شمارهٔ ۱۵۹
جمالالدین عبدالرزاق اصفهانیای که در عشق صبر فرمایی
من ندارم سر شکیبایی
بی رخ آنکه جان بدو زنده ست
صبر را کی بود توانایی
لاله از شرم اوست سوخته دل
ماه از رشگ اوست سودایی
گفت با چشمش آفتاب که تیغ
من زنم یاتو هان چه فرمایی
مه در آیینه فلک چو بدید
روی او گفت آه رسوایی
نخورم خار او که همچون گل
همه بد عهدی است و رعنایی
از تو حاصل چونیست جز غم دل
از تو دوری به ارچه زیبایی
چون محالست صحبت خورشید
ماه را نیست به ز تنهایی
