از جان گدای کوی تو شد عاقبت زار و...
ابروی کجت شکل هلالی دارد پیوسته قرار با ملالی دارد در هم کشد او هلال با من ز جفا بگریزم از او ولی خیالی دارد
بر ما گذر ار آرد در دیده کنم جایش جان در تن ما آید از قد دلارایش ایثار قدوم او جز جان چه بود ما را تا همچو درم ریزم بر قامت و بالایش جانانم اگر روزی در باغ گذار آرد صد سرو خجل گردد...
گر به جانی می فروشد وصل خویش من ندارم نیم جانی نیز بیش گر قبولش می کند قربان کنم من دریغ از وی ندارم جان خویش مرهمی نه بر دل مسکین من کز غم هجران دلی داریم ریش چون دلم ریشست در هجر...
تو جوری می کنی بر من ز حد بیش مکن زین بیش و از آهم بیندیش مرا ریشست دل از جور ایام تو هم بر ریش من جانا مزن نیش نمک از لب مزن بر ریش جانم نمک مشکل توان زد بر سر ریش بیا ای عید روی ...
نگارینا مکن بر من ستم بیش مزن زین بیش تو بر ریش من نیش ز وصلم کام دل می ده خدا را مجو زین بیشتر کام بداندیش تو خویشی بیش ازین ما را میازار که فرقی باشد از بیگانه تا خویش به ترکش چو...
آسوده نیست خاطرم از روزگار خویش پیوسته در تحیرم از کار و بار خویش دیدم جفا و غربت آن هم غریب نیست حالم ببین که چون گذرد در دیار خویش برگشته ام ز یار و سرگشته ام کنون اینش جزا بود ک...
دادم به دستت مسکین دل ریش با تو چه گویم حال دل خویش مسکین دلم شد ریش از جفایت بر ریش دارم هر لحظه صد نیش سلطان حسنی از روی لطفت رحمی بفرما بر حال درویش عید رخت را ای نور دیده جان ر...
نکهت عنبرست یا بویش مشک تاتار یا که گیسویش آنکه محراب جان دلها گشت چیست گویی دو طاق ابرویش بر رخ همچو ماه او دل من دانم آشفته است چون مویش گرچه بر ما نظر نیندازد هست جان و دو دیده ...
ای به رخت نیاز من از حد و اندازه بیش بر دل ریش ما بگو چند زنی ز غمزه نیش ریش غم تو بر دلم هست ز تیغ روز هجر دور مدار دلبرا مرهم وصل خود ز ریش مرهم وصل چون نداد لطف تو ای طبیب من بر...
به غیر سوز و گدازیم چاره نیست چو شمع نزار و زارم و گریان ز غم میانه جمع فراغتی ز من و حال زار من داری مگر نمی رسدت حال زار بنده به سمع اگرچه کرد غم هجر دوست قلع مرا نمی کند غم عشقش...
در شب تاریک هجران زار و سوزانم چو شمع او چو گل خندان و من سوزان و گریانم چو شمع با دلی پر آتشم دودم به سر بر می رود ز آتش سوداش سوزد رشته جانم چو شمع گو برآ از مشرق امید آن خورشید ...
بیا که پیک نظر می دوانم از چپ و راست که تا کجا چو تو سروی به باغ جان برخاست و یا گلی که به روی تو باشدش نسبت چگونه صحن چمن را به حسن خویش آراست بگشت گرد جهان و ندید چون رخ تو گلی و...
دل با سر زلفین تو حالی دارد وز خلق جهان جمله ملالی دارد گفتا که مپیچ با دو زلفم که دلت خواهد شب وصل من خیالی دارد
دغدغه وصل تو چون برود از دماغ کیست که از عشق تو بر دل او نیست داغ داغ غم عشق تو بر همه دلها بود لیک مزاج تو را هست ز عالم فراغ گل چو رخت کی شکفت در چمن و گلستان سرو چو قدت نرست در ...
مژده ای دادم صبا کآمد گل خوش بو به باغ با گل رویش بود از باغ و گل ما را فراغ گل دو هفته بیش نبود در سرابستان ولی حسن او و عشق من هر لحظه می گیرد بلاغ عشق بلبل با گل بستان دو هفته ب...
من نمی خواهم بجز روی تو باغ با رخت دارم ز بستان ها فراغ بی رخت عالم نمی بینم بیا در دو چشم ما تویی همچون چراغ باغ و بستانم تویی اندر جهان بی تو من بس فارغم از باغ و راغ در بهار و گ...
دل برد دلبر و به دلم برنهاد داغ دارد کنون ز حال من خسته دل فراغ بی روی دلفریب تو خون می رود دگر اندر میان چشم و دل ای چشم و ای چراغ عمری گذشت بر دلم ای عمر نازنین کز تاب اشتیاق تو ...
قدش صنوبریست روان در میان باغ دارد بر آستین ز گل و نسترن فراغ از پیش ما جدا مشو ای جان که در تنم جان جهانیان تویی ای چشم و ای چراغ از دست باد صبح نسیمی به ما فرست از زلف عنبرین که ...