شمارهٔ ۸
جنید شیرازیملول گشت دلم زین سرای خیر ندیم
که رخت خویش کنم نقل با سرای قدیم
دگر مگوی که آن جا قرار خواهم ساخت
که در سرای فنا هیچ کس نگشت مقیم
در این سرای خرابم نمی نشیند دل
که دار محنت و رنج است و جای غصه و بیم
به دار ملک بقا می روم که ساحت آن
محل راحت و امن است و عیش و ناز و نعیم
متاع عاریتی را دگر نمی خواهم
که بار منت بیگانه محنتی ست عظیم
به تنگ دستی و خواری کجا شود قانع
کسی که صاحب جاه است و مالک زر و سیم
چو انس نیست مرا با کسی در این منزل
مصاحبی نتوان کرد با دلی به دو نیم
خرابه ایست جهان کآمد از اساس امید
به هیچ روی نهانی روا نداشت حکیم
حرام بادم اقامت در این نشیمن حور
