شمارهٔ ۸۹۵
ای برده آتش رخ تو آب و رنگ گل با روی تو چرا بودم راه سوی گل با نکهت دو زلف تو عنبر چه می کنم با روی تو کجا برم ای دوست بوی گل زان رو که نیست در گل خوش بو وفا بسی عیبی بود عظیم چنین...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ای برده آتش رخ تو آب و رنگ گل با روی تو چرا بودم راه سوی گل با نکهت دو زلف تو عنبر چه می کنم با روی تو کجا برم ای دوست بوی گل زان رو که نیست در گل خوش بو وفا بسی عیبی بود عظیم چنین...
تا کی کنم ای دوست به درد تو تحمل دریاب دلم را و مکن بیش تعلل رحمی کن و بر حال من خسته ببخشای تا چند کنی بر من سرگشته تطاول چندم به سر خار جفا دل بخراشی ای گل چه زیان باشدت از صحبت ...
آن مرغ که بود زیرکش نام افتاده به هر دو پای در دام در بند بلا فتاد از آغاز تا خود به کجا رسد سرانجام آیا تو کجا و ما کجاییم دردا که به هرزه رفت ایام ترسم که ز جور تو برآید ناگاه به...
به زلف سرکش شوریده چون شام کشیده ست او جهانی را در آن دام به روی چون صبوح باده نوشان مسلمانان که دیده صبح با شام ندیده نوشی از لعل لبانت ز صبرم در فراقت تلخ شد کام مر آرام دل وصل ت...
برنمی آید مرا زان لعل جان افزای کام وز شراب عشق او چون چشم او مستم مدام چون صراحی می رود خون دلم از جور یار دایما سرگشته ام در مجلس او همچو جام می پزم سودای زلف یار در دیگ هوس عقل ...
مستغرق بحر غم عشقیم نگارا خود حال نپرسی که چه شد غرقه ما را ای دوست به فریاد دل خسته ما رس بفرست نوایی من بی برگ و نوا را ای نور دو چشمم به غلط وعده وفا کن تا چند تحمل بتوان کرد جف...
دلبرا به زین توقع بود بر الطاف تو از جهانت برگزیدم یار خود پنداشتم چون ز بستان امیدت خار امیدم دمید لاجرم نومید گشتم بوستان بگذاشتم
خواهم شبکی روی تو اندر مهتاب تا از رخ خود نبینی اندر مه تاب تاب است در آن زلف مسلسل باری چون می تابی دو زلفت اندر مهتاب
کرده ست مرا بی سر و بی سامان بخت یارب که مباد هیچکس ویران بخت من زار همی گریم و خوش می گویم ای همنفسان دریغ آن سلطان بخت
خوشا بادی که از کوی تو برخاست کز او بوی سر زلف تو پیداست سواد رنگ رخسار تو آورد ز رنگ و بو چمن دیگر بیاراست سهی سرو چمن از پای بنشست چو شمشاد قدش بر پای برخاست چو ماه چارده روی تو ...
ما را غم عشق تو زبون می دارد چشمت دل ما را به فسون می دارد زلف کجت ای نگار ما را به چه روی دایم چو بنفشه سرنگون می دارد
ای رخت همچو صبح و زلف چو شام نیست بی روی تو مرا آرام سرو نازا گذر کن اندر باغ تا کنم پیش قامت تو قیام راست گفتم به سرو بستانی لاف بالا شده ست بر تو حرام با وجود قدش تو را نرسد سرکش...
به چشم و ابروی شوخ ای دلارام ببردی از دلم یکباره آرام تو طعم درد هجر آن روز دانی که نوشی جرعه ای خوناب از این جام به شست زلف تو پابند گشته نمی دانم که چون باشد سرانجام خبر داری نگا...
چه خوش باشد شراب وصل در جام به کام دل نشستن با دلارام مرا کام دل از هجر تو تلخست بده کامم که شیرین گرددم کام کسی کز آتش عشق نگاری نگردد پخته در عالم زهی خام طمع در وصل او بستن محال...
ای سرو ناز رسته دمی سوی ما خرام تا از هوای قد تو یابیم احتشام گر بگذری به سوی چمن سرو و نارون افتد به پیش قامت زیبات در خرام مرغ دل ضعیف مرا بال و پر بسوخت ای نور هر دو دیده ز اندی...
نمی بیند دلم از یار خود کام فغان از دور جور چرخ خودکام مزاجش توسن و بدخوی و تندست که در عالم نشد با هیچکس رام ز جورش هست بر جای گلم خار به جای باده ام زهرست در کام نکرد آخر جهان با...
چون تو را گشتم ز جان و دل غلام من ز جان گویم فلک بادت به کام باد کامت از جهان حاصل ولی میل دل بادا تو را بر ما مدام این همه آتش که در جان منست سخت مشکل می شود سودای خام چون صراحی د...
یک نظر گر می کنی بر حال ما ما را تمام هم عنایت کرد باید بر من ای ماه تمام چشم بختم ز انتظارت گشت چون دریای خون برنیاید خاطرم را زان لب شیرینت کام تا به کی داری روا جانا که رود خون ...
قرار برد ز دل زلف بی قرار توام نظر به حال جهان کن که بی قرار توام ز تشنگی به لب آمد عزیز جان چه کنم که در فراق لب لعل آبدار توام اگر چو سرو روان سر کشی ز ما چه عجب از آن که در ره ع...
تا که من نرد وفا با رخ تو باخته ام مهره مهر تو در طاس غم انداخته ام بار هجران تو بر جان من امروزی نیست با غم عشق تو عمریست که درساخته ام همچو پروانه سرگشته به شمع رخ دوست بی تکلف د...
سالها تا ز غم عشق رخت سوخته ام دیده را غیر رخت از دو جهان دوخته ام درس مهر تو ز جان و دلم ای مایه روح پیش استاد غم عشق تو آموخته ام با همه سوز دل و آب دو چشم ای دیده غیر درد غم هجر...
آن باد بهار بین که برخاست دیگر چمن جهان بیاراست از بانگ تذرو و کبک و دستان بنگر که به بوستان چه غوغاست از باد بهار گل بخندید بلبل به زبان حال گویاست کای گل به چمن چه رنگ و بویست و ...
رنگ رخ تو از رخ گل رنگ ببرد لعلت سبق از باده گلرنگ ببرد چون باد صبا رنگرزی کرد به باغ گل چهره نمود و دل او رنگ ببرد
من که با خاک درت خون دل آمیخته ام خون دل را ز ره دیده فرو ریخته ام به امیدی که مگر سیم وصالت یابم خاک کوی تو به سرپنجه جان بیخته ام سرزنش چند کنندم که من خسته روان روز و شب حلقه صف...