بخش ۱۲ - خواب کردن حبشی و باز بردن دایه وی را به خانه
جامیشب چو نزدیک شد به وقت سحر
حبشی برد سوی بالین سر
چشم حس بست ازین جهان خراب
داد نقد خرد به غارت خواب
دایه آن را چو دید چابک و چست
باز بردش به خوابگاه نخست
بیخود افتاد تا بلندی چاشت
چاشتگاه بلند سر برداشت
چشم مالید و هر طرف گردید
زانچه شب دیده بود هیچ ندید
دید ازان منزل چو علیین
رخت خود در نشیمن سجین
نه ازان همدمان شب خبری
نه ازان شادی و طرب اثری
نه ازان آفتاب جاه و جمال
هیچ چیزش به دست غیر خیال
ره به مقصود خود ز پیر و جوان
