شمارهٔ ۲۱ - نکوهش زروسیم
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانیاینهمه لاف مزن گرچه ترا سیم و زر است
که زر وسیم بر اهل خرد مختصرست
دل مبند ار خردی داری بر سیم وزرت
که زروسیم جهان همچو جهان در گذرست
زوبدنیات حسابست بعقبات عقاب
راستی دردوجهان رنج دل ودرد سرست
گویی ار زر همه شادی ونشاط افزاید
اینهمه هست ولی نقرس هم بر اثرست
چه کنی فخر به چیزی که بخواب اربینی
همه تعبیرش بیماری ورنج وضررست
دل همی باید روشن به قناعت ورنه
بی زرت خود برسد هرچه قضا وقدرست
خود ببین تا چه شرف دارد بر آینه گاز
گرچه چون گل همه وقتی دهنش پر ز زرست
نرگس ارباز رونزهت شده باشد گو باش
لاجرم از پی حفظش همه شب در سهرست
تاج زر بر سر شمعست چرا می گرید
خود همه گریش از آنست که آن تاج زرست
آفتاب از پی این خرده زر دردل کان
درتکاپوی شده دایم و بیخواب وخورست
