شمارهٔ ۵۱ - در شکایت از روزگار و مرثیت
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانیهیچ رنگ عافیت در حیز عالم نماند
هیچ بوی خوشدلی با گوهر آدم نماند
از براین خاک توده یک تن آسوده نیست
زیر این سقف مقرنس یک دل خرم نماند
جر نحوست نیست قسم ما ز دوران فلک
کوکب سعد ای عجب گویی در این طارم نماند
دیو فتنه برجهان عافیت شد پادشا
با سلیمان سلامت حشمت خاتم نماند
آفتاب عمر عالم بر سر دیوار شد
تا نه بس گویند اناالله این عالم نماند
دینی اندر نزع افتادست ای اسرافیل خیز
دردم آن صور ار همی دانی که جز یک دم نماند
گر جهان بی مرد شد شب چون به غم آبستن است
تخت را جمشید نی و رخش را رستم نماند
تن بزن با زحمت ناجنس چون کس نیست اهل
دم مزن ازغصه ایام چون همدم نماند
گر همه صحرای عالم غم بگیرد نیست غم
چون مرا در تنگنای سینه کنج غم نماند
شد نعم معزول از شغل مروت آنچنانک
