شمارهٔ ۸۷۵
چو بودی گر وفا بودی در آن دل نه دل خوانم ورا کاو هست قاتل قتیل عشق او گشتم خدا را چو جان در سر کنم آنک چه حاصل فراقت پیش ما آسان نباشد که کار عاشقی کاریست مشکل نظر بازان درین صورت ...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چو بودی گر وفا بودی در آن دل نه دل خوانم ورا کاو هست قاتل قتیل عشق او گشتم خدا را چو جان در سر کنم آنک چه حاصل فراقت پیش ما آسان نباشد که کار عاشقی کاریست مشکل نظر بازان درین صورت ...
رفتی و در غم تو بماندم فگار دل بازآی تا کنیم به پایت نثار دل آخر نگاه دار دل خستگان هجر شاید که آید آخر کارت به کار دل چون جان به لب رسید ز دست جفای چرخ برکندم از نگار خود و از دیا...
من نمی یابم دوای درد دل با که گویم ماجرای درد دل درد دل گر باشد از عشقت دوا می کشم از جان بلای درد دل از طبیب دل دوایی خواستم گفت می دانم دوای درد دل از لب و رخسار خود کردم دوا گلش...
جهان خرم و ما چنین تنگدل ز جور بتی مهوش سنگدل اگر هست چشم خوش او خمار مرا او گرفته ست در چنگ دل مرا میل بر صلح و در وصل دوست ورا صلح بر هجر و بر جنگ دل چو مطرب زند راه وصلش ز جان ب...
مراست از دو جهان مهر دوست حاصل دل جزین چه هست مرا در جهان مداخل دل بیا که گر همه عالم شوند دشمن جان به دوستی که نشستی تو در مقابل دل خیال بود مرا کز تو برخورم شبها زنیم خنده گهی بر...
بر منت ای دل و دین این همه بیداد چراست و این همه جور و جفا راست بگو تا ز چه خاست دل من خواست که تا شرح غمت عرضه دهد چه کنم با که بگویم مگر این کار صباست تا کند حال دلم عرضه بدان سن...
در هجر خودم نعره زنان می دارد خوناب ز دیده ام روان می دارد جانا نه گناه این دل سنگین است بخت بد من مرا بدین می دارد
چون ندادم آن ستمگر کام دل تا به کی باشم چنین در دام دل روی بنما با همه جور و جفا تا شود یک لحظه ام آرام دل ای صبا از روی دلداری ببر پیش آن جان و جهان پیغام دل گو من از دست فراقت سو...
روی تو شد صبح جان زلف تو شد شام دل شام نگویم ورا هست کنون دام دل کام دلم تلخ شد از شب هجران او آن بت دلجو نداد یک نفسم کام دل سنگ جفایت مزن بر دل مسکین من تا ز غم هجر تو بشکندم جام...
آسان نمی شود شب وصلم به کام دل مشکل که نیست بی رخ یارم نظام دل ای باد صبحدم نتوانی ز روی لطف کز پیش ما به دوست رسانی سلام دل از ما سلام و پرسش بی حد و بی شمار دانی که چیست پیش نگار...
من با خط و خال او تا آنکه ببستم دل آن دلبر هر جایی چون زلف شکستم دل برخاست به جور ما آن چشم سیه سرخوش در زلف سیه کارش فی الحال ببستم دل از خوردن غم جانا آمد به دهانم جان بنوازم ازی...
ای خیال روی تو سلطان دل خود چه جوری می کند بر جان دل هجر رویت خون گشاد از چشم جان دیده بیچاره شد مهمان دل دردم از حد رفت ای دلبر مگر لعل جان بخشت کند درمان دل عرض و نام و ننگ من بر...
ای جهان تا کی بری فرمان دل تا به کی آتش زنی در جان دل من نمی دانم نگارا چون کنم در غم هجران تو درمان دل دیده نگشادم به روی هیچکس تا خیال دوست شد مهمان دل ای عزیز من مرا بر باد رفت ...
ز درد فراقت من خسته دل همیشه به روی توام بسته دل دو دیده نگارا ز جان بسته ام به طاق دو ابروت پیوسته دل دهان تو چون پسته و لب چو قند ز جان بسته ام من درین پسته دل تویی فارغ از حال ز...
ای دیده جان جهان در شست زلفت بسته دل محراب ابروی تو را از جان شده پیوسته دل از دست جوری کز غمت بر خاطر محزون رسید گفتم مگر در عشق تو یک دم شود آهسته دل لیکن غلط کردم دوای درد عشقت ...
من فدا کردم سر اندر پای دل چون کنم زین به وفا بر جای دل در ازل خیاط عشقم دوخته ست جامه حسن تو بر بالای دل رای دل بر وصل روح افزای تست من نمی یارم گذشت از رای دل بی سواد آن دو زلف ع...
دردم ز حد گذشت و ندارم دوای دل از وصل ساز چاره دوایی برای دل شد خان و مان این دل بیچاره ام سیاه تا گشت شست زلف تو جانا سرای دل آنچه من از برای دل خسته می کشم آخر بگو که با که بگویم...
چه جان باشد که جانانش نه پیداست چه سر باشد که سامانش نه پیداست چه عیدی باشد آخر در جهان نو چو جان من که قربانش نه پیداست خیال روی تو در دیده من چنان آمد که مهمانش نه پیداست مرا درد...
ما را غم هجرت نگران می دارد سرگشته مرا گرد جهان می دارد آخر ز چه رو آن بت دلخواه مرا پیوسته مرا گرد جهان می دارد
تا چند حال ما را آشفته داری ای دل از زلف خوبرویان در بند و در سلاسل تا چند باشم از غم شوریده حال و بی دل تا چند باشی ای جان از حال بنده غافل دل را ز دست دادم بی فکر الله الله افتد ...
بگو تا کی چنین دربندی ای دل چو از عشقش نداری هیچ حاصل دلم در شست زلفت گشت پابند بگو آخر چه شاید کرد با دل دل ما را نصیحت کی کند سود چنین حالی نگوید هیچ عاقل دل و جان هر دو در قید ت...
من بی دل چه کنم پیش که گویم غم دل که ز عشق تو بجز غصه ندارم حاصل ای صبا حال دل من بر دلدار بگوی که جهانی ز غم عشق تو شد لایعقل غافل از یاد تو یک لحظه نیم تا دانی زینهار از من دلخست...
تا جای گرفته ای تو در دل کار دل خسته گشت مشکل خالی ز تو نیستم زمانی تا چند شوی ز بنده غافل جز بندگیت هوس ندارم هستم به گناه خویش قایل تا چند شوم قتیل عشقت فریادکنان ز دست قاتل دیوا...
مرا عشقت نه امروزست در دل که مهرت را سرشته ستند با گل تو نیز ای بی وفا نامهربان یار مباش آخر ز حال بنده غافل دل دیوانه گفتا ترک او کن به ترک جان بگوید هیچ عاقل مرا سهلست پیش دوست م...