شمارهٔ ۱۱۴۷
بیا و دیده جانم به وصل بینا کن به بوی زلف خودم دلبرا توانا کن به روی چون گلت ای گلعذار سیم اندام زبان بلبل جان را به طبع گویا کن چو بسته ام دل خود را به زلف سرکش تو دری ز وصل نگارا...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بیا و دیده جانم به وصل بینا کن به بوی زلف خودم دلبرا توانا کن به روی چون گلت ای گلعذار سیم اندام زبان بلبل جان را به طبع گویا کن چو بسته ام دل خود را به زلف سرکش تو دری ز وصل نگارا...
بیا ای سرو جان من کنار چشم ما جا کن وگر در چشمه ننشینی درون جان تو مأوا کن ز حد بردی جفا بر من نمی پرسی شبی حالم که گفتت اینچنین جانا جفا چندین تو بر ما کن تو تا کی بسته ای بر ما د...
نگارا رحمتی بر حال ما کن غم هجران ز جان ما جدا کن زبانم نیست از ذکر تو خالی مرا کامی ز لعل خود روا کن دلم پر درد هجرانست باری ز وصل خویشتن ما را دوا کن بیا تا یک زمانک خوش برانیم ز...
آن سرو بین که بر لب جوی ایستاده است وآن زلف بین که بر رخ چون مه نهاده است آن غمزه بین که بسته ره خواب ما به سحر و ابرو نگر که شست کمان را گشاده است تا مرغ جان ز پای درآید حذر بکن ا...
چون ماه رخش تمام پیراسته شد خلقش به جهان ز جان و دل خواسته شد چون وسمه بر ابروان دلبند نهاد گل بود به سبزه نیز آراسته شد
دل ضعیف مرا در دو زلف خود جا کن نشیمنیش خدا را به زلف شیدا کن طبیب گشت ملول از من ضعیف نحیف بیا و یک دمش از وصل خود مداوا کن دلم به دست جفا دادی و نبخشودی به عذرهای گذشته یکی مدارا...
ز لطفت یک نظر در حال ما کن ز وصلت درد دوری را دوا کن جفا تا کی کنی بر من نگارا به رغم دشمنان روزی وفا کن بیا بنشین زمانی بر دو چشمم به جان تو که ترک ماجرا کن از آن لعل لب شیرین چون...
سهی سروا گذاری سوی ما کن امید ناامیدی را روا کن به جان آمد دلم از درد دوری بیا درد دل ما را دوا کن جفا تا کی کنی بر من نگارا خلاف رای خود روزی وفا کن ز روی لطف و یاری رحمت آور بدین...
بیا دردم به وصل خود دوا کن ز لعلت کام جان ما روا کن به وصلم وعده بسیار دادی یکی زان وعده ها آخر وفا کن خلاف بی وفایی کز تو دیدم وفا داری کن و ترک جفا کن مکن بیگانگی با ما ازین بیش ...
درد دل ما را ز کرم باز دوا کن کامی ز لب لعل خودم زود روا کن تا چند دهی وعده چو ابروی خودم کج چون قامت خود راست شبی وعده وفا کن من مهر تو ورزم تو خوری خون دل من زنهار که این خوی بد ...
ای نور دیده یک شبی ما را ز وصلت شاد کن وز بند روز هجر خود یک دم مرا آزاد کن کاشانه جان من غمگین خرابست از غمت بازآ به عدل وصل خود کل جهان آباد کن دل بردی از دستم ولی افکندی اش در پ...
از شب وصلت دل ما شاد کن یک دمک آشفته دلان یاد کن داد دلم چون ندهی دلبرا کیست که گفت این همه بیداد کن بنده ز جانت شده ام رایگان بهر خدا از غمم آزاد کن بلبل جان وقت گل آمد خموش از چه...
خداوندا به حال ما نظر کن ز حال نیک و بد ما را خبر کن ز لطف خویشتن بنواز ما را هوای شور و شر از سر به در کن رهی گم کرده ام در ظلمت شب به بوی زلف خویشم راهبر کن نظر بر حال زارم چون ن...
نگارا بر من مسکین نظر کن ز آب چشم مظلومان حذر کن الا ای باد صبح ار می توانی نگارم را ز حال ما خبر کن بگو ای سرو ناز بوستانی ز لطفت یک زمان بر ما گذر کن دلا در دام عشق او اسیری مراد...
دمی در کوی درویشان گذر کن به حال زار مسکینان نظر کن اگرچه سرو نازی بر لب جوی دمی ناز ای پسر از سر به در کن دلا در پیش آن ابرو و غمزه دل و جان جهانی را سپر کن شبی در کلبه احزان گر آ...
جانا دو ابروی تو هلالی خمیده است چون آن هلال دیده عقلم ندیده است از حد مبر جفا و بیندیش از وفا زان رو که خار جور تو در جان خلیده است دانی که حال زار من خسته دل چه شد جانم به لب ز د...
تا شاهد حسن گل به بازار آمد جان من بیچاره خریدار آمد با شهد لبش نکرده ام یاد شکر تا طوطی لعل او به گفتار آمد
یک لحظه به سوی ما گذر کن وز لطف به حال من نظر کن آزار دلم مجوی ازین بیش از آه چو آتشم حذر کن این تندی و تیزی ای جفا جوی از بهر خدا ز سر به در کن چون خاک ره تو گشتم از جان چون سرو س...
این خراب آباد دل معمور کن ماتم هجران به وصلت سور کن جرعه ای لعلش بنوش و مست شو همچو نرگس چشم خود مخمور کن پشت کن بر گفت و گوی مدعی روی بر روی بت منظور کن صورت اخلاص من پوشیده نیست ...
برآ به بام و رخت همچو شمع خاور کن ز آفتاب رخت عالمی منور کن ز حلقه دهنت چرخ حلقه در گوشست بیا به لطف و فصاحت جهان مسخر کن شبی به کلبه احزان ما درآی از لطف دماغ جان من از لطف خود مع...
تا به کی این در زنم در باز کن با وصالت یک دمم دمساز کن یک زمان بنوازم ای جان از وصال بعد ازین چندانکه خواهی ناز کن چون ببست او راه وصلش را به ما ای دل مسکین ز او خو باز کن گرچه چون...
مه رویت درخشان کن دو زلفت را پریشان کن ز روی لطف هم رحمی به حال سینه ریشان کن دلی داری تو چون خارا ز روی مردمی یارا بیا و کلبه ما را ز لعل خود درافشان کن به گرد کوی مهرویان شده عشا...
ای سرو سهی قد به سوی ما گذری کن بر حال دل سوختگانت نظری کن ای باد صبا ما ز غمت بی خبرانیم از حال دل بی خبرانش خبری کن ای آه غم آلوده که در سینه مایی اندر دل سنگین نگارم اثری کن ای ...
دل سرگشته حیران برو ترک مناهی کن بیا بر مسند جانم نشین و پادشاهی کن اگر خواهی گناهت را که پوشد پرده عفوی سرشک دیده همچون خون و رنگ روی کاهی کن اگر در وصالش را تو جویایی چو غواصان ب...