شمارهٔ ۱۳۱ - در مدح قوام الدین صاعد - جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی | ناهیدشمارهٔ ۱۳۱ - در مدح قوام الدین صاعد
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانیآن زلف نگر بدان پریشانی
وان روی نگر بدان درخشانی
زلفی که چو گرد گل برافشاند
تو دست زجان و دل برافشانی
رویی که کراکند که از دورش
می بینی و وان یکاد میخوانی
حسنی بکمال ای دریغ ار بود
خوی خوش و ذره مسلمانی
او گوید جان ببر فدای تو
من گویم بوسه هان گرانجانی
آخر بشناس وقت هر کاری
یارب که تو اینقدر نمیدانی
گرتن بزنم که این چه زیبا نیست
ور دم نزنم که هم سخندانی
ای روز وصال تو شتابنده
شبهای فراق تو زمستانی
گفتی ز تو جان و از لبم بوسی
گر جان ببری ز من روا دارم
آنی که مرا تو جان و جانانی
من از تو بخون دیده گریانم
سودم چه ازین که ماه خندانی
عشق و رخ تو چو بلبل است و گل
غم با دل من چو بوم و ویرانی
بر من بدو جو که سرو بستانی
رویی که جهان همه بدو دیدم
بر من متغیر از چه رو گشتی
در حلم چو کوه ثابت ارکانی
با این همه منصب این تواضع بین
گر خشم تو بر فلک زند شعله
ور عدل تو بر فلک زند بانگی
وقتی که تو زین عزم بربندی
چون دست تو در سخا زرافشاند
نه باد خزان نه ابر نیسانی
بدخواه تو هر که هست گومیباش
بالله که کم از سگی است کهدانی
ای خواجه خواجگان علی الاطلاق
دادم بده از تو داد میخواهم
زیرا که بر اهل علم سلطانی
بر من چو تو سر گران کنی لاشک
مرگیست مرا که هر کسم پرسد
نه با خود اضافتی توانم کرد
نه بر کرمت حواله شاید کرد
بد نام مکن مرا که زشت آید
گر از تو کسی علی المثل پرسد
گوید که فلان چه جرم کرد آخر
ترسم که درین ازین جواب درمانی
انگار که من خود از در اینم
من خود کیم و زمن چه میآید
خود گیر که من جنایتی کردم
با آنکه نرفت و هم تو میدانی
در حلم و کرم چه فایدت باشد
سیمی که ببردم از تو پنهانی
بگشای پس این گره ز پیشانی
در حشمت و نعمت و تن آسانی
عیبست کز آن میانه من باشم
با این همه رنج و نابسامانی
والله که مبارکم دران خدمت
دانی تو که نیست لاف و لامانی
زاول که رسیده ام بدینحضرت
هر چند که بود بر فلک جاهت
بیرون کند از طویله پالانی
فی الجمله رضات گشته مقصودم
اینم هم از احمقی و نادانی
تا بو کم ازین شماته برهانی
زین پس نه اگر عنایتی بینم
لا شک منم و عصای و انبانی
عمر تو ز عمر نوح افزون باد