شمارهٔ ۱۱۰۷
پیش چوگان جفایت صنما چون گویم قصه درد خود و جور تو را چون گویم چون طبیب از من بیچاره ملولست مدام چاره درد دل خسته چرا می جویم خبرت نیست نگارا ز غم هجرانت که به خون دل و دیده رخ جان...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
پیش چوگان جفایت صنما چون گویم قصه درد خود و جور تو را چون گویم چون طبیب از من بیچاره ملولست مدام چاره درد دل خسته چرا می جویم خبرت نیست نگارا ز غم هجرانت که به خون دل و دیده رخ جان...
از وصل دری گشا به رویم کاشفته به روی تو چو مویم گر لطف و کرم کنی توانی ور جور و جفا کنی چه گویم از باده عشق مست گردد گر کوزه گری کند سبویم بر خاک در تو ز آتش عشق رخساره به آب دیده ...
بهار آمد بیا تا خوش برآییم ز دیگر عاشقان ما بر سر آییم گل رویت یکی بلبل فراوان دو بلبل بر گلی خوشتر سراییم گل رویت چو پوشد زلف مشکین به شب نالیم و روز دیگر آییم اگر راهم نباشد در گ...
مرا غمی که ز عشق تو بر دل ریش است به شرح راست نیاید که غم از آن بیش است ز طعن دشمن بیهوده گوی بر تن من به جای هر سر مویی ز غم سری بیش است مرا ز خویش ملالست خاصه بیگانه ولی ترحم بیگ...
با دل گفتم اگر مجالی باشد یا با بت گل رخت وصالی باشد از بنده بگویش که به وصلم برسان دل گفت مگو که این محالی باشد
چو با مهر رخ او آشناییم چرا ای جان و دل از تو جداییم تو سلطانی نظر کن سوی درویش چو در کوی وصال تو گداییم نه مرد عشق بازار تو بودیم چگونه با فراق تو برآییم به خاک آستانت تشنه جانیم ...
سرگشته در این عرصه ایام چو ماییم فرزین صفت ای شاه به کوی تو گداییم دردیست مرا در دل بیچاره و عمریست تا از رخ جان پرورت ای دوست جداییم هستی تو طبیب دل پر درد ضعیفم از لطف جهان بخش ت...
نگارا از تو دور آخر چراییم تو را ماییم و ما آخر که راییم سعادت گر دهد یاری به وصلت همان به کز در عشرت درآییم بگو ای نور چشمم تا که رایی ز روی بندگی چون ما توراییم نظر فرما ز روی لط...
در بادیه هجر تو سرگشته چو گوییم ما شرح جفاهای تو ای دوست چه گوییم بر باد صبا گرچه بدادی تو وفایم ساکن شده بر خاک درت بر سر کوییم بر دل غم هجران توام کوه گرانست بر روی چو خورشید تو ...
به جان آمد دل از هجر حبیبان ندارد طاقت جور رقیبان ز عشق تو مرا دردیست در دل نمی دانند درمانش طبیبان نمی پرسی ز حال زارم آخر نمی گویی شبی مسکین غریبان چه خوش باشد شبی تا روز در باغ ...
از درد منال ای دل چون نیست تو را درمان هر درد بود در دل درد تو بود بر جان هستی تو طبیب دل با کس نتوانم گفت تو جانی و جان از دل چون درد کند پنهان یا چاره دردم کن از وصل شبی جانا یا ...
به خدایی که جز او نیست خداوند جهان که مرا عشق تو شد در همه دم همدم جان هر سحر بهر وصالت به دعا می گویم که الهی تو مرا زود به مقصود رسان همدمی نیست بجز غصه مرا روز فراق چاره ای نیست...
تویی لیلی تویی لیلی تویی درد مرا درمان منم مجنون منم مجنون منم مجنون سرگردان تویی شیرین به عهد خسرو پرویز بنشسته منم فرهاد کوه افکن به بادم رفته شیرین جان تویی شیرین تویی شیرین توی...
بی کنارت در میان خونم ای نازک میان زین میان تا چند باشم از کنارت بر کران آن سعادت کو که گیرم یک زمانت در کنار وآن عنایت کو که با من یک دم آیی در میان گر فتد بر چشم من چشم تو ای چشم...
بار هجرت بر دلم باریست باری بس گران درد عشقت هست بر جان جهانی بیکران صبر فرمایی مرا در عاشقی ای دیده ام صبر از روی دلارای تو ای جان چون توان چون به باد عشق بردادی ز خاکم ذره ها روی...
بصرم دیده جهان بین است که رخش مایه دل و دین است وصف رویش چگونه بتوان گفت هرچه گویم هزار چندین است آنچه گویند در حبیبان نیست گر نباشم غلط مگر این است مایه روح در سبک روحیست لیک با م...
چشمت به کرشمه بین که جان می بخشد مستست و به یک لحظه جهان می بخشد دل را ز من خسته مسکین بربود و آنگاه به ابروش روان می بخشد
صبا برو تو پیامی ز من به یار رسان غم فراق چو دانی به غمگسار رسان سلام و پرسش بی حد به اشتیاق تمام ازین کمینه خاکی بدان نگار رسان تو شرح حال من خسته دل نکو دانی ز روی لطف خدا را بدا...
ای صبا نیست به عالم چو قدش سرو روان تو برو وز من خاکیش سلامی برسان چون سلامش برسانی ز من خسته بگو که مرا از غم ایام فراقت برهان یا رب آن شب چه شبی باشد و آن روز چه روز که درآید ز د...
قدم نه شاهباز ما دمی در کوی درویشان نظر کن یک زمان از لطف آخر سوی درویشان شدم درویش راه تو رهم بگشا به کوی خود که بادی می وزد بس خوش دلا از کوی درویشان نگار چابک دلبر به زلف همچو چ...
ای سخت گمان سست پیمان تا چند زنی مرا به پیکان از تیر جفا دلم بخستی جز مرهم وصل نیست درمان ای سرو روان و مونس دل بازآ ز درم دمی خرامان پیراهن صبر را کنم چاک هر شب ز غم تو تا گریبان ...
چشم و ابرویی که او دارد که دارد در جهان کس میندازد بدین شیوه چنین تیر از کمان نرگس از شرم دو چشمش سر فکنده در چمن گل چو رنگ روی او کی بشکفد در بوستان سرو اگر بالای او بیند به رعنای...
سری دارم فدای پای جانان چگونه سرکشم از رای جانان خدا را ای صبا نزد من آور نسیم زلف روح افزای جانان که تا جانم برآساید ز بویش ز دست هجر جان فرسای جانان گر او را هست دیگر کس به جایم ...
صبا شاد آمدی از کوی جانان چه داری راست گوی از بوی جانان عبیر و عنبر ساراست گویی نسیم طره گیسوی جانان خوش آوردی که جانم تازه کردی به بوی دلپذیر از کوی جانان برو بادا ز من در گردنت ب...