شمارهٔ ۹۷۱
بیا کز درد دوری بی قرارم به هجران بیش از این طاقت ندارم نپرسی حال زار من که چونی که عمری بی رخت چون می گذارم بتا دانم که تو طاقت نیاری یقین گر بشنوی زاری نزارم غذای جان بجز خون جگر...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بیا کز درد دوری بی قرارم به هجران بیش از این طاقت ندارم نپرسی حال زار من که چونی که عمری بی رخت چون می گذارم بتا دانم که تو طاقت نیاری یقین گر بشنوی زاری نزارم غذای جان بجز خون جگر...
در عشق تو جز رنگ رخ زرد ندارم جز آه جگرسوز و دم سرد ندارم درد غم هجران تو بر جان جهانست بخشای که من طاقت این درد ندارم بنواز به وصلم شبکی ای بت مهروی زین بیش غم هجر تو درخورد ندارم...
ای دوست نظر کن ز سر لطف به کارم چون در دو جهان غیر تو امید ندارم گر بی تو برندم به بهشت ای بت دلخواه در هر دو جهان ناله و فریاد برآرم در خاطرم اینست که در عشق تو جانا تا سر بودم دس...
به عالم غیر تو دلبر ندارم بجز لطفت کسی دیگر ندارم گرم چرخ فلک همدست باشد من از خاک درت سر برندارم بجز بوی سر زلفت نگارا در این شبهای غم رهبر ندارم اگر عالم همه خورشید رویند بجز مهر...
به دوران وصالت غم ندارم به ریش هجر تو مرهم ندارم مسلمانان به درد روز هجران گرفتارم ولی همدم ندارم که گوید حال زارم با تو هم باد که در عالم جز او محرم ندارم چنان مستغرق دریای عشقم ک...
دلا صبر از رخ جانان ندارم به عشق او سر و سامان ندارم صبا از من پیامی بر بر یار کزین پس طاقت هجران ندارم بود مشکل مرا درد فراقت تو دانی بر دلم آسان ندارم مسلمانان به درد عشق جانان ت...
ندارم بی تو برگ جان ندارم غم عشق تو را پنهان ندارم خبر داری که در شبهای تاری به درد عشق تو درمان ندارم غم تو آتشی در جان ما زد بگو چون ناله و افغان ندارم اگر عالم سراسر حور باشد بج...
به عالم غیر تو یاری ندارم بجز عشق رخت کاری ندارم تو را گر هست بر جایم بسی یار به جانت من کسی باری ندارم به کوی تو سگان را هست باری چرا ای دوست من باری ندارم خداوند منی من بنده فرما...
منم کاندر جهان یاری ندارم بجز هجران تو کاری ندارم غم هجران مرا یاریست محرم که غیر از لطف او یاری ندارم به کوی او سگان را هست باری من دلسوخته باری ندارم غمت چون کوه و مسکین تن چو کا...
آن سرو ناز رسته که اندر کنار ماست سر بر فلک کشیده و فارغ ز کار ماست پای دلم چو سرو فروشد به خاک مهر دستی که دستگیر نباشد نگار ماست در ما نظر فکن ز سر مهر کز غمت بنگر که خون دیده و ...
ای سرو چمن چیده ز بالای تو درد نسبت به قد و قامت تو سرو که کرد دامن تو میالای به خون دل ما تا از من خاکی ننشیند به تو گرد
صبا بگذر شبی در کوی یارم پیام من ببر سوی نگارم بگو ای نور چشم من شب و روز بجز عشق رخت کاری ندارم فراموشم اگرچه کرده ای لیک مباد آن دم که بی یادت گذارم به جان تو که بی دیدار رویت چو...
چشم بینایی بده تا روی جانان بنگرم پایمردی ده مرا تا راه عشقش بسپرم من چو گشتم در جهان سرگشته اندر کوی تو یک نظر در حال من کن آخر از روی کرم ای صبا سوی من آور یک نسیم از کوی دوست کز...
جانا ز دست عشق تو فرسوده خاطرم گر دورم از نظر به دل و جانت حاضرم منظور من تویی به جهان ای جهان جان وز دیده بر جمال تو ای دوست ناظرم چون من کسی ندید خریدار در جهان جان می فروشم و غم...
گر من ز دست هجر تو آهی برآورم یا شمه ای ز جور تو در خاطر آورم وز صد هزار درد که بر دل نهاده ای زان صد یکی اگر به عبارت درآورم خون از دل فلک بچکد از عنای من فریاد در نهاد فلک و اختر...
تا روی همچو ماه تو رفت از برابرم جانا به جان تو که نه خوابست و نه خورم نه صبر آنکه بی تو نشینم به خلوتی نه بخت آنکه من ز وصال تو برخورم دل را ربودی از من مسکین مبتلا تا کی چو سرو ر...
تا من از صحبت تو مهجورم خسته و ناتوان و رنجورم تا برفتی ز پیش دیده ما ای بت دلفریب منظورم بی رخ تو جهان نمی بینم برده ای از دو دیدگان نورم از دو زلف تو بس پریشانم از دو چشم تو مست ...
بیا جانا که جانت را بمیرم وگر میرم به جان منت پذیرم اگر بر خاکم افتد سایه تو برآرم دست و دامانت بگیرم دل از هجران به جان آمد که از جان گزیرم هست و از تو ناگزیرم خلاص من مجویید ای ر...
مگر لطف تو باشد دستگیرم ز پای افتادم آخر دست گیرم اگرچه لایق حلقه نباشم خداوندا به فضلت درپذیرم منم مجرم ولیکن وای بر من اگر لطفت نباشد دستگیرم مسلمانان به راه کعبه وصل بود خار مغی...
به لطف ای دوست باری دست گیرم که جز لطفت نباشد دستگیرم نباشد در دو چشمت جز خیالم بجز فکرت نباشد در ضمیرم ز جان باشد گزیرم گاه و ناگاه ولی از روی جانان ناگزیرم صبا بویی ز زلف یارم آو...
بر نور شمع رویت پروانه حقیرم بر آتش جمالت تا کی چنین بمیرم تا کی مرا بسوزی بر آتش فراقت از دولت وصالت یک لحظه دست گیرم پروانه ای بر آتش ناچار می بسوزم چون از جمال رویت ای دوست ناگز...
بوی شکنج زلف تو تا در دماغ ماست روی چو آفتاب تو چشم و چراغ ماست بی روی جان فزای تو جنت چه می کنم گلخن به روی خوب تو بستان و باغ ماست زلفش شبی گرفتم و زان لحظه تا کنون از بوی زلف دو...
عشق تو که در جهان همه بازی کرد پیوسته به مقصود سیه بازی کرد قد تو که بر سرو چمن طعنه زند زان روی به بوستان سرافرازی کرد
بیا ای سرو ناز من روان تا در برت گیرم گهی دست تو را گیرم گهی در پای تو میرم اگر کامم به ناکامی رسانی از شب وصلم به روز حشر برخیزم به حسرت دامنت گیرم طبیب من چو دردم دید در دم گفت ب...