شمارهٔ ۹۵۱
از آن زمان که من آن روی چون قمر دیدم دل ضعیف خود از عشق بی خبر دیدم حلاوتی که در آن چهره نگارین است قسم به جان تو در ماه و خور اگر دیدم ز خون دل رقمی از سرشک چون سیماب ز درد عشق تو...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
از آن زمان که من آن روی چون قمر دیدم دل ضعیف خود از عشق بی خبر دیدم حلاوتی که در آن چهره نگارین است قسم به جان تو در ماه و خور اگر دیدم ز خون دل رقمی از سرشک چون سیماب ز درد عشق تو...
دوش رویش به خواب می دیدم روشنش همچو آب می دیدم در شب تار محنت هجران چشمه آفتاب می دیدم شکر معبود کردمی که رخش یک زمان بی نقاب می دیدم آن دو چشمان همچو نرگس او نیک مست و خراب می دید...
بیمست که از دست تو فریاد برآرم یا روی ز جور تو به ملکی دگر آرم تا کی ز جفاهای تو ای شوخ ستمگر از دیده من غمزده خون جگر آرم هرچند که از غمزه دلدوز زنی تیر بیچاره من خسته ز جانت سپر ...
من امشب با سر زلفش سر و کاری عجب دارم اگر دستم بود بر وی ز شستش دست نگذارم توی فارغ نمی دانم ز حال من چرا باری من بیچاره در هجران ز دیده خون دل بارم چو صد بارم بیازردی به تیغ هجر خ...
باد صبا خدا را بگذر سوی نگارم عمری بگو به سختی در هجر می گذارم گر باز حال زارم پرسد ز تو خدا را با او بگو که تا کی داری در انتظارم فریاد من به کیوان برشد ز دست هجرت رحمی بکن به حال...
نگارا از فراقت سخت زارم به سختی روزگاری می گذارم نه خور دارم نه خواب از عشق رویت چو زلف تو پریشان روزگارم چو ابروی توام پیوسته در خم چو چشمان تو در عین خمارم ز خاک کوی هجران آخر ای...
تو می دانی که جز تو کس ندارم بدین امید روزی می گذارم نمی دانم چرا چون زلف خوبان مسلمانان پریشان روزگارم دل از دستم برفت اندر فراقش شبی نگرفت دست دل نگارم مرا بر دل ز هجران بار بسیا...
ز هجر روی تو یارا به کام اغیارم روا مدار که از دیده خون دل بارم به بوی وصل تو عمریست تا من مسکین به جان تو که درین آرزو گرفتارم مرا سریست که در پای عشقت اندازم به دست آورمت بخت اگر...
در حسرت روی آن نگارم خون جگر از دو دیده بارم پایم به غم زمانه در بند از دست برفت کار و بارم از دست جفای چرخ باری آشفته چو زلف آن نگارم جانم به لب آمد از فراقش روزی ز غمش هزار بارم ...
ز هوای سر زلف تو دلم پر سوداست وز خیال رخ تو دیده جان خون پیماست هوس وصل تو دارد دل سرگشته من سر در این سر شود ای دوست که اندیشه ماست زلفت از باد هوا زود پریشان گردد سر سبک دارد از...
گفتم که جهان مگر وفا خواهد کرد دردیست مرا و او دوا خواهد کرد در چرخ فلک نگر که در هفته و ماه ای دیده چه ها کرد و چه ها خواهد کرد
من به لطفت امید می دارم مگر از غم کنی سبکبارم چون ندارم بجز تو کس به جهان ضایع از لطف خویش مگذارم ماه من جلوه داد در چشمم اوست یا خود خیال پندارم دل به جان آمد ای مسلمانان از جفای ...
از شب هجر تو ای دوست شکایت دارم آرزوی رخ زیبات به غایت دارم جان شیرین به فدای شب وصلت کردم وین زمان از کرمت چشم عنایت دارم شب و روز و گه و بیگه به خیال رخ تو بجز اوصاف جمالت چه حکا...
دلبرا آرزوی دیدن رویت دارم روز و شب فکر هوای سر کویت دارم گرچه از شوق کنارت به خیال تو مدام دل به مهرت گرو و دیده به سویت دارم تا به کی کار من خسته پریشان داری رحم کن رحم که دل در ...
نگاری چابک و دلبند دارم دل و جان در غمش در بند دارم به امید وصال آن گل اندام دل بیچاره را خرسند دارم دو دیده بر سر راه وصالت بگو ای نور دیده چند دارم ز رخسار و لب عاشق فریبت به درد...
دلا من آرزوی یار دارم هوای کوی آن دلدار دارم بتم گرچه ره دیدار دربست هنوز اندیشه دیدار دارم اگرچه چشم بختم ماند در خواب دو دیده در غمش بیدار دارم نه در هجرش شکیبایی توانم نه با درد...
امشب سر وصل یار دارم کز هجر دلی فگار دارم سرمست دو چشم آن نگارین وز باده او خمار دارم وز خون دو دیده در غم او بر دست جهان نگار دارم در پای خیال او ز دیده هر لحظه بسی نثار دارم بارم...
نه در عالم کسی غمخوار دارم نه جز لطف تو استظهار دارم به لطف خویش بردارم ز دل بار که از هجرانت بر دل بار دارم نظر کن بر من و بر حال زارم که بر خاطر بسی آزار دارم مرانم از در لطفت خد...
مهر رویش میان جان دارم راز او تا به کی نهان دارم در فراق رخ تو از دیده چند خون جگر روان دارم خود نگویی که از جفا تا کی بر سر کوی تو فغان دارم گرچه کردی کناره از سر ما دل و جان با ت...
چه دهم شرح که از غصه چه بر جان دارم یا چه اندوه دل از فرقت جانان دارم چون مرا نیست ز هجر تو خلاصی پیدا چند حال دل خود را ز تو پنهان دارم خبرت نیست ز احوال من شوریده که دل از غصه هج...
باز در سر هوس روی نگاری دارم نه به شب خواب و نه در روز قرای دارم بارها با تو دلم گفت که عمریست که من بر دل از حسرت دیدار تو باری دارم باده لعل لبت کرد مرا مست و هنوز در سر از غمزه ...
آن نگار بی وفا گر یار ماست از چه رو پیوسته در آزار ماست او ز ما بیزار خوش در خواب صبح در خیالش دیده بیدار ماست ما تو را دلدار خود پنداشتیم این همه اندیشه از پندار ماست پیش تو اقرار...
گل رفت وداع گل ز جان باید کرد از خلق جهان مرا نهان باید کرد کنجی و کتابی و نگار و لب جام درخور چو چنین است چنان باید کرد
من به بوی سر زلفت نگرانی دارم با لب لعل تو آمیزش جانی دارم حال دل با همه کس راست نمی یارم گفت زآنکه با گوش تو من راز نهانی دارم سر فرو ناورم ای دوست به کون و به مکان زآنکه از لطف خ...