شمارهٔ ۲۴ - شکایت از روزگار
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانیدرین مقرنس زنگار خورده دود اندود
مرا به کام بداندیش چند باید بود
به آه ازاین قفس آبگون برآرم گرد
به اشک از ین کره آتشین برآرم دود
به منجنیق بلا پشت عیش من بشکست
به داسغاله غم کشت عمر من بدرود
نماند تیری در ترکش قضا که فلک
سوی دلم به سر انگشت امتحان نگشود
چو خارپشتی گشتم ز تیر آزارش
که موی بر تن صبرم ز تیر او بشخود
همه بپیچم چون مار کر ز زخم درشت
ز نیش گژدم کور از درون طاس کبود
رسید عمر به پایان و طرفة العینی
نه بخت شد بیدار و نه چشم فتنه غنود
نه پای همت من عرصه امید سپرد
